عکس جستار

این نوشته با الهام از سه عکسی است که در یک روز طبیعت‌گردی من گرفته شده است و هیچ منطقی ندارد.
توی صحرا نسیم خنکی می‌وزید.
داشت هوا کم‌کم ابری می‌شد
آدم از سرما دلش پالتو می‌خواست.
یک خر مانده بود توی دشت.
تکان هم نمی‌خورد.
اهل آبادی می‌گفتند می‌رود و چند روزی خبری از او نیست و بعد چند روز دوباره به آبادی بازمی‌گردد
نمی‌دانم شاید می‌رود که به این فکر کند که داشتن زن و فرزند و تشکیل خانواده و نمیدانم این چیزها اشتباه محض است.
من چه؟
من توی چه فکری بودم؟
داشتم به اتاق کارم فکر می‌کردم و کلمه هایی که هنوز ننوشتم؟
یالقوز بودن هم گاهی وقتها خوب است
خودت هستی و خودت!
این خر هم مثل من حالا تنها مانده بود یک گوشه‌ی این دشت پهناور و داشت به زن و زندگی فکر می‌کرد.
من هم مانده بودم آن طرف دشت به دائم النظمی ام در نوشتن می‌اندیشیدم.
وقتی یکی مثل من و این خر مجبور باشد توی این دشت پهناور که تهش معلوم نیست به کجا می‌رسد بنشیند به یک جایی از زندگی ویک شخصی از زندگی فکر کند معلوم است که سرنوشت ازلی خودش را از ریشه در این عصر پنج شنبه نابود می‌کند.
هم من و هم او باید تا بوق سگ جان بکنیم.
جان بکنیم برای بار روی دوش‌مان.
او بار مردم را
من بار زندگی را
ما انگار که وسیله هستیم برای هدف‌مان.
حالا خدا خیر بدهد مرا که شب تا صبح دارم به جان این آبادی و اهالی‌اش غر می‌زنم و بار کجم را با این خر بی زبان به مقصد می‌رسانم.
این خر بی زبان چه؟
بارش را با که به مقصد برساند؟
همیشه باربر مردم بوده است.
پریشب‌ها همین موقع‌ها بود که دیدم لاک پشتی دارد روی علفزاری می‌گرید و با عجله رو‌به سویی دیگری می‌رود.
برای من و خر آبادی سوال شد که این همه عجله از برای چه است.
کاش حرف می‌زد.
کاش غر می‌زند.
یا دست‌کم لاکش را می‌کوباند به سنگ تکه شده‌ی کنار تپه.
یا مثل همه‌ی لاک‌پشتها توی لاک خودش می‌رفت.
اما دریغ از یک کلام که بگوید و حرفی بزند.
انگار نه انگار که من و خر نظاره‌گرش بودیم.
حتی حضور ما را هم حس نکرد.
نمیدانم در چندسالگی بود اما داشت شوقش را هدر می‌داد.
صبح راه می‌افتاد و تا شب کل این دشت پهناور را زیر پاهای تندش می‌گذاشت.
فقط پنج‌شنبه‌ها عصر وقتش را داشت که زانوانش را از لاکش بیرون بدهد یک چرخ بخورد و طاقباز روی زمین بخوابد.
دست و پا بزند.


و درختان آبادی را با رنگ زرد پاییز گرفته‌‌شان در قاب آسمان ببیند.
آسمان خالی از ابر باشد و برگهای زرد خودشان را تو دل آسمان جای دهند.
تفاوت پنج شنبه‌های این لاک پشت به این است که اینبار دیگر نمی‌گرید.
تنها با دو چشم سیاهش پنجره‌ی آسمان را نگاه می‌کندکه به روی برگهای رقصان پاییز باز شده است.
من هم روی خر بی زبان نشستم و داریم بار غمهایمان را در گذر این دشت سربسته‌می‌گذاریم ومی‌گذریم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *