جست‌و‌جو در زمان حال

در حال ویرایش

این متن صرفا یک تجربه‌نگاری است.
سگ حسن دله و یک گفتگو
ماجرا از این قرار شد که باید با اطرافیانمان، از پدر و مادر گرفته تا رفقای گرمابه و گلستان و حتی عابری که دارد می‌آید توی پارک تا اندکی قدم بزند گفتگو کنم.
باید در خلوت خفتشان کنم.
به هر بهانه‌ای سر صحبت با آنها را باز کنم
بپرسم نظرشان در ارتباط با زمان حال چیست؟
اما کاملا به صورت مویی و زیرپوستی.
به هر جایی که می‌شد پناه بردم.
از تماس گرفتن سر ظهری و زابه‌راه کردن جماعتی از یک خواب ظهرگاهی گرفته تا ارسال پیامهای متعدد.
حتی پناه بردم به گروه فعالین که جمعی از دوستان محتواگرند که جمعیتشان به ۳۱ نفر می‌رسد.
گروهی که انگار از این ۳۱ نفر، تنها ۲۰ نفرشان علایم حیاتی از خود نشان می‌دهند و هستند.
باز از این ۲۰ نفر نیز، فقط ۶ نفر حی‌وحاضرند و می‌شود از بودنشان سواستفاده محتوایی کرد.
هر چه در ذهنم بالا و پایین کردم که یکدفعه از سر شتابزدگی نروم سر این مبحث« زمان حال را چگونه درمیابید؟» نشد که نشد.
آخر تصمیم گرفتم از فاز ناله کردن ورود کنم.
خودم را قربانی این ماجرا قلمداد کنم.
خودم را به این نقش فرو بردم که من مدتی است بدبختی های دو عالمم شده «بودن در زمان گذشته و از آن بدتر بلافاصله رفتن به زمان آینده درست مثل سگ حسن دله!
این سگ حسن دله را معلوم نیست از کجا شنیدم که بی‌هوا گذاشتم توی متن.
«شده ام مثل سگ حسن دله و دارم مدام میان گذشته و آینده رفت‌و‌آمد و دلگی می‌کنم اما کو گوش شنوا و چشم بینا که زمان حال را دریابم.»
حتی این را توی استوری اینستاگرام هم گذاشتم.
جالب تر این بود که همه اولین سوالشان این بود؟
واقعا تو این‌گونه هستی؟
خیلی دوست داشتم بگویم خیر!
بنده در جلد یک قربانی در‌آمدم تا بیشتر از ذهنیات شما باخبر شوم اما نگفتم تا گفتگو ادامه یابد.
دراین میان تجربیاتی از ایده‌های دیگران به روزهای نوشتاری‌ام اضافه شد که خالی از لطف نیست بازگو کردنشان.
خلاصه‌ای از تجربه‌ی من ازگفتگو با دیگران
نفر اول
با زنی صحبت کردم که ۱۸ سال از زندگی مشترکش می‌گذشت.
خودش می‌گفت که در لحظه زندگی نکرد تا آینده‌ای موفق داشته باشد.
از خیر زمان حال گذشت تا به برنامه‌ریزی‌هایش در آینده برسد.
آن هم به نیت داشتن یک زندگی متفاوت.
حالا بعد از ۱۸ سال زندگی فهمیده است که وقتی لذتی در زمان حال نمی‌بری، آینده‌ی زیبایی نیز در انتظارت نخواهد بود.
وقتی نتوانستی آینده‌ای مطلوب را از آن خود کنی محکوم می‌شوی به ماندن درگذشته‌ای که یک‌ روزی زمان حالت بود ولی در فکر آینده‌ی نیامده از دستش دادی.
مادامی که در زمان حال نباشی و زندگی نکنی محکوم می‌شوی به نرسیدن آینده‌ی مطلوب.
محکوم می‌شوی سالها بعد، در جبران استفاده نکردن از زمان حالت در گذشته بمانی آن هم با یک حسرت.
باید در حال زندگی کرد به جای آن‌که به آینده‌ی نیامده فکر کرد.
به من پیشنهاد کرد که این جمله را باور کنم که «گذشته در گذشته و آینده هنوز نیامده است.»
خواست تا حال را دریابم و به هر حسی در این لحظه، دلخواهم هست لبیک بگویم.
نفر دوم
با مردی صحبت کردم که در آستانه‌ی ۴۰ سالگی بود و با داشتن فرزند دخترش برای این روزهایش حسابی برنامه‌ریخته بود.
او بیش از آنکه از زمان حال بگوید اصرار داشت گذشته را پاک کنم.
معتقد بود مغز آدمها یک گیرنده است که الهامات را از طرف محیط اطراف و خاطرات گذشته می‌گیرد.
می‌گفت:
«ما آدمها نیاز داریم این خاطرات گذشته را به طریقی تسکین دهیم و مدام در روزمره بدان فکر نکنیم.»
تکینیک هونوپونو را پیشنهاد کرد.
معتقد بود که باید گذشته را پذیرفت با تمام جریاناتی که به زندگی وارد کرده است.
بعد از این پذیرش، درصدد پاکسازی گذشته‌ای برآییم که مسئولش بودیم.
ما فکر می‌کنیم وارث خصوصیات گذشته هستیم اما باید این را پاکسازی کنیم و در انتظار اتفاق بهتری بنشینیم.
معتقد بود که باید در مسیر قرار بگیریم تا به درجه‌‌ی الوهیت برسیم.
نفر سوم
دوست دیگری که در زمینه‌ی‌حقوق و روابط بین الملل تحصیل‌کرده در جواب این مشکل به ظاهر ساختگی من پای یونگ را به میان آورد و عقیده‌هایش را گره زد به اعتقادات یونگ و برایم گفت:
«ما در زمان حال زندگی نمی‌کنیم.
اگر هم بکنیم داریم در قبال یک شعار، ایفای نقش می‌کنیم.
هر آنچه در زمان حال به سرمان می‌آید از گذشته‌ای نشات می‌گیرد که دارد به رفتار و کردار ما در زمان حال شکل می‌دهد.
معتقد بود برای لذت بردن از زمان حال باید در جستجوی گذشته بود.
اما نه خود گذشته بلکه مسائلی که مسبب ساختن لحظات حال زندگی‌مان می‌شوند.
حتی شغل فعلی‌مان منوط است به انتخابی که در گذشته داشتیم.
پس فکر کردن به گذشته اصلا هم بد نیست و اگر بخواهیم تنها شعار « در لحظه حال زندگی کن» را مدام تکرار کنیم بی آنکه نگاهی به گذشته و مسائلش داشته باشیم انرژی‌مان را به هدر دادیم.
باید با نگاه به گذشته و تصمیماتی که ما را به این نقطه از زندگی رساندند به آینده‌ای فکر کنیم که از ثمره‌ی این دو زمان است.»
نفر چهارم
دوست دیگری معتقد بود گذشته را نمی‌شود رها کرد اما می‌شود کم‌رنگش کرد.
باید طنابی که دارد ما را به گذشته وصل می‌کند را برید.
از گذشته حسرت می‌ماند که به شکل ترس به آینده سرایت ‌می‌کند.
بنابراین این ترس به هرشکلی خودش را نشان می‌دهد.
گاهی خشم،گاهی دلتنگی و گاهی غم.
اما اگر از این ترس خودت را نجات ندهی و محتاط عمل کنی ممکن است دوباره به گذشته‌ای محکوم شوی که مسبب این ترس از آینده است.
باید در گذشته ریشه‌یابی کنی تا به آینده مشتاق شوی.
باید در لحظه دست به کار شوی تا آینده را اینبار به درستی رقم بزنی.
و همه چیز به زمان حال بسنده است.
نفرات پنجم تا دوازدهم
از حجم پیامهای واصله دریافتم این فقط بدبختی من نیست که خیلی از دوستانم هم گرفتار همین رفتار سگ‌حسن‌دلگی شدند.
کمیتشان لنگ در لحظه بودن است.
تنها راهکارشان به این درد‌و‌دل ساختگی‌ام تنها همین جمله بود:
« در لحظه زندگی کن.»
اما برخی دیگر از پیام‌ها را که دوستانم در جواب این سوال که چاره‌‌‌‌‌شان با جدی گرفتن زمان حال چیست را بنویسم:

یکی نوشتن یا مشغول شدن به انجام کاری را بهانه‌ای برای تمرکز می‌دید تا از گذر بین حال و آینده دست بردارم.

دیگری تمایل داشت مرا به تعیین چشم انداز برای آینده تشویق کند اما فقط به برنامه‌ریزی روزانه تاکید داشت.

دیگری به من می‌‌‌‌‌‌‌‌‌گفت امکان تغییر در گذشته را نداری اما آینده هنوز نیامده است.بنابراین به ذوق آینده، حال را دریاب.

یکی دیگر می‌گفت بوی نارنگی در پاییز را بشنو و برای رسیدن به هدف مثل جنگجوی واقعی حرکت کن.

دیگری معتقد بود چون ما دغدغه‌رسیدن به اهداف داریم و برای خودمان ضرب‌العجل تعیین کرده‌ایم اینطور موشکافانه در پی گذشته و آینده در حال حرکتیم در حالی که باید در لحظه اقدام به عمل کرد.

دیگری مقصر را سیستم آموزشی می‌دانست که ما را جوری بارآورده که مشتاق چیزهای دست نیافتنی هستیم و از داشته‌هایمان در زمان حال غافلیم.

دیگری علت را در این می دانست که چون به ساخت آینده باور نداریم و تنها به رویا اکتفا می‌کنیم زیستن در زمان حال را جدی نمی‌گیریم.
یکی هم معتقد بود باید گمان کنیم بیشتر از ۲۴ ساعت زمان نداریم. پس لحظه را دریابیم.

نتیجه
این خروجی حرفهایی بود که با دوستانم در ارتباط با زمان حال و آینده و گذشته رقم خورد.
باید بگویم برای من جذاب‌تر از هر چیزی نفوذ به ذهنیات افراد بود.
آدمها به تناسب تجربیات خودشان در زندگی، واکنش‌های متفاوتی را از خود نشان دادند.
لمس کردن یک واقعه در زندگی می‌تواند بر اعتقادات افراد اثرگذار باشد.
خروجی کلام‌شان و کردارشان می‌تواند دال بر این اعتقاد باشد.
حالا جدا از نقش یک روزه‌ای که باید بازی می‌کردم، اعتقاد واقعی خودم را از زبان دوست دیگری می‌گویم:
آینده کوزه‌ی روغنی است که ممکن است هر لحظه از دستمان رها شود و بشکند.
گذشته هم که مرور کردنش بماند توی رخت‌خواب پیش از خواب.
می‌ماند حالی که باید در لحظه دریافتش.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دسترسی سریع

ارتباط با ما

برای دریافت خبرنامه، ایمیل خود را ارسال کنید


© 2003-2021
طراحی و پشتیبانی: سعید قائدی با همزه