نوشتن بعد از پیاده روی

یکی از ثمربخش‌ترین راه‌حل‌ها برای یافتن ایده در امر نوشتن پیاده‌روی و حضور در میادین شهر یا حتی حضور در حومه‌ی شهر است برای یافتن ایده و پر کردن ذهن و ضمیر‌ناخودآگاه

امروز بعد از بازگشت از یک پیاده‌روی یک ساعته خواستم از ایده‌های رسیده به ذهن بنویسم.

و اما نوشته‌ی بعد از پیاده‌روی:

تا پیش از آنکه قدم تا قدمی از خانه بیرون بگذارم برای رها کردن تنهایی خودم با خودم دل‌دل می‌کنم
از بیرون زدن و شکستن خلوت و تنهایی خود به طرزی عجیب فراری‌ام
به محض بیرون زدن از خانه شرایط به طور کامل متفاوت می‌شود.
به هر زوری که می‌شود رخت و لباسی به تن می‌کنم
ترجیح می‌دهم راحت باشد لباسهای روی تنم که اگر خواستم روی زمین خدا دراز کش در جایی آسمان آبی را ببینم، گرد این غبار قدم‌های آدمیزادهای این دنیا روی تنم ننشیند.
در را میبندم.
چندثانیه زمان هم خرج پیچاندن کلید نشسته بر قفل می‌کنم که به عادت بنی‌بشری‌مان باز‌می‌گردد.
در همین چندثانیه به تعلل سوارشدن بر این اتاقک دست‌ساز بشری یا پیاده کوچ کردن و پیمودن راه در راه‌پله لبیک می‌گویم و پای‌پیاده راهروی آفتاب خورده را طی‌ می‌کنم و بی اختیار نظرم جلب کفش های نشسته پشت درب خانه‌ها می‌شود.
کفش‌هایی که از شب پیش داشتند جلوی درب خانه نگهبانی می‌دادند.
شاید هم کفشها را پشت درب خانه‌ها می‌گذراند تا دیگران بدانند چراغ این خانه هنوز روشن است و آدمها دارند در درونش زندگی می‌کنند.
پله‌ ها تمام که می‌شود دکمه‌ی اتاقک مدرن را که روی طبقه سوم گیر کرده می‌زنم تا پایین بیاید.
پایین که می‌آید بازش می‌کنم و خودم را تمام قد ‌رو‌به‌روی خود می‌بینم
این اولین آدمی است که برای پیاده‌روی به چشمانش خیره می‌شوم.
پا به کوچه می‌گذارم.
آدمهای کمی در حال عبورومرور هستند.
چند قدمی در پیاده رو زمان برای تنهایی هست که برسم به خیابانی شلوغ و پررفت‌و‌آمد
شلوغ و پرصدا!
ماشین‌های در حال گذر، جمعی از افکار را بر خود نشانده و دارند توی شهر سواری‌شان می‌دهد که به مقصد برسند.
آدمهایی که با شتاب در حال عبورند از کنار من
هر یک با یک دغدغه
هر یک با یک ذهنیت
هر یک با یک پوشش
هر یک با یک ماسک
این روزها باید یک ماسک را روی صورت آدمها دید و تنها به چشمانشان خیره شد.
قبل‌ترها طبق عادتم همیشه، نگاهم به لب‌های آدم‌ها بود تا ببینم قرار است چه واژه‌ای از کلامشان به گوشم برسد اما حالا باید در درون چشمهای آدمها دنبال واژه‌ها بگردم.
این ماسک‌ها چه عجیب چهره‌ی شهر را دگرگون کرده اند،گویی هیچ چهره‌ ای لبخندی نمی‌زند.
اگر هم بزند آن قدر شهر را شلوغی در برگرفته که نمی‌شود صدایش را شنید.
راستی کجای جهان کسی لبخندی بی‌صدا می‌زند؟
راستی لبخندهای بی‌صدا اصلا معنای عقلی دارد؟
چه حرفها و کلماتی زیر این ماسک‌ها نهان می‌شود.
در زیر این یک ذره جا یک دنیا از حرفهای ناگفته در آدمها نهان شد.
لبخندهای بی‌صدا را باید چسباند تنگ این حرفهای جا‌مانده در این یک ذره جا!
این روزها تنها می‌شود توی چشمها خیره شد.
و حرفهای ناگفته را از توی چشمها خواند.
پیش از این در هر عبور و مروری از کنار آدمی، بی اختیار به تمام اجزای صورتش نگاه می‌کردم اما حالا تنها راه برقراری ارتباط حسی من با عابران همین دو دانه چشم است.
تماشای چشمانی که با تو بی‌کلام حرف می‌زنند.
من از تماشای چشمهای عابران زودگذر در میادین این شهر شلوغ لذت می‌برم.
اصلا به خیالم می‌شود یک فستیوال به راه انداخت که آدمها بنشینند و با چشم با یکدیگر سخن بگویند.
حالا گوربابای هر مرض و دردی که آمد و بی‌صدا به نخندیدنمان خندید.
خندید و به فهماند که ما در شنیدن حرفها چه‌قدر ناتوانیم و باید حتما برای فهم حرفهای دیگران لب خوان شویم.
از طفیله‌ی این مصیبت رسیده در این عصر حجری، شاید این باشد که ما را در باور، کر‌بودنمان در شنیدن حرفهای دیگران خوب یاری داد.
اصلا چه بسا همین کر بودنمان دلیلی بر ایجاد سوتفاهمات و درک نکردن اطرافیان بوده است.
چه میگویم با خود؟
این خزعبلات دیگر چیست که دارد توی سرم چرخ می‌خورد؟
ازچشمها رسیدم به ادراک ناقص آدمیزاد از کلام دیگری!
دیوارها!
بعد از چشمها و جذابیت آنی‌شان، نوبه به دیوارخانه‌های قدیمی می‌رسدکه رنگ قدمتشان از چندفرسخی‌ به چشمم می‌خورد و بویشان توی سرم می‌پیچد و انگار دارند با من سخن می‌گوید.
من میان این همه ساختمانهای دراز قد، این خانه‌ های قدیمی را انتخاب می‌کنم.
این خانه‌های قدیمی که برای دیدنشان باید گردنم را تا خرتناق بالا بگیرم و جلوی پایم را نبینم و یکراست پایم برود توی جوب وسط کوچه و با یک فحش زیر لب، از خجالت این بلندی بی‌جا و بی‌قواره درآیم.
این خانه‌های قدیمی که بوی قدمت می‌دهند.
این خانه‌های قدیمی که در و پنجره‌اش از برای گذشته است.
حتما ساکنین این خانه‌ها هم از برای گذشته‌اند.
درهایی قدیمی با پنجره‌هایی دلگشا که با خیال من سر بازی می‌گیرند.
مرا هل می‌دهند به حس و احوالاتی که تنها در رویا مزه‌شان را چشیده‌ام و در واقعیت بویی از آنها نبردم.
شاید هم برده‌ام.
بو را می‌گویم.
شاید بو برده‌ام.
بو برده‌ام به انارهای قرمز کوچک در این تابستان دمکرده!
بو برده‌ام در این کوچه‌ها با این خانه‌های قدیم‌اش که درش حیاطی کوچک و دلبر، دارد با درختان توت قرمز یا انارهای قرمز یا انجیرهای زرد و سیاه که برخی‌شان روی شاخه خشک شدند، عشق بازی می‌کند.
عشق بازی یک حیاط با درختانش از توی کوچه هم معلوم است.
سکوت صبح، روی صورت کوچه‌ها تا ساعتها می‌ماند
و
در همجواری دیوارها و پنجره‌ها و درختان، زیر نور آفتاب دم می‌کشد
و
می‌شود یک سکوت دم کشیده در تابستانی آفتاب‌دیده!
در خیابان خانه‌ام کوچه‌هایی هستند که داستان زندگی‌شان را از برم.
دیوارهای برخی خانه‌هایش با آدم حرف ‌می‌زند.
درختانش تو را، در همجواری یک صبح دل‌انگیز، به نوشیدن یک فنجان تامل دعوت می‌کنند.
حیاط‌های بعضی از این خانه‌ها، تو را در یک لحظه به آغوش می‌گیرد و طفل گریزپای و خجالتی درونی‌ات را تشویق به آمدن و نشستن در حیات خانه می‌کند.
دیوارها مرا دعوت می‌کنند اما من کمی خجالتی ام.
وگرنه درب یکی از این خانه‌های قدیمی را می‌زدم و می‌رفتم داخلشان
می‌نشستم توی حیاتشان و کمی از هوای این صبح دم‌کرده‌ی تابستان در یک استکان کمرباریک می‌ریختم و سرمی‌کشیدم.
دلم نمی‌آمد که این هوا را یکجا سربکشم.
وقت‌تراشی می‌کردم که ساعت عبورش به درازا بکشد و هنوز از هوای آن صبح توی استکان من مانده باشد.
شیفته‌ی این خانه‌ها هستم که در میان انبوهی از خانه‌های بلند غرق می‌شوند، شاید حتی گم می‌شوند اما هنوز ایستاده‌اند.
می‌بینی حالا انگار مانده بودم نوی اتاق و داشتم به دیوار روبه‌وری اتاقم و با تصورات توی اتاقم سر‌ناسازگاری می‌گرفتم!
شاید کوچه‌گردی‌های این روزهایم برایم بسیار الهام بخش باشد.
برای خودم و نوشته‌های توی دفترم.
برای چشمانم که میخواند حرفهای توی چشمهای آدمها را، از بر.
برای ذهنی که باید از نو بنویسد و بسازد.
داستان بسازد.
داستان برای مردم شهر بسازد.
همین مردم شهر که خودشان هرروز دارند روی این آسفالتهای خیابانهای شهر، بدون هیچ سناریویی، داستان زندگی را بازی می‌کنند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *