هر اتفاق یک نوشته

من یک دست و پا چلفتی تمام عیارم
من گاهی وقتها به قدری دست‌وپا چلفتی می‌شوم که دلم به حال اطرافیانم می‌سوزد.
مثالش همین دیشب.
داشتم مرغ و گوشهای خریداری شده را بسته‌بندی می‌کردم که دستم خورد به ظرفهای نشسته‌ی روی کابینت.
دست بر قضا بشقاب‌های شیشه‌ای جوری  افتادند روی قسمتی از سرامیک که فرش نداشت که به هزار تکه ریز و درشت تقسیم شدند.
یک نفرت لحظه‌ای از این دست‌و‌پا‌چلفتی بودن، تمام  اعماق وجودم را گرفت!
وقتی خواستم بروم جاروبرقی را بیاورم و این هزار تکه‌های خرد شده بر کف آشپزخانه را جمع کنم که یکی‌شان جوری به خورد کف پایم رفت که خون به سرعت از زیر پوستش جهید.
از این بدتر نمیشد!
خون شره کرد روی قالی سفید آشپزخانه!
بدتر از این داریم؟
خسته و کوفته راهی خانه شوی و این‌گونه حوادث به استقبالت بیایند تا به تو ثابت کنند هنوز دست‌و‌پا‌چلفتی ترین روزهای عمرت را سپری می‌کنی.
کاش همه چیز به اینجا ختم می‌شد..
خواستم بروم یک چسب زخم را از روی کابینت بالای گاز بیاورم

از فرط سوزش پا، هول شدم

جعبه‌ی داروها با مخلفاتش از دستم افتاد.

ظرف داروها در طبقه‌ی بالای گاز بود.

داروها توی هوا غلت خوردند و تالاپ افتادند توی ظرف ماکارونی در حال جوش

قابلمه ی آبجوشی که داشت ماکارونی‌ها را در خودش به جوش و خروش وامیداشت، میزبان داروهای سرزده شد.ماکارونی ها به کنار!
چسب زخم را دیدم که دارد میان ماکارونی ها برای خودش می‌جوشد.
افتاده بود توی ظرف ماکرونی کربوهیدارت جذب کند.
چسب زخم نبود!
من ماندم و خونی که داشت میماست.
سوزشی که یادش رفته بود مرا بی‌آزارد.

از بس وقایع هولناک‌تر از خودش دیده بود
یک لحظه به اطرافم نگاه کردم.

ظرف ماکارونی که داشت با داروها و چسب‌ها می‌جوشید.
مرغ و گوشتهایی که در دمای اتاق گرمشان شده بود و معلوم نبود لبه‌ی تیز شیشه‌ای رویشان پریده بود یا نه؟

خونی ماسیده روی پایم.

جاروبرقی که منتظر مانده بود همه چیز را ببلعد.

همه چیز را به نفع نوشتن پایان دادم
من یکدفعه زیادی دست‌و‌چلفتی می‌شوم.
در این لحظه تنها کاری که می‌توانستم بکنم این بود که خون ماسیده بر کف پا را با یک دستمال پاک کنم و با دستمال دیگری ببندمش.
از آشپزخانه بیرون بزنم و گرم نوشتن شوم از دست‌و‌چلفتی بودنم.
من این رابه فال نیک گرفتم و دست به کار نوشتن شدم.
از دست‌و‌چلفتی بودنم به نفع نوشته استفاده کردم.
ما در بسیاری از نوشته ها فکر می‌کنیم باید زیادی اتو کشیده باشم.
باید زیادی در مقام یک فرد تحلیل‌گر در بیاییم.

پس شروع به مرور نظریه‌ها و الگوهای کتابی می‌کنیم.
فارغ از اینکه این قبیل متن‌ها با خواننده ارتباط برقرار نمی‌کند.
خوانننده مایل است بداند که در دنیای اطرافش از خودش دست‌و‌پا‌چلفتی تر هم یافت می‌شود.
ایده در اطراف شماست.
زندگی روزمره‌ی همه‌ی آدمها پر از وقایع ریز و درشت است.
تعدادی خوشایند
تعدادی ناگوار
برای یک فرد دغدغه‌مند به نوشتن خوشایندی و ناگواری‌ یک رخداد فرقی نمی‌کند.
فقط باید دست به کار نوشتن شد.
زیادی به مغزتان فشار نیاورید.
پی حوادث گذشته و آینده را نگیرید.
از زمان حال سود ببرید و اتفاقاتی که در پیرامونتان رخ می‌دهد را بنویسید.
مطمئن باشید اتفاقات روزانه‌ی شما برای دیگران جالب است.
نحوه‌ی برخوردتان با این حوادث و شیوه‌هایی که در حین بودن در آن واقعه به کار می‌برید برای دیگران جذاب است.
امتحانش کنید!

از هرچیزی بنویسید

به زندگی‌خودتان فکر کنید

از همین دلخوری‌ها و ناراحتی‌ها بنویسید.
از بوی دم کشیدن باقالی پلو سر ظهر بنویسید.
از خوشحالی‌تان بعد از قطع تماس با دوست سالهای دورتان بنویسید.
از خرید کردن میوه و گوشت و خنزر پنزرهای امروز بنویسید

از خالی شدن حساب بانکی‌تان درست در روزی که باید به خرید مایحتاح می‌رفتید هراس گرفتید؟
از این هراس بنویسید.
در زیر پنجره‌ی اتاقتان دو عابر گرم صحبت شدند و دارند تمرکزتان را بر هم می‌زنند؟
این این برهم خوردن تمرکز بنویسید.
پیامی در ارتباط با یک دورهمی دوستانه دریافت کردید و از دیدن دوستان جدیدتان ذوق‌زده‌اید؟
از این ذوق‌زدگی‌تان بنویسید.
یکی از دوستانتان را بر اثر یک بیماری از دست دادید و حالتان رو‌به‌راه نیست و صبح به صبح به یاد او و خاطرات‌تان می‌فتید؟
از این خاطرات و دوری و دلتنگی‌هایش بنویسید.
این روزها گیر کرده‌اید میان تغییر شغل و دنبال کردن علایق‌تان و مثل کلاف سردرگم به خود می‌پیچیدید؟
از این سردرگمی بنویسید.
با همسرتان بر سر یک موضوع بی‌اهمیت دعوای شدیدی کردید و حوصله‌ی هیچ کاری را ندارید؟
از همین بی‌حوصلگی‌ها بنویسد.
امروز صبح از خانه بیرون نزده قبض جریمه‌ای روی شیشه جلوی ماشین، هوای صبحگاه را به شما زهر مار کرد؟
از این همین اتفاق غیرمنتظره بنویسید.

اما در لحظه بنویسید تا خاطراتتان در گذر زمان فراموش نشود.
از آن بهتر کم‌کم سلیقه‌ی مخاطب هم دستتان می‌آید که با چه نوشته‌ای از شما ارتباط بهتری می‌گیرد.
اندر مزایای نوشتن از لحظات حال
ما پیش از نوشتن و هجوم بردن به دامن کلمات پیش‌داوری می‌کنیم.
گمان می‌کنیم این حرفها که دیگر نوشتن ندارد.
این نوشته‌ها را به بچه بدهی توی سرت می‌زند چه برسد به آدم بزرگش.
برای خودمان فلسفه بافی می‌کنیم که :
ممکن است قضاوت شویم
ممکن است آبرویمان برود
ممکن است مورد تمسخر دوست و آشنا قرار بگیریم
آن‌قدر با خودمان پیش از نوشتن واگویه‌ی درونی می‌کنیم و انقلت پشت انقلت می‌آوریم که از زیر نوشتن سرباز می‌زنیم.
باید بگویم که از لحظه نوشتن سه مزیت مهم دارد.
مزیت اول:
با نوشتن عقده‌های دلتان را بعد از هر واقعه رخدادی خالی می‌کنید.
نمی‌گویم انگار که نه خانی آمده نه خانی رفته اما با نوشتن از وقایع سبک می‌شوید.
مزیت دوم:
مسبب خوشحالی آدمهای دیگری که با شما اشتراک عقیده دارند و هم نظرتان هستند می‌شوید.
به این دلیل می‌گویم که آدمهای هم‌نظر با شما خوشحال می‌شوند زیرا می‌توانند به رازهای درون شما پی ببرند و بدانند که زندگی شما هم در کنار لحظه‌های خوشایند مملو از سختی‌ها و کلافگی‌ها است.
مزیت سوم:
با نوشتن از وقایع و حوادث زندگی و حتی دغدغه‌های زندگی‌تان می‌توانید آن را از جوانب بیشتری رصد کنید.
این رصد کردن به شما قدرت تحلیل بهتر امور را می‌دهد.
این قدرت تحلیل به شما در یافتن راه‌حل برای این دغدغه کمک شایانی می‌کند.
حالا چه بهتر که راه حل‌تان را هم در نوشته بگذارید و نشرش دهید.
مطمئن باشد مخاطب از نوشته‌تان لذت می‌برد و به استقبال راه‌حل‌تان می‌رود.
هر موقعیت در زندگی منشا یک نوشته
بیشتر آدمها در برخورد با یک واقعه خودشان را در گرفتاری‌های هولناک می‌بینند.
یک فرد دغدغه‌مند در نوشتن انتظاراتی ماجراجویانه را در بیان کلماتش در پی هر حادثه خلق می‌کند.
هر موقعیتی که برای خودش جالب است را به نوعی روی کاغذ پیاده می‌کند.
بی‌شک این موقعیت به نحوی بیان می‌شود که خواننده هم از خواندن این حادثه غافلگیر می‌شود و همزادپنداری می‌کند.
از کنار وقایع و اتفاقات روزمره‌تان ساده نگذرید.
هر چه در اطرافتان توجهتان را جلب می‌کند، می‌تواند برای دیگران هم خوشایند باشد
نگران نباشید اگر هنوز مخاطب قصه‌ها و نوشته‌هایتان از وقایع روزانه را پیدا نکردید!
شاید هنوز کشف نشده‌اید.
لازم است شما با نشر بیشتر مطالبتان به یاری خوانندگان بروید تا شما را کشف کنند.
پس پیگیر باشید و وقایع و تجربیات روزانه‌تان را ثبت کنید.

 

 

6 پاسخ به “هر اتفاق یک نوشته”

  1. حدیث خداداد گفت:

    چه خوب بود
    من دقیقا این شلم شوربا رو امروز تجربه کردم و در نهایت نوشتم

  2. منیره مردانی گفت:

    نجمه عزیزم با این داستان من و بردی به چند سال قبل که یک کارمند بودم و نمیدونم چی میشد تا میرفتم تو اتاق رئیس ۱۰ بار دستم که دست خودش نبود به وسایل اتاق رئیس میخورد و نقش زمین میشد و بعد نگاه سرزنشگر رئیس بیشتر دست و پا چلفتی بودنم رو به رخم می کشید خیلی حس بدی بود ولی تمام شد و این داستانت شیرین بود و به یادم آورد گاهی نیاز نیست کامل باشی
    ممنون

    • najmehre گفت:

      سلام سلام منیره‌ی خوش قلب.
      چه داستانک جذابی!
      قشنگ رفتم تو اتاق رئیس!
      اتفاق اگر دست و پا چلفتی بودن نباشه که زندگی معنی نداره.
      این از هوشمندی آدمهاست که بتونن این ویژگی رو به نفع نوشتن به اتمام برسونن
      خوش بدرخشی رفیق!

    • najmehre گفت:

      دقیقا منیره همیشه خوب و کامل بودن نمی‌تونه به ما درست زندگی کردن رو یاد بده باید یه جایی دست به خرابکاری زد تا مدیریت کردن رو یادگرفت
      بهت افتخار می‌کنم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دسترسی سریع

ارتباط با ما

برای دریافت خبرنامه، ایمیل خود را ارسال کنید


© 2003-2021
طراحی و پشتیبانی: سعید قائدی با همزه