در جست و جوی نوشتن

 

سرنخ در کودکی، نقطه عطف در بزرگسالی
همه‌ی ما از کودکی‌های خودمان یک سرنخ عادتی داشته‌ایم. حتی همین حالا هم داریم با رهی رفتارهای عادتی خودمان سر و کله می‌زنیم.
در کودکی‌ها عادت داشتیم که اشیایی را دور خودمان جمع کنیم:جمع کردن کتابهای مصور
جمع کردن کارت‌های بازی
جمع کردن اشیا دورریختنی
جمع کردن عکسها در آلبوم
جمع کردن دفترچه‌های کوچو که توی آنها از خاطرات کودکی و دغدغه‌هایش نوشته بودیم
خود من شیفته‌ی جمع کردن کارتهای بازی بودم و خیلی هم برایش زحمت کشیدم
شاید خواندن متن زیر نشان از این ویژگی درونی من در کودکی باشد.
اما از کارهای مورد علاقه‌ی من در کودکی و نوجوانی نوشتن توی دفترهای کوچک بود.
همیشه کم‌ترر حرف می‌زدم و بیشتر می‌نوشتم.
توی این نوشته‌ها تبدیل به آدمی می‌شدم که قرار است به هر چیزی که می‌خواهد برسد.
شاید نوشتن در آن دفترها به من آرامش بیشتری می‌داد که هنوز هم دارم از آن روزهای رفته یاد می‌کنم
من به آن نوشته‌ها دلبستگی خاصی داشتم و در هر اتفاقی که برای روزهایم می‌افتاد بی‌ اختیار به سوی نوشتن می‌رفتم.
این عادت در کودکی سرنخی بود برای علاقه‌مندی من در بزرگسالی.
این روزها بعد از گذر چندین سال از آن روزهای کودکی حالا دارم به این عادت کودکی به چشم یک شغل و حرفه نگاه می‌کنم و تقربا زمان زیادی از روز را به این کار به طور تخصصی می‌پردازم.
در کودکی می‌نوشتم از خاطرات زندگی روزمره اما این روزها می‌نویسم برای ابراز عقده.
در هر دو بازه‌ی زمانی من با نوشتن به روزهای خودم خاطر نشان می‌کردم که من زنده‌ام و توی نوشته‌هایم جاری و ساری‌ام.
این داستان شاید قصه‌ی سرنوشت خیلی از آدمهای اطراف باشد که از یک عادت رفتاری در کودکی به سرنخی در بزرگسالی رسیده باشند و از آن سرنخ برای نقطه‌عطف زندگیشان سود ببرند.

عشق و نفرت دو سوی یک داستان
دلم ‌می‌خواهد پیش از آغاز بحث ذهنتان را طرح یک سوال ساده و پیش‌پا‌افتاده از کاربردی به چالش بکشم.
در دنیای این روزها، شما به چه چیزی بیش از هر چیز دیگری دلبستگی دارید؟
در این روزها شما به چه چیزی بیش از هر چیز دیگری عشق می‌ورزید؟
چه چیزی شما را بیش از هر چیزی به حالت انزجار و تنفر می‌رساند؟
به گمان من ما آدمها بیش از هر چیزی درگیر تعلل هستیم و در برخی قسمتهای زندگی از انتخاب درست راه زندگی و اقداماتی که باید در عرصه‌ی موفقیت در زندگی انجام دهیم، تعلل می‌کنیم.
شاید این تعلل ورزیدن در انتخابات زندگی بی‎‌ارتباط با عشق و نفرت ما به موضوعات و مسائل نباشد.
در درون همگی مان همیشه روحیه‌ای جستجوگر و شخصیتی طالب در جستجوی سرنخ‌هایی برای دلبستگی‌ها هست. شخصیتی طالب که به ما حکم به دویدن برای شناخت دلبستگی‌ها و رسیدن بدان‌ها می‌دهد.
ما آدم‌ها به عنوان یک هویت خردمند و فردی که سالهاست داریم با اتفاقات و حوادث به افعال و کارهای مختلف روی می‌آوریم تا بتوانیم احساسات درون و کشش‌های وجودی‌مان را خرج کسب ثمره و سود از جریانات و اتفاقات کنیم، بازم است گاهی هم خودمان را به جا آوریم.
هر فرد دغدغه‌مند در امر نوشتن قبل از هر چیزی باید:
برانگیخته شده باشد
آکنده از تب و شوق باشد
سرشار از نیاز برای بیان مفاهیم باشد.
بدون چنین نیروی درونی بهتر است که به روند روزمره‌ی خودش بپردازد و سلامت جسمی و روحی‌اش را دستخوش تغییر نکند.

زمان دست به قلم شدن
باز هم مایل هستم با طرح یک سوال ذهنتان را به چالش بکشم!
آخرین باری که دست به قلم شدید و از فعل و انفعلات درونی‌تان نویشتید، دقیقا چه زمانی بود؟
آخرین بار کی با شور‌‌و‌شوق راستیم به صفحه‌ی کاغذ راه پیدا کردید؟
بدترین و بهترین اتفاق زندگی شما چیست و کی قرار است به صفحه‌ی سفید کاغذ راه پیدا کند؟
بسیاری از آدمها بنا‌بر ذات آدمیزادی‌شان در طی اتفاقات روزانه‌شان پر از احساسات متفاوتی می‌شوند از جمله:
حس رضایت و شادی از جریانات روزانه
حس نارضایتی و غم
حس نابلد بودن در رو‌به‌رو شدن با موقعیت‌های ناشناخته
حس یاس و ناامیدی در پیشبرد امور جدید
حس اشتیاق در اجرای یک کار جدید
این احساسات متناقض و متفاوت در برخورد با موقعیتهای جدید تا مدتی در زندگی افراد حضور دارد و مثمر‌ثمربخش بودنش از بابت اجرایی کردنشان تا مدتی با افراد همراه هست که بعد از مدتی از بین خواهد رفت.
بدون نگارش و نوشتن از این احوالات درونی و آنچه بر آدمی در این تصمیمات و مواجه شدن با مشکلات می‌گذرد، همه این احوالات به کوتاه‌ترین زمان از دست می‌رود و افراد بدون نوشتن از این احوالات از خاطر می‌برند که در کواجه با این عادت‌ها چه کردند.
همه‌ی ما آدمها یک نقطه‌ی اشتراک در برخورد با روزمرگی‌هایمان داریم و آن هم تجربه مشترک مان در این احساسات و احوالات درونی و داشتن این قبیل دغدغه و حسیات درونی است.
فرقی که افراد دغدغه‌مند در امر نوشتن با سایرین دارند به تصویر کشیدن این قبیل دغدغه‌ها و حسیات درونی بر روی سفیدی کاغذ است.
غرض از مطرح کردن این عبارت «فرد دغدغه‌مند در امر نوشتن» به این معنا نیست که افراد برای نوشتن نیازمند فرمول و قاعده‌ی خاصی با عادتهای خاص باشند. چه‌بسا گاهی برای یک فرد‌دغدغه‌مند در امر نوشتن، ذکر احوالات درونی در روزمره هم می‌تواند الهام بخش و پیشبرنده باشد.
در بسیاری از اوقات این احوالات نوشتاری همین نوشتن از جزیی ترین امور روزانه در زندگی یا حرفه شغلی می‌تواند از هر کسی یک فرد خبره در امر نوشتن بسازد.
زمانی که افراد در زندگی شخصی، در معاملات کاری و در حرفه تجربی خود به امر نوشتن مشغول باشند و دغدغه‌ذکر جزییات و تجربیات کاری خود را پیدا کنند، در گذر زمان به گفتاری دل‌نشین از تجربیاتشان دست پیدا می‌کنند که می‌توانند جامعه هدف بزرگتری را جذب برند کاری و شخصی خودشان کنند.
بهتر کمی سر وقت مشاغل مختلف برویم و امر نوشتن را در حرفه‌ی کاریشان بررسی کنیم.
یک معلم ورزشی که در حرفه‌ی تدریس مشغول به کار است را متصور شوید. او در کنار آموزش و پیاده‌کردن مهارت‌ و تکنیک‌های ورزشی اگر بتواند از فن و مهارت نوشتاری و اصلا مهارت داستان‌پردازی در کلاسهایش بهره‌مند شود یک مهره‌ی کلیدی را نسبت به همکارانش در جیب خودش نگه می‌دارد و همین یک مهارت در امر نوشتن و داستان‌پردازی می‌تواند نقطه ایجاد تمایز او باشد با سایرین.
یک بازاریاب در حوزه لوازم آرایشی و بهداشتی را متصور شوید که روزانه حجم معینی از محصولات را باید به فروش رساند. به فروش رساندن محصولات فارغ از شیوه و تکنیکی که یک بازاریاب پیاده کی‌کند می‌تواند متفاوت باشد اما بلاشک بازاریابی که بتواند در ایده‎سازی و متقاعد کردن درست مشتری برای خرید به درستی عمل کند میزان حجم فروشش به مراتب بالاتر از دیگر بازاریاب خواهد بود.
به گمان من که قدرت خلق داستان و برقراری تعامل با مشتری از طریق گفتگو دراین امر می‌تواند بسیار اثرگذار باشد.
این گفتگو شاید بدون نوشتن روی کاغذ شکل بگیرد اما میزان اثرگذاری‌اش بر مخاطب دستخوش تغییر است.
بازاریابی که اهل تجربه‌نگاری باشد و از این تجربیات بتواند بنویسد و حتی برای دفعات بعدی از تجربیات کسب شده‌اش در این موقعیت با یک داستان استفاده کند بدون شک می‌تواند مشتریان بیشتری را در جامعه هدف خود قرار دهد.
خانم خانه‌داری را متصور شوید که در طی سالها زندگی‌اش در خانه و اجرای نقش مادری و تربیت فرزندانش از بار داستان در این تربیت و گذران روند روزمره‌اش در زندگی بهره ببرد.
چه خواهدشد؟
تا چه می‌تواند از این داستان در پیشبرد امور مورد نظرش استفاده ببرد؟
اگر به مثال‌ها نگاه کنید من سه قشر از جامعه را مد‌نظر قرار دادم و داستان گفتن و دغدغه‌مندی برای بیان تجربیات زندگی را برای هر سه حوزه‌ی کاری لحاظ کردم.
چراکه داستان و قصه پردازی در زندگی آدمها متوسل به شغل و حرفه نیست.
خیلی از اطرافیان من هستند که بارها برای من از داستانهای زندگی و حوادث و اتفاقات محیط اطرافشان میگویند و من هر بار به آنها اصرار می‌کنم که برای این روایت یک قصه بنویسد، اما هر بار از زری نوشتن قصر در میروند و حرفهایشان را در همان پای گوشی تلفن میریزند و از دست میروند.
حال آنکه ما برای نوشتن نیازمند آن نیستیم کهگ مان است همین حالا نوشته‌هایمان به قدری خوب باشد که برای چاپشان ناشران صف بکشند!
قصه‌ و داستان مگر چیزی بیشتر از روند و جریانات وقایع روزمره‌ی آدمها هستند؟
مگر نه اینکه همه‌ی ما بازیگر داستان زندگی خودمان هستیم و در هر صحنه‌ای داریم با این اتفاقات ناشناخته دست و پنجه نرم می‌کنیم؟
به گمان من با این توصیفات از روزمرگی‌های آدمها ما به قدر کفایت حرف برای نوشتن داریم که با یک جمع‌بندی کردن تبدیل به داستانش کنیم.
برای نوشتن یک داستان حتما نباید در تعامل افراط‌گونه با آدمها باشی
برای نوشتن یک داستان حتما نباید در جایی شاغل باشی، چراکه عده‌ای تصور می‌کنند به قصه‌ها وام دار هستند تنها به آن دلیل که این قصه‌ها باید در محیطی کاری پیاده شود.
اصلا باید قاطعانه بگویم نه فقط داستان که روزانه نویسی و ذکر تجربیات روزانه و احوالات و نیات درونی منوط به شغل و حرفه‌ و نیاز آدمها نیست.
باید یک احساس درونی را در لحظه جدی گرفت و از آن نوشت.


می‌گویم داستان چون نیاز به شنیدن داستان در ما از کودکی شکل گرفت و ما با داستان‌های کودکی در قبل از خواب رویاپرداز شدیم. حالا هم برای خرید یک محصول، برای اعتماد به گفتار یک بازاریاب، برای شرکت در یک دوره آموزشی و اعتماد به گفتارش به شنیدن گفتار و خواندن دستخط افراد پناه میبریم و اگر داستان در این گفتار باشد که برقراری ارتباطمان بیشتر خواهد بود.
نه اینکه خیال تصور کنیم که هر داستانی از هر جایی می‌تواند اصرگذار باشد و کار و حرفه را رونق دهد. داستان‌ها باید برآمده از یک واقعیت رفتاری باشد و بتواند یک حوزه‌ی کاری را از یک مقطع به بالا بکشاند چرا که مشتری باید جلب وجذب ایت تجربیات شود و احساساتش برانگیخته شود چون بارها و بارها این داستان تعریف شده را یا خود یا اطرافیانش تجربه کرده‌اند.
این مسیر داستان‌سرایی در حین عمل در هر حوزه و حیطه‌ای مستلزم دغدغه‌مندی در امر نوشتن است که بتوان یاز وریدادها و تجربیات دنیای کاری خودت بهره ببری.
اعتقاد خودم را در داستان گویی در هر حوزه کاری با کلامی از دکتررضا براهنی کامل میکنم.
دکتر رضا براهنی نویسنده، شاعر و ناقد ادبی است که آثارش به زبان‌های انگلیسی،سوئدی و فرانسوی ترجمه شده است.وی در زمان حضورش در ایران اقدام به برگزاری کارگاه‌های نقد،شعر و قصه‌گویی کرد و شاگردانی تربیت کرد که امروز شاهد خوانش آثار قوی و اثربخششان در حوزه‌ی ادبیات کهن فارسی هستیم.
دکتر رضا براهنی درکتاب قصه نویسی اش که مدرن ترین کتاب تالیفی در باب قصه و داستان پردازی است و با وجود آنکه چند دهه از چاپ این کتاب می‌گذرد شیوایی کلام و نوبودن مطالبش بسیار خواننده را از خوانش این مطالب غافل‌گیر می‌کند میگوید:
« من به این نتیجه رسیده‌ام که آنچه مرا در حوزه مصاحبت جامعه و تاریخ قرار می‌دهد، آنچه در اعماق روانم چاه می‌زند و آن ار به روان‌های دیگران پیوند می‌زند، آنچه شکست یا برعکس شکفتگی فردی مرا در قالب شکست یا شکفتگی دیگران ادامه می‌دهد قصه است، قصه تاریخ خصوصی و عمومی من است.»
یا در جایی دیگر از کتاب از ارزش قصه در بافت درونی زندگی انسانها میگویند:
«شکل قصه نه تنها اساس، بافت درونی و ساخت عمقی زبان را تشکیل می‌دهد، و نه تنها انسان بدون قصه نمی‌تواند به زندگی ادامه دهد و به طور کلی یک تعریف نسبتا جامع برای انسان عبارت است از اینکه انسان موجودی است قصه‌گو، نه تنها ادبیات به لحاظ ملاحظات فوق بی‌قصه نمی‌تواند باشد، قصه گسترده ترین، جهانی‌ترین و مهم‌ترین شکل ادبی سراسر دنیای معاصر است.»

داروی نوشتن

ابتدای این بحث را با سوالی آغاز می‌کنم.
آیا ما برای نوشتن داستان و خلق یک نوشته از درونیات و تجربیاتمان در مسیر کسب وکار حرفه‌ای یا زندگی شخصی نیازمند آشنایی با فن نوشتن و قصه‌پردازی هستیم؟
جوابتان را با جدیت عرض میکنم که خیر!
نوشتن به عنوان یک دارویی است برای روزهای زندگی آدمها که تجویز می‌شود
شما برای آرامشی که پس از بلعیدن یک مسکن کسب می‌کنید در جایی آموزشی دیده‌اید؟
نوشتن مثل سر‌و کله زدن با روزمرگی‌های یک فرد است حال در جایی شاغل باشد یا نباشد.
شما برای دست‌و‌پنجه نرم کردن با رویدادهای این زندگی در آموزشگاهی کلاس خاصی رفته اید؟
نوشتن مثل نوشیدن آب حین تشنگی است که بعد از احساس نیاز به آن انجام می‌شود.
نمی‌خواهید بگویید که برای دانستن حس نیازتان به نوشیدن آب نیازمند پرس‌و‌جو از افراد اطرافید.
آری نوشتن درست مثل هر نیاز غریزی که در ذات آدمی هست مثل نفس‌کشیدن میل به نوشیدن آب یا غذا و یا حتی برخورد با وقایع روزمره‎ی زندگی نیازمند اجرا و مسب تجربه است.
نوشتن قبل از هر چیزی نیازمند واژه است.
از دل این واژه‌ها و چیدنشان کنار هم می‌شود دنیایی را تکان داد.
ابتدا دنیای فرد دغدغه‌مند به نوشتن است که با این واژه‌ها تکان می‌خورد بعد دنیای خوانندگان این نوشته‌ها.
نوشتن نیازمند واژه است.
یک واژه اثرگذار در نوشتن واژه‌ی «شور‌و‌اشتیاق» است.
بیش از هر صحبتی لازم می‌دانم در فرهنگ لغت نگاهی به معانی این دو واژه بیاندازم.
در فرهنگ لغت فارسی برای واژه شور معانی زیر یافت می‌شود:
ذوق، شوق، وجد، هیجان، پرنمک، نمکسود، نمکین
و برای اشتیاق واژه‌های زیر یافت می‌شود:
آرزو، آرزومندی، میل. شوق، رغبت بسیار، بویه. شیفتگی. دلبستگی به کسی
به معانی هر دو واژه که نگاه می‌کنم نوعی رغبت و دلبستگی از درون این دو آزه بیرون می‌آید.

شور و شوق داشتن نسبت به نوشتن
یعنی به قدری نوشتن برای تو مهم باشد که به کوچکترین وقایعی هم که برایمان حادث می‌شود هم شوق نوشتن داریم.
برای کمترین لحظه‌های زندگی‌‌مان هم شوق داریم که بنویسیم و از این نوشته‌ها خلق داستان کنیم.
با شور‌و‌شوق هست که نوشتن در ما شکل می‌گیرد و دنبال می‌شود.
از ثمره‌ی نوشتن است که می‌توانیم به تعامل با دیگران بپردازیم.
در تعاملات با دیگران است که ما پر می‌شویم از ایده‎هایی برای نوشتن.
ایده‌هایی که مادامی روی کاغذ نیامده و در ذهن هستند ساده‌اند اما با روی کاغذ می‌آیند بسیار هم برای شاخ‌و‌برگ دادن و مفهوم‎سازی جای دارند.
ایده‎ای تا نوشته نشود جا برای شاخه دادن به آنها نیست.
ما در طول روز با اتفاقات و وقایع مختلف رو‌به‌رو می‌شویم.
بهتر است کمی از روز خودم را با یک روایت داستانی شرح دهم.
به زندگی روزمره‌ی ‌من برای بهانه‌گرفتن در نوشتن و قصه‌پردازی از روزمره توجه کنید:
یک روز عادی که برای پیاده‌روی از خانه بیرون می‌روم.
با اولین قدم در راهروی ساختمان چشمم می‌خورد به نگهبان ساختمان که به طرفم می‌آید و می‌گوید:
«خانم رضایی دیشب متوجه آمدن دزد به خانه ساختمان شدی؟ بی مروت کرکره را شکسته بود و آمده بود از توی ماشینهای پراک شده توی پارکینگ دزدی کند که دست بر قضا هم توانست و از توی ماشین طبقه سومی خرت‌و‌پرت‌هایی برداشته ولی دست‌بر‌قضا طبقه چهارمی دیده بود و از دزدیدن بیشتر محروم ماند…»
پا توی کوچه می‌گذارم، چند خانم توی کوچه جلوی یک در ایستاده‌اند درحالی که از کنارشان عبور معای‌کنم می‌شنوم که برادرزاده‌ی یکی از آنها دچار بیماری صعب‌العلاجی شده است و نمی‌داند قرار است چه بر سرش بیاید
«ای بابا این روزها گیر‌و‌گرفتاری‌ها زیاد شدند که دیگر این بی‌پولی هم خورده تنگ این بیماری و خانواده‌اش نمی‌دانند با صعب‌العلاجی کنار بیایند یا بی‌پولی‌اش و ….»
از کنار آن زن عبور می‌کنم و وارد سوپرمارکت می‌شوم.
دختربچه‌‌ای چهار یا شاید پنج‌ساله دارد از چهار جانب خودش را روی زمین می‌کشد و در حال گریه‌و‌زاری است تا مادرش برایش آنچه را می‌خواهد بخرد.
می‌بیند تمامی این وقایع در ۱۰ دقیقه از روز من است.
ده دقیقه از روز من با سه حادثه از اطراف من شکل گرفت.
سه حادثه و رویداد برای خلق سه داستان با ذکر جزئیات.
این موضوعات در ظاهر شاید ساده و تکراری‌اند اما می‌توان با شور‌و‌اشتیاق و ذکر جزئیات از آنها داستانی جذاب و مهیج ساخته می‌شود.
ما در طول روز شاهد حوادث و موضوعات مختلفی از زندگی اطرافیانمان هستیم که می‌تواند ایده باشد برای نوشتن و خلق داستان.
این داستانها هستند که می‌تواند ما را در شناخت جامعه‌ی اطرافمان و مخطابمان در حوزه‌ی کاریمان بیشتر راهنمایی می‌کند.
من به عنوان یک فرد دغدغه‌مند در نوشتن برای ثبت این وقایع از محیط اطرافم بسیار مشتاقم چرا که مرا در امر نوشتن برای بیان مفاهیم ذهنی‌ام بسیار یاری می‌دهد.
به اعتقاد من متوجه بودن به محیط اطراف و کسب هشیاری نسبت به وقایعی که در اطراف رخ می‌دهد باعث می‌شود از نقش دیگران در قصه‌های زندگی‌شان آگاه شویم و این آگاهی می‌تواند به نفع کسب وکار و روابط ما تمام شود.
حالا به گمانم همه‌ی افراد باید سهمی از نوشتن در برنامه‌های روزانه‌شان داشته باشند و دغدغه‌مند نوشتن باشند.

اسلوب‌ها و معاملات نوشتن
تصور همه‌ی افراد پیش از نوشتن و شورع به کار نوشتن این است که:
نوشتن باید پیرو یک اسلوب و معادله خاصی داشته باشد.
نوشتن نیازمند یک سکوت و خلوتی است.
نوشتن یک زمان فراغت جداگانه از اشتغالات روزانه‌مان باشد.
بارها شاهد این جمله بودم:
«خیلی دوست دارم بنویسم اما کلی مشغله در خانه به سرم ریخته است و کارهای خانه اجازه یک خط نوشتن را نمی‌دهد
منتظرم که زودتر کارهای پایان‌نامه‌ام تمام شود که زودتر با رفاغ‌بال شروع به نوشتن کنم
کاش زودتر این دانشگاه تمام شود و خیالم راحت شود که قرار نیست به تکالیف دانشگاه برسم و به راختی به امر نوشتن مشغول بشم.
باید قاطعانه بهتون نوید این امر را بدهم که اگر منتظر فرصت برای نوشتن هستین دنبالش نگشتین.
این قبیل فرصتها پیش‌نخواهد آمد اگر هم فرصتش قد داد مطمئن باشد حس و حال درونی‌تان مثل آن ورزی نخواهد بود که جرقه‎ی نوشتن درتان زده شد اما با بهانه نبود وقت در نطفه خفه‌اش کردید.
نوشتن بیشتر از هر فرمول و قاعده و اسلوب و وقت و مکان خلوت نیازمند یک شور‌و‌اشتیاق درونی است که باید این شور و اشتیاق را جدی گرفت که حرفهایت به دل مخاطب بنشیند.
نوشتن درست در لحظه‌ای که نرونها‌ی و سلولهای احساسی فرد در برابر یک جریان و واقعه تحریک می‌شن و احساسات متفاوتی چون:
یاس‌و‌ناامیدی
شادکامی یا ناکامی
و هزاریک حس از درونیات شما در برابر اتفاقات و وقایع روزانه در شما برمی‌انگیزد باید دست به کار نوشتن شوید و روی احساسات را با قلمی از نوشته بپوشانید.
این راهکار در امر نوشتن، اینکه در هر لحظه و هر کجا به دنبال ثبت وقایع از جریان روزمره‌ی خود در محیط زندگی یا کار باشی و به قدر کفایت این شور‌و‌اشتیاق درونی را بپرورانی می‌تواند در گذر زمان از تو یک فرد دغدغه‌مند در امر نوشتن بسازد که همیشه برای نوشتن موضوعی را دارد که می‌تواند با نوشتن از آنها آمپر نوشته‌ها را بالا ببرد و روند نوشته‌ها را از اتفاقات بی نظیر مالامال کند.
فرقی نمی‌کند که در کجای این راه نوشتن ایستاده باشیم. مهم شور‌و‌شوقی است که چاشنی و طعم دهنده‌ی قوی به فعل نوشتن است.
شور‌و‌شوقی که می‌تواند از شما یک فرد مجنون بسازد که در هر اتفاقی و در هر زمانی برای نوشتن وقت بدزدید و به نوشتن مشغول شوید.

 

جنونی در نوشتن و خواندن
همیشه اصرار دارم که در کنار شور‌و‌شوقی که باید در نوشتن باشد نوعی جنون هم گریبان نوشته‌ها را بگیرد.
این نوع جنون‌ها نمی‌تواند برای هر دغدغه‌مند نوشتنی همیشگی باشد و گاهی لازم است که در اجرایش حد تعادل رعایت شود.
در کنار این جنون در نوشتن گاهی لازم است بی‌حد‌و‌حصر هم کتاب خواند.
سفارش می‌کنم برای دغدغه‌مندی‌تا در نوشتن در کنار جنون‌وار نوشتن جنون‌وار هم کتاب بخوانید.
این که ما به سراغ کتابها می‌رویم، از دل حوادث کتابها به دنبال ایده‌ها و الهامات هستیم.
خواندن کتابها می‌تواند در رساندن ایده‌ها و الهامات به هر فرد دغدغه‌مند در نوشتن کمک کند تا بتواند از دل این نوشته‌های توی کتاب برای مفاهیم ذهنی که قرار است به گوش مخاطب برساند الهام بگیرد.
باز هم طرح یک سوال را اینجا لازم میدا‌نم.
آخرین باری که دفترشعری را مرور کردید؟
آخرین باری که یک کتاب داستان کوتاه را خواندید؟
آخرین باری که یک کتاب انگیزشی خواندید؟
آخرین باری که یک مقاله‌ی‌ غیرداستانی خواندید؟
من می‌گویم اندیشه را،ایده را و الهام را در همه جا می‌شود یافت. اندیشه را می‌توان در صف نانوایی، در سوپرمارکتی، در پرواز یک پرنده بر سقف آسمان، در گفتگو با یک دوست از فرسخ‌ها دور و حتی در کتاب.
مهم این است که هر فرد دغدغه‌مند در نوشتن بتواند منبع درونی‌اش را از الهامات و ایده‌ها پر کند و در این راه از هیچ تلاشی دریغ نکند.
الهامات و ایده‌ها مثل سیب‌هایی هستند که پای درختی ریخته‌اند و می‌پوسند.چرا که هر رهگذری برای دیدن این زیبایی زبان به سخن باز نمی‌کند و آن را نمی‌بیند و نمی‌یابد.

پارادوکس عاطفی با نوشتن
خوبی نوشتن این است که در سپاه‌ آسمان‌جلهای دغدغه‌مند در نوشتن برای همه‌ی افراد جا دارد.
هر کسی در هر زمانی می‌تواند به سمت بهترین‌ها در حرکت باشد اما با وجود این راه فراخ و گسترده با تمامی ویژگی‌ها افراد دچار احساسات متناقض می‌شوند.

افراد دغدغه‌مند در امر نوشتن با دو حس متناقض رو‌به‌رو می‌شوند:
دوست‌داشتن در کنار انزجار و نفرت‌ورزی
لذت داشتن در عین سرخوردگی
لذت و خشم درونی
برانگیختن و برافروختن
افراد دغدغه‌مند در امر نوشتن با دو حس متناقض رو‌به‌رو می‌شوند:
دوست‌داشتن در کنار انزجار و نفرت‌ورزی
لذت داشتن در عین سرخوردگی
لذت و خشم درونی
برانگیختن و برافروختن
بهتر است کمی بیشتر به این رفتار متناقض در دغدغه مندان در امر نوشتن بپردازم.
نوشته های ما می‌تواند از سر آزردگی نوشته‌شود.
نوشته‌های ما می‌تواند از سر سرخوشی و حال خوش نوشته‌شود.
نوشته‌های ما می‌تواند از سر اشتیاقی ذاتی نوشته‌شود.
نوشته‌ها با هر حال درونی که نوشته شود مهم آن است که فعل نوشتن در آنها حاصل شده است و فرد فراغ از هر درونیاتی و حس و حالی به سراغ نوشتن رفته است.
گاهی خیال میکنیم که برای نوشتن باید حتما حس و حال درونی‌مان خوش باشد و از درونمان شعله‌های سرخوشی بالا بزند درحالی‌که خشم و آزردگی درونی هم می‌تواند اسباب نوشتن را برایمان جور کند.
چه بسیار ایامی که خودم از نوشتن که تا سر‌حد جنون انجامش داده‌ام منزجر می‌شوم و برای مدتی دست از نوشتن می‌کشم اما همان نوشتن از انزجار است که دوباره به سمت نوشتن حرکت می‌دهد.
برای نوشتن می‌شود حتی از انزجار هم الهام گرفت همچنان که از دیدن برگه‌های یک دفتر کوچک به نوشتن مشتاق می‌شویم.
همچنان که از دیدن یک اتوبوس برقی قدیمی در خیابان از آن الهام میگیریم
همچنان که با دیدین یک جفت کفش کتانی در پای یک پیرمرد در حال دویدن از آن الهام می‌گیریم.
چرا باید از الهامات رسیده به ذهن برای نوشتن ایده گرفت؟
حالا شاید برایتان سوال باشد که من به این اندازه به دغدغه‌های روزانه و نگاه به اطرافیان برای گرفتن ایده و الهامات برای نوشتن اصرار می‌کنم.
پیش از پاسخ دادن به این سوال ترجیح میدهم من کارم را با پاسخی را در جواب به سوالتان بدهم.
همه‌ی افراد در نوشتن ماهرند چرا که خود سازنده‌ی زندگی شخصی‌شان هستند.
از طرفی همه‌ی افراد مشتاق به خواندن و دیدن جزئیاتی در زندگی دیگران هستند.
چه ایرادی دارد که فرد‌دغدغه مند در نوشتن از انفجار درونی‌اش بنویسد و از ثمره این نوشته دیگران را به خوانش درونیاتش هشیار کند.
وقتی پیش از نوشتن و اصلا پیش از الهام گرفتن از وقایع و رویدادهای اطراف به این فکر کنی که این نوشته‌هایی که از نشستن روی سفیدی کاغذ به بار می‌آیند و اندیشه‌ای را به بار آورده‌اند می تواند در جهان افراد دیگر که تو را از روی دست‌خط نوشتاری‌ات دنبال می‌کنند، تحولی عظیم به بار‌آورد. این تحول عظیم می‌تواند در درون زندگی افراد آتشی به پا کند و مسبب رشد و توسعه‌ی زندگیشان شود.
اینجا به گمانم می‌شود که مدعی شد سلاح نوشتن نه تنها به رونق کسب‌و‌کار افراد شاغل کمک می‌کند که الهانات و ایده‌هایی نیز به مشتریان و خوانندگان می‌رساند که می‌تواند هم به کسب و کار فرد کمک کند هم اثربخشی فرد‌دغدغه‌مند در نوشتن بر خواننده محرز شود.
اصلا اجازه دهید این پاراگراف با مثالی در حوزه‌ی کسب و کار ادامه یابد.
یک بازاریاب در کسب و کار حرفه‌ای خودتان
یک مشاور در روابط و معاشرت با اطرافیان
یک معلم در محل تدریس سر کلاس درس
یک وکیل در دادگاه وکالت موکل
نیازمند اثرگذاری در حوزه‌ی کاری خودشان هستند و این اثرگذاری می‌تواند در کلام جاری شود.
یکی از راه‌های اثرگذاری‌ در کلام می‌تواند از راه نوشتن به مخاطب منتقل شود.
باید در نوشته‌هایت در درون مخاطب آتشی به پا کنی.
این آتش قرار نیست شعله‌ور باشد، می‌تواند به اندازه‌ی یک زبانه‌ی آتش ثمربخش باشد.
اندیشه‌ها و الهامات در کجا هستند؟:
اندیشه‌ها و الهامات در همه‌جا یافت می‌شوند.
این جمله را برای این مقاله بسیار تکرار کردم و برای تکرارش باز هم مقدمه‌چینی می‌کنم و برایش از هر دری سخن می‌گویم.
اندیشه‌ها مثل نخ‌هایی هستند که آدمها را به هم متصل می‌کنند و رشته‌ی درازی از آدمها به هم وصل می‌شوند به واسطه‌ی نوشتن از اندیشه‌ها.
پس حالا شاید بشود دوباره گفت اندیشه‌ها در هر جایی که آدمها باشند یافت می‌شود چراکه زنجیره‌ی آدمها به واسطه‎‌ی همین اندیشه‌ها شکل می‌گیرد.
کافی است که این اندیشه‌ها نوشته شود و با نوشتنش آدمها را به هم متصل کند.
درست است که ایده‎‌ها و الهامات برای نوشتن در هر جایی یافت می‌شود و این ایده‌ها سازنده‌ی اندیشه‌ها هستند.
اما باید در نظر داشت که میل به ساختن اندیشه‌ای از الهام و ایده‌ای زمانی مقرر شده است. مدت زمانی که حس درونی برای نوشتن در هر فردی ایجاد می‌شود باید بنویسد و در نوشتن این اندیشه تعجیل کند چرا که ایده ها همان میوه‌های افتاده از درخت بر زمین هستن که اگر چشم تیزبینی آنها را از زمین برندارد پوسیده خواهند شد.
مادامی که در فردی یک ایده و الهام برای شکل‌گیری اندیشه‎‌ای ایجاد می‌شود باید فوری دست به کار شود.
حالا فرقی نمی‌کند که این نوشته‌ها از سر نیاز درونی باشد از یاس و نا‌امیدی یا از سرخوشی و دلچسبی.
دوست دارم این بخش مقاله را با پارگرافی از کتاب ذن در هنر نویسندگی نوشته‌ی ری برادربری با ترجمه پرویز دوایی اشاره کنم:
«چه لذتی را دارید از دست می‌دهید
لذت خشم و سرخوردگی
لذت دوست داشتن و دوست داشته شدن
برانگیختن و برانگیخته شدن در این بالماسکه‌ای که ما را از گهواره تا گور به رقصیدن وا‌می‌دارد.زندگی کوتاه است، رنج و بدبختی مطمئن و مرگ قطعی ولی در طی این راه و در خلال انجام کارهایتان چرا به سبک دلقک‌های قدیم دو مثانه‌ی بادکرده‌ی خوک در دست نگیرید به نام‌های شور‌و‌شوق.من با این دو به سوی گور خواهم رفت. خیال دارم با آن‌ها به کپل چند موجود ابله بکوبم،دستی از نوازش بر گیسوان دخترکی زیبا بکشم و با دست سلامی سوی پسربچه‌ای بفرستم که از درخت خرمالو بالا رفته است.هرکس که خواسته باشد به من ملحق شود در این سپاه آسمان‌جل‌ها برایش جا هست.»

از بردگی تا شراکت با نوشتن
بارها شاید احساسات درونی و انزجار درونی خودم از مسیر نوشتن شدم.
بارها در روزمرگی‌هایم دلم برداشتن هیچ میوه‌افتاده از درختی را نمیخواست.
تنها دلم می‌خواست در به روی هر چه نوشتن و نوشتنی است بربندم.
راستش خیال می‌کردم برده نوشتن شده بودم.
باید طبق برنامه و تقویم اجرایی هفته‌ام میل نوشتن را در خودم گسترش دهم و هر ورز طبق وظیفه و عادت سر وق نوشتن می‌رفتم تا بتوانم به سرعت برنامه را اجرایی کنم.
برده نوشتن شدن تنها ثمره‌ای که در مدت زمان اندکی به بار می‌آورد همین است که بعد مدتی از نوشتن دست‌می‌کشی.
ما نباید برده نوشتن باشیم که باید شریک نوشتن باشیم چرا که روزهایی در تقویم نوشتاری ما از راه می‌رسدکه از فرط انبوه وظایفی که از بردگی در نوشتن گریبانمان را می‌گیرد متنفر و منزجر می‌شویم.
باید با نوشتن شریک شد.
شراکت مستلزم تقسیم وظایف و هم‌اندیشی است و در نوشتن هم باید این تقسیم وظیفه رعایت شود.
شاید وظیفه‌ی هر فرد دغدغه‌مندی در نوشتن این باشد که در هر شرایطی از الهامات و ایده‌های که به او میرسد استقبال کند و آنها را بنویسد.
از اینجا به بعد دیگر وظیفه‌ی نوشتن است که آغاز می‌شود که در اجرای امر نوشتن. با نوشتن این ایده‌ها و الهامات واصله است که فرد به درجه‌ای از ادارک می‌رسد که می‌تواند شروع به خلق مفاهیم تازه کند. خلق مفاهیم تازه از دل ایده‌ها و الهامات تنها به عهده‌ی نوشتن است.
وقتی یک نوشته‌ بوی پول می‌دهد:
در زندگی همه‌ ی آدمها واژه‌ای هست به اسم کارکردن و حتی از آن بهتر واژه ای که متعاقب کارکردن به ذهن مخاطب می‌آید، واژه‌ی درآمدزایی است.
اکثر افراد در زندگی کاری‌ و حرفه‌ای‌شان به دنبال کسب درآمد و ثمربخش بودن هستند و این مثمرثمر بودن را در میزان درآمد دریافتی می‌بینند.
تصور کنید فردی برای توسعه‌ی کسب و کار خودش شروع به نوشتن کند.
یا حتی فردی دغدغه‌مند نوشتن باشد برای به باور رساندن ایده‌های ذهنی‌اش.
اگر در نگاه اول این افراد به فکر توسعه باشند و در همان نگاه اول به نوشتن با دید کسب درآمد و پولزایی نگاه کنند، اصلا بعید نیست که نوشتن برایش تبدیل به کاری ملال‌آور و خسته کننده می‌شود و حتی زمانی که از نوشته‌هایشان خروجی لازم را دریافت نکنند و صرفا به چشم کسب درآمد بدان نگاه کنند فکری منفی نسبت به نوشتن در آنها شکل می‌گیرد.
درست مثل هر نویسنده‌ی نوپایی که در حین نوشتن برای هر نوشته به فکر بازسازی و اصلاح نوشته‌هایش از همان ابتدا بر‌می‌آید.
همه‌ی آدمهایی که دغدغه نوشتن دارند باید اجازه دهند در اولین نوشته‌شان هر چیزی که توی سرشان هست روی کاغذ بیاید چرا که بعد از آن چندین بار فرصت برای جرح و اصلاح نوشته‌هایشان دارند.
در توسعه‌ی کسب و کار هم همین است لازم است برای گسترش کسب و کارمان و برقراری با مخاطب دست به قلم شویم و محتوای متنی تولید کنیم و خودمان و کسب و کار و ایده‌هایمان را از طریق نوشته رواج دهیم فارغ از اینکه این نوشته چه قدر می‌تواند پولساز باشد.
زمانی که حرفی اثرگذار باشد و نوشته‌ای با کلامی موثر نوشته شود خودش به دنبال این تاثر درآمدزایی می‌کند.
همه‌ی افراد در حوزه‌های شغلی خاص خود باید قدرت خلق باورهای منحصر به فرد شغلی خودشان را داشته باشند و راز این قدرتمندی در خلق باورها در دستان کلمات است.
رازش این است که افراد در هر حوزه‌‌ی شغلی برای نوشتن از روزمزگی‌ها و تجربیاتشان قدرت نوشتن داشته‌باشند.
چرا که از دل این نوشته‌هایشان می‌تواند قدرت اثربخشی‌شان را مضاعف کنند و در نتیجه بتواند به برند شخصی خودشان دسترسی پیدا کنند.

ردپای نوشتن در هر سخن:
کلام را میشنویم و کلمه را میبینیم.
ما در زندگی روزمره بی‌شمار حرفهایی می‌زنیم، بی‌شمار حرفهایی را می‌شنویم.
چه قدر از احساسات درونی ما در کلام به مخاطب منتقل می‌شود و چه قدر این حس و حال با ما می‌ماند.
در نوشته‌ها شما بسیار توانمند هستید که تمام ویژگی‌های خودتان را را به روی سفیدی کاغذ بیاورید و مخاطب شما می‌تواند از نوشته‌های شما در هر لحظه از زمان بهره‌مند شود.
هنگام صحبت کردن در مورد دیدگاه و عقیده‌ای و شنیدن آن ممکن است برای مدت زمان کوتاهی این اثربخشی از کلام در ذهن مخاطب بماند اما در مدت زمان اندکی از بین می‌رود اما زمانی که عقاید روی کاغذ پیاده شود،زمانی که کلمات را در خطوط سفید کاغذ بر جای بگذاری در صورت نبودنت هم اثربخشی کلام بر مخاطب وجود دارد و افراد بسیاری در هر لحظه از زمان از عقایدت سود می‌برند.
نوشتن به ما نشان می‌ده ما هنوز زنده‌ایم و وقتی عقیده‌ای بر کاغذی نوشته می‌شود ردی از فرد بر جای می‌گذارد که سالها بعد و نسلها بعد از او هم می‌توانند بخوانند و زنده بودن عقایدش را ببینند.
از مجموعه نگرش‌ها و تجربیات،ایده‌ها و الهامات هر فردی باید یک شکل ساختاریافته یک اثر برجای بماند تا به عنوان امتیاز و برتری نسبت به دیگران افراد شاغل در حوزه‌ی کاری مورد نظر بتواند نقش مهمی در تمایز ایجاد کندو
به گمان من برای هر فرد دغدغه‌مندی در حوزه کاری خودش یکی از واجبات همین است که در جست‌وجوی نوعی از نوشتن باشد تا بتواند برای مطرح نمودن عقاید و نگرشهایش یک رد از خود برجای بگذارد.
تنها راه‌حل و فرمول که برای نوشتن تجویز می‌شود خود نوشتن است.
از نوشتن باید نوشت.
نوشتن از روزمرگی‌ها،تجربیات،ایده‌ها و الهامات همه و همه می‌توانند برای یک فرد دغدغه‌مند در هر حوزه کاری می‌تواند فرمول خوبی باشد برای ایجاد تمایز و کسب برندکاری در حوزه کاری خودش.
به یاد حرف ری برادربری در کتاب ذن در هنر نویسندگی افتادم.
«چند کلمه نوشتن در ساعت و چند بند در روز، از ما خالقی می‌سازد در ردیف جویس و کافکا و سارتر و این چه دور است از خلاقیت واقعی.»


نوشتن، رهاکردن، دوباره نوشتن
فشار نوشتن که می‌تواند در ابتدای نوشتن همه چیز را زایل کند.
اقدام به نوشتن و آغاز به کار نوشتن روزمرگی‌ها بعد از مدتی برای هر فردی یک انضباط خلق می‌کند.
هر کاری به صرف پرداختن به آن بعد از مدتی یک ضربآهنگ به خود می‌گیرد.
این ضرب‌آهنگ می‌تواند مقاومت و تعلل را برای انجام یک کار از میان بردارد.
به نظر شما بعد از اینکه یک فرد شروع به نوشتن می‌کند و نظم در نوشتن را برای مدتی پیش می‌گیرد چه خواهد شد؟
به گمان من آن و قت نوبت به رها کردن خود می‌رسد.
در نوشتن به محض ایجاد نظم نوشتاری برای مدتی باید سر وقت رهاسازی ذهن در نوشته بروی.
همه‌ی افراد حین نوشتن و پیاده‌سازی عقایدشان با خود واگویه‌های درونی دارند و هر زمان به فکر پیدمان بهترین کلمات در جملات هستندتا همان ابتدای راه حق مطلب را بهترین شکل ادا کنند.
اما غافل از آن هستند که هر نوشته برای اصلاح و بازسازی نیازمند چندین بار خوانش و مرور است.
لازم است در نوشته‌ی اول به دور از هر منطق فکری تنها بنویسیم
لازم است که در هر نوشته‌ای ذهن منتقد خود ار برای مدتی خاموش کنیم و بدون هیچ فشاری تنها بنویسیم.
فکر به جذاب بودن، منطقی بودن و مختطب پسند بودن در ابتدای نوشتن می‌تواند تمامی ایده‌ها را در نطفه خفه کند.
باید نوشت از هر دری، از هر منطقی، با هر استدلالی.
دیکته نانوشته غلط ندارد پس ایده‌ی نانوشته فکر به اصلاح ندارد.
چیدن ایده‌ها در ذهن و ننوشتن از آن نمیتواند در مسیر کسب‌و‌کار شما را رهنمون کند و برای ایجاد برند به کمکتان بشتابد.
من به ایمان این جمله پی بردم و باز این را بار دیگر اینجا توی این مقاله تکرار می‌کنم.
زمانی که خودت را در امر نوشتن رها می‌کنی و از تمامی ایده‌ها و عقاید و تجربیات و اصلا نه از هر چه به ذهنت می‌رسد بدون هیچ چهارچوب و منطقی حرف می‌زنی پای خلاقیت به نوشته‌هایت باز می‌شود.
تو فشار منطقی نوشتن را از روی گردن نوشته‌هایت برداشتی و اجازخ دادی حرفی که می‌خواهی نوشته شود آن هم بدون ترس از قضاوت شدن و اصلاح و بازسازی شدن، بدون نگرانی از خط خوردن به خاطر منطقی نبودن.
این کار چه ثمری خواهد داشت؟
شما با ایم حس درونی برای بیشتر نوشتن مشتاق‌تر خواهی شد و به نوشتن از تجربیات کاری و زندگی و اصلا به روزانه نویسی مشتاق‌تر می‌شوی.
این اشتیاق به مرور شما را برای رسیدن به یک قالب نوشتاری درست که برازنده‌ی دستخط نوشتاری شما باشد رهنمون می‌کند.
نوشتن، رهاکردن ذهن در نوشته، دوباره نوشتن و رسیدن به یک قالب نوشتاری می‌تواند برای کسب برند شخصی و رسیدن به تمایز در حوزه‌ی کسب‌و‌کار بسیار ثمربخش باشد.


خاطره‌ی نوشتاری‌من در طول ۲۹ سال زندگی
من نوشتن را از همان روزهایی که خواندن و نوشتن را آموختم آغاز کردم.
قبل از محصل شدن در دبستان و آموختن الفبای نوشتن با خود زیاد واگویه درونی داشتم و خاطرم هست که از بحرانهای کودکی‌ام که چه بی‎‌اندازه کوچک بودند شبها قبل از خواب حرف می‌زدم و با رویاپردازی از آنها به خواب می‌رفتم.
اما با آموختن الفبای نوشتن در ۸ یا شاید ۹ سالگی این واگویه‌های درونی من تبدیل به نوشتن شد.
این که می‌گویم می‌نوشتم نه آنکه گمان کنی که چه اتفاق خاصی در نوشته‌ها می‌افتاد یا حتی قاب خاصی یا زمان خاصی برای نوشته‌ها در نظر می‌گرفتم نه تنها محرکهای کوچکی که ذهن مرا تحریک به نوشتن می‌کرد را جدی می‌گرفتم.
شادی نداشتن یک اتاق بریا خودم در کودکی و محروم بودن از داشتن میز و اصلا شاید بچه سوم یک خانواده بودن جایی را برای تو نمی‌گذارد و تو یاد می‌گیری خودت روی پای خودت بزرگ شوی.
بهانه نداشتن یک میز تحریر و نداشتن اتاق بهانه‌ای می‌د که برای انجام تکالیف مدرسه هرجایی از خانه را برای نوشتن و خواندن انتخاب کنمو
خاطرم هست که مدتی عادتم شده بود زیر تلویزیون خانه که همیشه‌ی خدا روشن بود و داشت اخبار مضحکی را به خورد مغزهای زنگ زده‌مان می‌داد به انجام تکالیف مشغول می‌شدم هم میخواندم و هم می‌نوشتم.
از این بابت برای همه‌ی اطرافیانم این باور بود که من در حال نوشتن تکالیف هستم هر زمانی که دست به قلم می‌شوم.
این نداشتن اتاق و نشستن در هر جایی از خانه بهانه‌ی خوبی بود که هر زمان دلم می‌خواست گرم نوشتن شوم.
این بهانه را جدی گرفتم و در کودکی هر زمانی که حرفی در کودکی داشتم را می‌نوشتم بی‌آنکه نظر کسی جلب نوشته‌های من بشود.
این عادت با من تا سالها بعد از کودکی همراه شد تا هر جایی هر دستم رسید کم وبیش بنویسم.
اینکه میگویم می‌نوشتم تنها و تنها ذکر روزانه‌ام بود و حرفهایی که به دلیل ویژگی‌های شخصی‌ام هیچ‌گاه عادت به زدنشان در برابر دیگران نیستم.
من توی این نوشته‌ها به دنبال دلیل و منطق نبودم.
دنبال تایید گرفتن از دیگران نبودم
دنبال این نبودم که با اسن نوشته‌ها به جایی خدمتی کنم.
تنها می‌نوشتم.
این عادت و سرنخ کودکی با من تا بزرگسالی آمد.
تا جایی این عادت با من همراه شد که توانستم برای این واژه یعنی نوشتن کل زندگی و سرنوشت و کار و تحصیل را رها کنم و برایش تمام وقت زمان خرج کنم.
این نوشتن‌ها و کار کردن‌ها حالا دارد به من یک قالب نوشتاری درست را می‌دهد.
گمان نمی‌کنم که چیزی جز پرکاری در نوشتن بتواند رسیدن به یک قاب و قالب نوشتاری را میسر کند.
تنها راه میان‌بر برای رسیدن زودهنگام به یک قاب نوشتاری شاید پرکاری در نوشتن باشد.
هر فرد دغدغه‌مند در حوزه‌ی نوشتن باید به یک قاب نوشتاری دست یابد.
ممکن از روزی دو خط نوشتن شروع کند تا به روزی ده هزار کلمه نوشتن در روز برسد.
هدف از مطرح کردن یک قاب نوشتاری در نوشتن درست دسترسی به واژه کیفیت است.
اجرای هر‌ورزه‌ی نوشتن در قاب نوشتاری‌تان پرکاری شما را به صورت هدفمندی به سوی کیفیت می‌برد که در آن زمان می‌شود به فکر تولید عقاید مختلف در حوزه‌ی نوشتاری و حوزه‌ی کسب‌و‌کارتان نظر داد.
یگانه مسیر د رامر نوشتن شاید همین باشد که در اجرای واژه پرکاری به قدری دست و دلابز بود و به قدری نوشت که بتوان بی‌اختیار از لا‌به‌لای این پرکاری ها به کیفیت مورد انتظار رسید و توانست شاهکار خود را خلق کرد یا شادی جامعه هدف را به درستی به سمت عقاید خود رهنمون کرد.
برای تفهیم بیشتر این ادعا دوست دارم کمی با شما با چند مثال زیبایی مفهوم را در کلام جاری کنم.
یک مجسمه ساز را متصور شوید.
اصلا نه یک خیاط تازه‌کار
شاید بد هم نباشد یک فرد مبتدی برای آزمون آیین‌نامه راهنمایی رانندگی
شاید یک دونده ماراتن هم برای مفهوم ذهنی من بد نباشد.
همه‌ی این افراد در ابتدای شروع به کار و ایجاد دستاورد در حرفه و هنر کاری خود تا می‌توانند تمرین می‌کنند.
مجسمه ساز پیش از ساختن اثرش چه خوب یا چه بد از قبل بسیار تمرین می‌کند و تا دلت بخواهد خاک و گل را در هم می‌آمیزد.
یک خیاط تازه‌کار پیش از شروع به برش روی پارچه‌ی اصلی حسابی پارچه‎‌های مختلف را برش می‌زند و به هم وصل می‌کند تا بتواند برای برش پارچه اولین مشتری‌اش ماهر شود و تجربه کسب کند.
یک فرد‌تازه کار در رانندگی پیش از آزمون آیین‌نامه راهنمایی رانندگی ده‌جلسه ای را تعلیم می‌بیند و در اوقات فراغت در اولین فرصت ماشین را در جایی خلوت به دست می‌گیرد و تمرین می‌کند تا در روز آزمون از پس کار بربیاد.
یک دونده در برای شرکت در مسابقه دو ماراتنش از پیش برای تنفس قلبی‌عروقی، عضلات و ذهنش آمادگی ایجاد می‌کند و به تمرین در مسافتهای مختاف در زمانهای مختلف می‌پردازد تا بتواند با آمادگی جسمی و ذهنی مناسب در مسابقات شرکت کند و نتیجه کسب کند.
حال یک فرد دغدغه‌مند در امر نوشتن هم همین است پیش از خلق شاهکار خودش،پیش از کسب برند نوشتاری‌اش در حوزه‌ی کسب‌و‌کار باید به تمرین نوشتاری که همان روزانه‌نویسی و هرزمان نویسی است بپردازد و از تجربیات روزانه‌اش، از احوالات درونی‌اش، از الهامات و ایده‌های واصله در موقعیت‌های زمانی بپردازد تا بتواند از ثمره‌ی این نوشتارهایش به قاب نوشتاری خود برسد و عقایدش را برای مخاطب خود به تصویر بکشد.
باید بگویم که این پرکاری‌ها و کمیت را به فعلیت رساندن‌ها میتواند راهی برای رسیدن به خروجی و دستاورد کیفیت در حوزه‌ی کاری باشد.
پس باید به همه‌ی افراد دغدغه‌مند به حوزه نوشتن توصیه کرد تا می‌توانی بنویس از هر آنچه برای ذهن تو دغدغه‌ی نوشتن ایجاد می‌کند. از روزمرگی‌ها گرفته تا جزئیات دقیق کاری.
این خاصیت هر قلم و هر نوشته‌ای است، اصلا خاصیت هر ذهن دغدغه‌مند نوشتنی است که شما با هر بار نوشتن هر موضوع و ذهنیتی به خودتان اجازه دهید که از نوشتن در سفیدی روی کاغذ بتوانید زواید را به نفع مفاهیم درست و کاربردی حذف می‌کنید و به یک عقیده با پختگی تمام برسید و میزان تاثیرگذاری‌تان را بالا ببرید.
متصور شوید که شما هر روز در یک قاب مشخص که از آن شماست بنویسید و این نوشتن برای شما تبدیل به یک عادت روزانه‌ شود و در هر بار نوشتن نیمی از زاوید ذهنی را حذف کنیو چه قدر می‌شود از کلامتان بوی اثربخشی را در حوزه‌ی کاری شنید.
این نقطه‌ی اثربخشی در مخاطب نقطه‌ای است که سالها برایش مینویسی.به مرور زمان این تداوم در نوشتن و خروجی اثرگذار در نوشته‌ها از شما یک فرد دغدغه‌مند نوشتن با تعهد بالا می‌سازد که موظف می‌شود راس ساعتی مشخص با موضوع و عقیده‌ای مدون برای مخاطبانش دیدگاهی را نشر دهد.
تعهد به نوشتن هر روز و هر لحظه بدون چشمداشتی به تحسین و تشویق دیگران می‌تواند نشان از پختگی در کار باشد و باورمندی فرد به موضوع پرکاری در امر نوشتن.

تحسین و تشویق به یک نوشته
همیشه در حین نوشتن یک حس درونی در همه‌ی افراد جان می‌گیرد.
حسی درونی از میزان کسب سود و درآمد.
حسی درونی از میزان تاثیرکلام بر مخاطب
ما در حین نوشتن مادام به خودمان فشار می‌آوریم که کلماتی را انتخاب کنیم که برای خیل عظیمی از مخطبان نوشته‌هایمان دلپسب باشد.حتی گاهی هم پیش‌می‌آید که از متنهای‌های نوشتاری‌مان به دنبال کسب سود ودرآمدزایی هستیم.
هر فرد دغدغه‌مند در امر نوشتن فارغ از تسلط و مهارتش در حرفه‌ی کاریش اگر حین نوشتن یک کطلب به فکر میزان اثرگذاری و تشویق و تحسین باشد، نمی‌تواند کار ارزشمند خودش را با نوشتن تولید کند.
فکر با تایید گرفتن از دیگران و مورد تحسین قرار گرفتن در یک نوشته سد و مانعی است که به نویسنده اجازه نخواهد داد که تمامی عقایدش را آن طور که باید روی کاغذ پیاده کند و حق مطلب کلمات را در نوشته‌اش ادا نمی‌کند.
یک نقاش حین کارکردن به پاداش مالی حاصل از فروش اثرش فکر نمی‌کند که در تکاپوی پیاده‌کردن الهامات ذهنی‌اش از طریق رنگ روی بوم است.
یک جراح حین جراحی از بیمار از هوش رفته‌اش انتظار ندارد که بلند شود و مراتب قدردانی را از او برای مهارتش در شکافتن روده و معده‌اش به عمل بیاورد و باز از هوش برود.
یک ورزشکار حین اجرای حرکات ورزشی‌اش به بازخورد تماشاگر توجهی نمی‌کند و سعی بر این دارد جوری بازی کند که انگار دارد در روزهای تمرینش بازی می‌کند.
یک وکیل در دفاع از موکلش در دادگاه، یک بازیگر حین ایفای نقشش در صحنه، یک طراح سایت حین انجام قواعد و قانون‌های طراحی سایت مشتری‌اش و هر شغل و هر حرفه‌ای برای اجرای کارهایش به بازخورد نهایی فکر نم‌کند و آغاز به کار می‌کند تا در جریان روند کاری‌اش از بازخوردها سود ببرد.
نوشتن هم از این موضوع مستثنی نیست که فکر به دریافت بازخورد از جانب دیگران علی‌الخصوص در ابتدای راه می‌تواند چنان سمی مهلک به خون نوشته‌ها نفوذ کند و به نویسنده‌ی نو‌پا و تازه‌کار اجازه‌ی بیان احوالات درونی‌خود را ندهد و دست‌آخر خروجی نوشته‌ها چیزی باشد که از آن دیگری است و سالها‌زمان به دارازا بکشد تا نویسنده‌ بتواند امضای نوشتاری خود را زیر دستخط نوشتاری اش بزند.
تنها ابزار مفید برای نوشتن همان نوشتن است.
نوشتن به داد نوشته می‌رسد و فکر به گرفتن بازخورد از دیگران در ابتدای راه نوشتن باور شکست را به الهامات واصله تزریق می‌کند و از همان ابتدای راه نوشتن نوعی از یاس و ناامیدی را به نویسنده‌ی نوپا تزریق می‌کند.
این احساس یاس در ابتدای راه منجر به ادامه تلاش و تاوم در کار می‌شود و فرد دغدغه مند برای همیشه از نوشتن و نوشته ها دور می‌شود.
نویسنده‌ی نوپا با تلاش مستمر خود در نوشتن است که به امضای نوشتاری زیر دستخط‌اش می‌رسد چرا که با استمرار در نوشتن و پرکاری در قلم زدن است که می‌تواند مفهوم ذهنی‌اش را بسازد و با هر با نوشتن این مفهوم را پختگی کامل برساند.
این باورهای درونی است که با استمرار در نوشتن به یک مفهوم ذهنی تبدیل می‌شود و می‌توان با آن بر مخاطب و جامعه هدف اثرگذار بود.
ما وام‌دار کلمات می‌شویم تا به واسطه‌ی این خطوط شکل‌گرفته از کلمات حقایق وجوی‌مان را برملا‌ کنیم.

حقیقت وجودی در کلام یا در کلمه
یک روز دوستی با من تماس گرفت و از من خواست تا یکی از اقوامش در ارتباط با موضوعی صحبت کنم.
من این را نمی‌شناختم و تنها با اکتفا به چند سرنخ حاصل از گفتگو با دوستم با او هم ‌صحبت شدم.
او نیز شناختی بر من نداشت و باز هم به چند سرنخ دریافتی از دوستم متوسل شد.
تماس بین ما حاصل شد آن هم تلفنی.
ما با هم از موضوعات مختلفی صحبت کردیم و برای هر مشکلی چند چاره را کنار هم قرار دادیم.
برای من از آن فرد ناشناس بر اساس لحن کلامش ذهنیتی ایجاد شد که می‌توانستم بعد از پیایان کالمه برای این ذهنیت چند‌صفحه‌ای بنویسم اما حوصله‌ام قد نداد و ننوشتم.
مدتها از آن روز گذشت شاید یک‌سال بعد و اتفاقی در یک نشست دوستم را دیدم که همراه با فردی که برای من ناشناس بود.
دست بر قضا این فرد ناشناس همانی بود که من یکسال پیش از این با او یک ساعت مکالمه کردم.
یک‌ساعتی با هم به گفتگو پرداختیم.
فکر می‌کنید برای ذهنیت و تصور من از آدم چه اتفاقی افتاد.
باید صادقانه بگویم با دیدن آن فرد ناشناس و هم صحبتی با او دیدگاه من زمین تا آسمان با آن فرد متفاوت شد.
خیال می‌کنم اگر او را حضوری نمی‌دیدم هنوز در ذهنم همان تصورات قبل که حاصل از شنیدن صدای او بود می‌ماند اما با دیدار با او برای ذهن من فرصت تحلیل خلق کرد.
دیدار با او فرصتی بود برای من که سرنخهای کلام او را با شناخت بهتری از او و رفتارهایش در ذهنم طبقه بندی کنم و بتوانم ذهنیتم را از او و عقایدش بهتر سازمان بندی کنم.
این داستان یکی از دیدارهایی از من است که همیشه در خاطرم می‌ماند.
اما چرا این داستان ار این جا گفتم.
داستان اصلی فرق میان کلام است با کلمه
من معتقدم که ما در معاشرتهای روزانه‌مان، در معاملات‌کاری‌مان، در رفت و آمدهای‌خانوادگی‌مان در ارتباط با افراد هستیم.
افراد نقطه‌کلیدی و تمرکز ما در این روابط هستند و ما ناچاریم از کلمات کمک بگیریم و کلماتمان را رنگین‌تر و غنی‌تر کنیم.
پس ما ناچاریم در کلام از کلمات سود ببریم.
اما فرق است میان کلامی از دهانمان جاری می‌شود و به گوش می‌رسد با کلامی که از روی قلممان روی صفحه‌ای ثبت می‌شود و به دیده‌ای می‌رسد.
کلامی که در جریان صحبت‌های روزانه بین افراد تبادل می‌شود میزان اثرگذاری‌اش تا مدت محدودی است که ممکن است اثربخشی‌خودش را در کمترین زمان از دست ببرد.
کلامی که در روی صفحه‌ای ثبت می‌شود یک رد و اثر از آن تا مدتها باقی می‌ماند حتی در زمان نبود آن فرد.
یک رد و اثر که نوشته می‌شود حتی برای نسلهای بعد هم قابل دسترسی است.
شاید بگویید بی‌شمار پادکست‎‌ تولید شده هم‌اکنون برای افراد زیادی قابل دسترس است و می‌شود برای نسلهای بعد هم از آن سود برد.
اما من میگویم هر صدایی که قرار است تحت هر عنوان روی گشوی جاری شود پیش از آن باید چند خط نوشته روی کاغذ داشته باشد تا عقاید را به هم وصل کند و بتواند یک ذهنیت غنی بسازد.
این ذات نوشتن است که به شما یک دستخط از ج.هره‌ی وجودتان می‌دهد و به شما این امکان را می‌دهد که به دیگران این امکان را بدهید که از نگاهشان شما را به واسطه کلمات چیده‌شده در کنار هم شما را بشناسند و برایشان ذهنیتی درست از خود و جوهره‌ی وجوی‌تان ارائه دهید.
پس باز هم می‌رسیم به همان جدی گرفتن ایده‌ها و الهامات و نوشتن از آنها برای پیدایش عقاید منحصر به فرد که برایمان دستخط نوشتاری باسزد که منحصر به خودمان باشد و به رونق کسب‌و‌کارمان کمک کند.

نوشته یا بد می‌شود یا خوب اما دو ثمره دارد
با علم به این موضوع که نوشتن بیش از هر چیزی به نوشتن محتاج است تا بازخورد درونی و بیرونی و با علم به اینکه دست کشیدن از نوشتن و رد اثر برابر است با دروشدن از اثربخشی در حوزه‌ی کار، باید بگویم که نوشتن مهم است که اتفاق بیفتد چرا که اگر فعل نوشتن صورت پذیرد دو ثمر دارد.
نوشتن وقتی صورت بگیرد یا نوشته‌ی خوبی از آب در می‌آید یا نوشته‌ ای که می‌شود که به لعنت خدا هم نمی‌ارزد.
نوشته‌ای که به دنبال فعل نوشتن حاصل می‌شود ممکن است خوب از آب دربیاید و بتواند ایده‌ها و الهامات ما را در قالب یک اندیشه به درستی به مخاطب منتقل کند و یک اثربخشی بر مخاطب ما را مهمان کند.
پس باید گفت فبها با این نوشته.
اما زمانهایی هم هست که نوشته‌هایمان خروجی‌شان به قدری مضحک و غیرقابل ارائه می‌شود که پیش خودمان در خلوت می‌گوییم این نوشته‌ به لعنت خدا هم نمی‌ارزد.
اما چه ‌میشود درهمین نوشته‌هایی که حتی به دل خودمان هم نمی‌نشیند کرد.
حداقل یک نوشته‌ی بد این است که خوب از آب درنیامدنش برای مخاطب ثمربخش است از این باب که می‌تواند تو را در شناخت خودت و مخاطبت رهنمون کند و از طرفی جامعه مخاطب و گرایشات ذهنی‌اش را به اثر تو شناسایی کنی و دست کم برای دغدغه‌تراشی‌های او دستی بر آتش داشته باشی.
نوشتن چه خوب از آب دربیاید چه بد ثمربخش است.
افراد‌دغدغه‌مند در حوزه‌ی نوشتن صرف نوشتن نیست که دست به‌قلم می‌شوند. اگر چنین باشد که نوشتن صرف نوشته شدن صورت بگیرد بعد از مدتی تبدیل به کاری بیهوده خواهد شد اما نوشتن اتفاق می‌افتد چون قرار است که ایده‌هایمان در دل جامعه‌ی هدفمان مطرح شود و از دل این ایده‌هایمان ثمربخش شویم و ثمربخشی‍مان از ما یک برند منحصر به فرد بسازد.
این برند یعنی یک نشانه و اثر از هویت و باورهای ذهنی ما که می‌تواند سالهای سال ماندگار بماند.

ختم کلام
چه فرددغدغه‌مند در نوشتن باشی چه نباشی
چه به دنبال اثربخشی بر مشتریان خود در حوزه‌ی کسب‌و‌کار باشی
چه به دنبال ماندگاری عقایدت باشی یا نباشی
وام دار کلمات و بهره‌مندی از نوشتن هستی.نوشتن از زمره فعالیت‌هایی است که نیاز به وسایل گران‌قیمت یا تبحرهای آنچنانی ندارد.
نوشتن را باید تنها نوشت تا خودش برایتان راهکارهای لازم را پیاده کند.
وقتی برای کوچکترین کارهای روزانه‌مان هم به نوشتن محتاج می‌شویم و برای رفع بسیاری از نیازها ملزم به نوشتن از آنها هستیم.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *