از علاقه تا جنون در نوشتن

این مقاله در حال ویرایش است.

پرشدن مخزن ذهن و قوت قالب ضمیرناخودآگاه:

صبح زود که برای مرور نوشته‌های تدریسم در کلاس نویسندگی از خواب بیدار شدم و به زور قهوه‌ی سرصبحی هشیارتر شدم موضوعی در ذهنم جرقه‌ای زد.
اینکه چرا گاهی می‌شود که قلم برخی نویسنده‌ها اینقدر دلنشین و روان است و از هر ملیتی برای خواندن سبک نوشتاری مخاطب خاص خودشان را دارند؟
یا چرا هنوز که در آغاز راه نویسندگی‌ام هنوز برخی از نوشته‌ها و داستان‌ها حین نوشتن برایم جذاب و خوشایند است اما به فاصله‌ی هفته‌های دیگر برایم بی‌معنا می‌شود؟
همینطور که نکات کلیدی را برای شروع کلاس تا دقایقی دیگر مرور میکردم در اثنای نوشته‌ها چشمم روی واژه‌ای افتاد به نام:
ضمیرناخودآگاه ذهن
کیخواستم توی این جلسه با شاگردان کلاس نویسندگی که نوجوانانی ۱۴ ساله و مشتاق در امر نوشتن هستند در ارتباط با شخصیت‌سازی و خلق هویت حرف بزنم.
ما نویسندگان قرار است مفاهیم و باورهای ذهنی‌مان را و حتی ایدئولوژی های ذهنی‌مان را از طریق شخصیت‌های داستانی به گوش مخاطبان برسانیم و هیچ کسی جز شخصیت‌های اصلی داستان بار این انتقال مفاهیم را به دوش نمی‌کشد.
تا اینجای کار که برای هر اثری از هر نویسنده‌ای چه آماتور و چه حرفه ای برای ساخت داستان موظف به شخصیت‌سازی هستند اما سوالی که ذهنم را اول صبحی درگیر خودش می‌کند، این است که:
چرا برخی داستان‌ها و برخی شخصیتهای یک اثر به یادماندنی‌تر می‌شوند برخی دیگر به زودی از خاطر خواننده اثر می‌روند؟
شاید جواب این سوال بی‌ربط به واژه‌ای با نام ضمیرناخودآگاه که خیلی اتفاقی در اثنای یاداشت‌ها به چشمم خورد نباشد.
ضمیرناخودآگاه هر آدمی منبعی است از اطلاعات ورودی از هر قشر و موضوع و زمان و مکانی.
اصلا شادی شهرفرنگی باشد برای خودش.
هر فردی می‌تواند با این شهرفرنگ ذهنش نویسنده و خالق یک اثر ادبی شود.
چه بسا که همین ضمیر ناخودآگاه ذهن است که دریچه‌های مختلفی به سوی انسنها باز می‌کند و هر کسی برای انجام در کاری علاقه‌مند می‌شود.
اما در حوزه‌نوشتن و نویسندگی ضمیرناخودآگاه نویسنده باید تا خرتناق پر ‌باشد از شواهد و وقایع!
نویسندگان علی‌الخصوص آنانی که تازه پا در عرصه نوشتن و نویسندگی می‌گذارند باید دو‌چشم دیگر قرض بگیرند و تا می‌توانند خوراک ذهنی جور کنند.
به زندگی خودم فکر می‌کنم که درست است که هزار‌توی زندگی من می‌تواند مسبب نوشتن یک رمان بلند بشود چراکه زندگی هر آدمی پر از است داستان و هر فردی داستان‌نویس زندگی خودش است.
اما ضمیرناخودآگاه نویسنده چنان دریایی که زود به زود درگیر قحطی و خشکسالی می‌شود.
درگیر خشکسالی هم نشود منابعش محدود است و یک نویسنده تا میتواند باید ضمیرناخودآگاهش را سیراب کند از جزییات رفتاری آدمها و اشیایی که قرار است از آنها در داستانش شخصیت بسازد.
شخصیت‌ها قلب و روح داستان هستند و بار اصلی داستان و حوادث اصلی داستان به روی دوششان است.
حال یک نویسنده فارغ از سبک نوشتاری داستانی و غیرداستانی، رمان، داستان‌کوتاه یا شعر باید ضمیر‌ناخودآگاهش را از وقایع اطراف، ویژگی‌های رفتاری و جسمانی اشخاص و جزیی نگری در رصد کردن اشیا پر کند و جای هیچ شک و شبهه‌ای را در آثارش باز نگذارد.
گاهی به گمانم یکی از دلایلی که نویسندگان جوان و نوپا در میان راه از نوشتن دست می‌کشند و این استعداد و قریحه را در میان راه به حال خوئدش رها می‌کنند شاید خالی شدن انبار ذهنی‌شان از وقایع و اشخاص باشد
این خالی شدن منبع ذهنی از وقایع و ایده‌های نوشتاری است که نویسندگان را به سمت خستگی‌های ذهنی و دست‌کشیدن از تداوم نوشته‌ها می‌کشاند.
حالا به گمانم باید برای شاگردان کلاسم به زبان ۱۴ سالگی‌شان توضیح بدهم که در آغاز امر نوشتن یادبگیرند که در جزئیات رفتاری، ویژگی‌های جسمانی، جزئیات اشیا و روابط بیا افراد و اشیا در محیط دقیق شوند.
شاید گفتن یک باور از ری‌برادبری در کتاب «در هنر ذن نویسندگی» در این مطلب خالی از لطف نباشد.
ری‌داگلاس ‌برادبری شاعر و نویسنده‌ی آمریکایی تباری که در گونه‌های خیال‌پردازی و علمی-تخیلی دست به قلم می‌شد و در ایران به واسطه رمان مشهورش فارنهایت ۴۵۱ شناخته می‌شود.
در کتاب ذن در هنر نویسندگی از ری برادبری به ترجمه پرویز دوایی میخواندم که نویسنده چطور برای خلق آثارش از رفتارها و ویژگی‌های محیط اطرافش برای نوشته‌هایش الهام می‌گیرد معتقد است که ضمیرناخودگاه به وقت مناسبش به کمک نویسنده می‌شتابد و در خلق اثر چراغ راه روشنی در اختیار نویسنده می‌نشاند.
«داستا‌نهای مرا که بکاوید می‌بینید که درشان فقط یکی دو تا ماجرا هست که واقعا برای خودم رخ داده است. همه عمر در برابر قبول ماموریت رفتن به مکان‌هایی خاص برای به اصطلاح جذب فضای محلی و درک ریخت و رنگ «محل»، مقاومت کرده‌ام.از مدت‌ها پیش دریافته‌ام که نگاه من به چیزها نگاه مستقیم نیست. ناخودآگاه من است که عمده‌ی کار این جذب و هضم را برای خودش انجام می‌دهد، تا سالها بعد برداشت‌های کارآ و به دردخور، «رو» شوند.»
اسم پرویز دوایی در کنار ری‌داگلاس برادبری آمد دیدم خالی از لطف نباشد که اندکی در احوالات پرویز دوایی تامل کنیم.
پرویز دوایی در سه حوزه‌ی نویسندگی، نقد فیلم و ترجمه مهارت دارد و به واسطه‌ تحصیل در رشته زبان‌انگلیسی مترجم متن‌های سینمایی شد و به همین واسطه با محجلات سینمایی زیادی همکاری کرد و در زمینه نقد فیلم به شهرت رسید.
در پیش مقدمه کتاب «ذن در هنر نویسندگی» متنی از مجید رهبانی در مورد پرویز دوایی می‌خواندم که اشاره به شباهت عمیق ذهنی میان پرویز دوایی و ری‌داگلاس برادبری می‌بیند. رهبانی عقیده دارد ای راز شباهت میان این دو نویسنده با خواندن دو اثر «امشب در سینما ستاره» یا «ایستگاه آبشار» بر خوانندگان هویدا می‌شود.
رهبانی هر دو نویسنده را به واسطه‌ی وام‌گرفتنشان از خیال‌پردازی، اعتقاد به معجزه‌ی نوشتن، بیان ساده و دلنشین در عین حال خیال‌انگیز و طنزگونه، زنده بودن کودک درون و پیوند ناگسستی‌شان با سینما و در عین حال واله و شیدایی شان به قهرمان‌های افسانه‌ای قدیم را دلیلی بر شباهت این دو نویسنده می‌داند.

چرایی نوشتن برای یک نویسنده

ماجرا باز‌می‌گردد به ۱۰ یا شاید ۱۲ سال پیش، شاید هم روزهایی عقب تر از ۱۲ سال پیش.
همیشه خدا من برای خواندن دو کتاب داستانی توی خانه داستان داشتم
محروم بودم از اینکه درس و کتاب مدرسه و دانشگاه را رها کنم و بچسبم به کتابهای رمان و غرق شوم در خیالاتشان
از این بابت هم اگر از تنبلی‌های مزمن در امر کتابخوانی فاکتور بگیری، در اکثر اوقات و ایام از سال از خواندن یک کتاب رمان تاقابل که آن هم در تابستانهایی که از درس و مشق کتاب درسی فارغ میشدم و توی کتابخانه‌ی نزدیک خانه مدتی را سیر می‌کردم خیلی فرصت کتاب‌خوانی برایم مهیا نبود.
خانواده در حصاری از اعتقادات کهنه گیر‌کرده بودند که باید هر کاری می‌شود کرد تا درس و مشق و تکالیف دانشگاه را به قدر کفایت بخوانی و در اولین فرصت شغلی رسمی را از آن خود کنی.
حس محروم شدن از خواندن کتاب و سرک کشیدن‌های پنهانی روی برخی کتابها یا در کتابخانه عمومی نزدیک خانه یا شبها زیر پتو در زیر نور کمرنگ چراغ مطالعه‌ای که به زور نورش را روی صفحه خفه‌میکردم تا کسی متوجه خوانش کتابها و مدام غر زدن‌ها نشود، مرا وا داشت که بیشتراز قبل به فعل نوشتن بپردازم
نوشتن و خواندن دو عنصر جدایی‌ناپذیر حوزه ادبیات
حالا من محروم بودم از خواندن و خیلی اتفاقات دیگر
همین نوشتن از محرومیتهایم در کتاب‌خواندن و ریختن احساسات درونی‌ام مسبب نوشتن‌های گاه و بیگاه من شد.
دوست داشتم پیش از آغاز تعریف نویسنده به حضور یک محرومیت ادبی در زندگی‌ام اشاره کنم شاید تعریف من از نویسنده بی ارتباط با این خاطره از زندگی‌ام نباشد.
نویسنده شاید فردی که دارد هر روز با محرومیتهای درونی‌اش سر‌و‌کله می‌زند و با نوشتن به مبارزه با این کمبودها می‌رود.
پرویز دوایی به نقل از ری برادبری در کتاب «ذن در هنر نویسندگی» چه زیبا در مقام یک نویسنده اظهار نظر می‌کند و از چیدمان کلمات معنای ذهنی خودش را از حرفه‌‌ نویسندگی بیان میکند:
«همه‌ی نویسنده‌ها احساس کمبود دارند.همه مدام در حال مبارزه با این احساس هستند.»
«نویسنده نه روی فرمول که از سر نیاز به نوشتن و شور‌و‌شوق می‌نویسد یا باید بنویسد.»
وقتی به رفتار خانواده‌ی خودم و بی‌شمار خانواده‌ها در برخورد با کلمه نویسنده و مویسندگی نگاه می‌کنم و نوع رفتارشان را در مواجه با مطالعه کتاب توسط فرزندانشان می‌بینم که در کنه وجودی برخی آدمها روشنفکری و ادعای روشنفکر بودن یعنی نادیده گرفتن «احساس»
همیشه‌ی خدا آدمهایی در این دنیا هستند که از لذت بردن شما از تماشای غروب آفتاب در لب ساحل، یا تماشای طلوع آفتاب بر پشت بام خانه یا حتی تماشای یک گل رز قرمز در باغچه‌ای نیشخند‌های کنایه‌آمیزی بزنند و شما را با احساسات عمیقتان نسبت به زیبایی‌های اطراف با سلاح منطقشان زیر سوال ببرند و در نهایت خط بطلان بر ایده‌ها و انگیزه‌های درونی‌تان بکشند زیرا خود شاهد این نوع دیدگاه در تماشای زیبایی‌های اطراف نبوده اند.
حالا نویسندگی از دیدگاه من چیزی نیست جز توجه به احساس و متبلور کردنش روی سفیدی کاغذ.
نویسنده شخصی است که از جلد منطق وجودی‌اش بیرون می‌آید و خودش را در انحصار باورهای اطرافیان نمیگنجاند و دنیا را از زوایه‌‌ای رصد می‌کند که بتواند جانهای خسته و محروم را درمان کند.
نویسنده را می‌توان با پزشک در یک مقام مورد قیاس قرار داد. با این تقاوت که پزشم دارد تن را درمان میکند اما نویسنده جان را.
وقتی قرار باشد جانی درمان شود، تنها منطق پاسخگوی این درمان نیست که باید احساس آدمها بیشتر از هر چیزی در کالبد‌ تنشان درمان شود.
حالا یک دنیا جمع شوند و ادعای روشنفکری‌شان و ادله‌های ریز‌و‌درشتشان گوش عالک را کر کند.
خالی از لطف نیست اگر به جمله‌ ری‌برادبری را به زبان پرویز دوایی نقل کنم که چه زیبا از اهمیت شور و شوق یک کار در قیاس و منطق تراشی بیان کرده‌است.
«در تمامی هنرها عشق و لذت و شور و شوق است که حرف اول را می‌زند نه انتخاب با عقل و تعمق خردمندانه. علت منطقی تراشیدن برای انتخاب یعنی آغاز به کذب.»
اما شاید نگاه را برای تعریف یک نویسنده باید وسعت داد.
اکتفا به یک نگرش برای تعریف یک نویسنده و مطرح کردن ویژگی‌های کم لطفی در خق این فعل پرطمطراق است و باید از زوایای مختلف به رصد این فعل پرداخت.
به اعتقاد من برای واژه‌ی نویسندگی می‌شود بی‌شمار تعریف در ادبیات پیدا کرد:
نویسنده هر بنی‌بشری که بتواند بخواند و بنویسد میتواند نویسنده باشد.
نویسنده هر بنی بشری که جنمی فولادین دارد و مدام در حال نوشتن از ورزمرگی‌ها و رویدادهای حاصل از اطراف است.
نویسنده می‌تواند کسی باشد که از استعدادی شگرف در کاربرد کلمات و گنجاندش در دل جملات برخوردار باشد.
اما آیا برای نویسنده شدن داشتن استعداد و جنم و اجرای فعل توشتن و خواندن کفایت می‌کند؟
در تعریف ابتدای‌ بحث به محرومیت در زندگی نویسنده اشاره کردم که چطور حضور محرومیت‌ها در زندگی نویسنده می‌تواند مسبب انگیزه برای نوشتن باشد.
حالا می‌توان جمله را اینگونه تکمیل کرد که نویسندگان نه فقط از محرومیتها که حتی از تمامی اموری که در زندگی روزمزه‌شان اتفاق می‌افتد، هر آنچه را که در محیط اطرافشان می‌بینند و و احساسات درونی‌شان را تحریک به نوشتن میکند برای نوشتن استفاده می‌کنند.
انزجار در نوشتن وقتی بی‌نهایت نوشتن را دوست می‌داریم:
در خاطرم هست کلاس نویسندگی خلاق را که با چه شور و اشتیاقی آغاز کردم و در این راه حسابی به دنیال نوشتن بودم.
در راه نوشتن هیچ‌گاه برایم میزان بازخوردها اهمیتی نداشت و جنون‌وار خودم را در دستا نوشتن رها می‌کردم.
گاهی تا ۱۲‌هزار کلمه را در طول روز می‌نوشتم یا خاطرم هست که با یک آهنگ نشستی ۸ ساعتهبرای خود گذاشته بودم.
اما تمام مسیر به همین زیبایی و پرتلاشی طی نشد.
گاهی به قدری از نوشتن در کلمات افراط می‌کردم و مداوم می‌نوشتم که ذخیره‌ی مغزیام به اتمام که میرسید دست از کار می‌کشیدم.
من می‌گویم شاید به قدری اتمام ذخیره‌های درونی ذهن برای ادامه‌ی نوشتن کم شده باشد اما شاید یکی از دلایل رها‌کردن نوشتن و نوعی انزجار در آن به دلیل عدم شناخت درست از دشواری‌های آغاز راه باشد.
بسیار نویسندگان جوانی در راه نوشتن با وجود خوش قریحه بودن و توانمندی‌هایشان در امر نوشتن به راحتی کار را رها می‌کنند و برای همیشه از این عرصه دور می‌شوند
باور دارم که هر چه بیشتر نسبت به دشواری‌های آغاز راه شناخت داشته باشیم دوام‌مان در کار هم بیشتر است.
نوشتن چنان بذری است که در دل خاک نهاده می‌شود م برای به ثمر نشاندنش باید با عشق و شور و تلاش آبش داد و سالها به پایش نشست تا ثمر دهد.
بسیاری از علاقه مندان در عرصه نوشتن به دلیل عدم شناخت این قبیل دشواری‌های ابتدای راه نوشتن را رها میکنند و دست به روی قلم می‌بندند.
مهم آن است که در ابتدای هر کاری معتقد به این امر باشیم که نه تنها در امر نوشتن که در ابتدای هر راهی سختی‌ها بسیار است و برای به ثمر رساندن هر فعلی باید تداوم داشت.
تداوم از آن دسته کلماتی است که برای من معانی متفاوتی دارد اما یکی از این معانی می‌تواند در واژه تکرار بیان شود.
تکرار خسته‌کننده است.
تکرار یک کار ملالت‌آور است.
تکرار حسی از انزجار و خستگی را در مبتدیان به بار می‌آورد.
تکرار دیوار تنوع طلبی‌ها را پایین می‌ریزد.
شاید دیدگاه افراد نسبت به تکرار متفاوت باشد و هر فردی در هر عرصه کسب‌و کار نسبت به واژه تکرار برداشت‌ذهنی متفاوتی داشته باشد.
اما تکرار با حس منفی که در مبتدیان هر راهی ایجاد می‌کند در صورت اجرایش می‌تواند هر مبتدی را به درجه‌ای از مهارت برساند.
تکرار مستلزم نوعی جنون است تا بتواند در فرد مهارت را خلق کند. شاید این جمله برای یک فرد تازه‌کار نتواند به راحتی منجر به بروز مهارت در کار شود و گاها منجر به انزجار شود.
اما در بسیاری از افراد کارکشته و ماهر تکرار جنون‌وار در اجرای کار مسبب بالارفتن خروجی مفید در کار شود.
چارلی چاپلین برای اجرای یک نما از فیلم«روشنایی‌های شهر» را طی مدتی حدود یک سال، ۱۳۲ بار تکرار کرد تا اجرایش مطابق میل خودش در بیاید.
تولستوی در سالهای زندگی خودش کتاب جنگ و صلح را هفت بار بازنویسی کرد.
تکرار در ذات خودش می‌تواند جوانب یک کار، اقدام و موضوع را برای افراد محرز کند.
میخواهم بازگردم به بحث ابتدایی و مشکلات و دشواری‌های ابتدای راه برای مبتدیان در انر نوشتن.
شاید این تکرار کردن در فعل نوشتن در سایه تداوم بتوانم هر نویسنده‌ی نوپایی را برای ادامه دادن مسیر رهنمون کند و بتواند با تکرار بر دشواری‌های مسیر فائق آید.
حالا به گمانم بهرت این است که برای شناخت ریز‌و بم این دشواری‌های راه باید تا می‌توان با تکرار انس و الفت گرفت شاید که رنج راه تقلیل یابد.
نوشتن کاری است مفرح ذات یا باری است سنگین و مشقت‌بار
پاییز و زمستان سال پیش بود که بعد از اتمام مدرسه از خیابان لرزاده‌ی میدان خراسان تهران راهم را سمت انقلاب می‌چرخاندم تا خودم را با تمام خستگی‌های ساعت‌ها کار در مدرسه برسانم به خیابان انقلاب و گوشه‌ی دنجی در یک کافه پیدا کنم و ساعتی درآنجا مشغول به نوشتن شوم.
ساعتهایی که می‌توانستم یکراست یه سمت خانه بروم و به جای پشت‌میز نشستن آن‌هم روی صندلی‌های خشک کافه و نشستن از دغدغه‌های روزمره و به رشته‌ی تحریر درآوردنشان، غرق خواب شوم و خستگی از جان برهانم.
کار هر روز من بلااستثنا همین بود.
همین کار گاهی موجبات ریشخند دیگر همکاران و خوشمزه‌پرانی‌هایشان را هم جور می‌کرد و باز از در منطق وارد می‌شدند که کدام بنی‌بشری بعد از یک روز سخت کاری در این آلودگی هوا راه کافه پیش‌ می‌گیرد و به نوشتن می‌پردازد.
به راستی راز این کار در کجاست؟
چه چیز مرا بعد از ۸ ساعت سر‌و کله زدن با بچه‌های یک مدرسه می‌کشاند روی کاغذ و نوشتن احوالات و جریانات روزمره؟
لذتی سرخوشانه!
من از انجام فعل نوشتن در آن کافه و حال و احوالتی که بعد از اتمام جان دادن به کلمات حس و حال خوشایندی می‌گرفتم.
ما آدمها در زندگی روزمره‌مان شاهد حوادث و وقایع و رویدادهایی هستیم که ممکن است فاعلش خودمان باشیم یا شاهدی بر فاعل بودن فردی. ممکن است در ذهنمان پر شود از ایده‌ها و راهکارها و اصلا نه شاید در درون پر شویم از احساسات.
مادامی که این درونیات در ذهن می‌ماند ثمره و خروجی نخواهد داشت و نمیتواند فرد را در بیان احساسات کمک کند.
اما به مجرد کشاندن این احساسات و درونیات به روی کاغذ ذهن برای ارائه راهکارهایی جهت حل تعارضات درونی، یا راه‌حلی جهت رفع مشکلی یا حتی بیرون ریختن احساسات درونی می تواند ثمربخش باشد.
فرقی که یک نویسنده با مردم عادی دارد شاید همین امر باشد که علاوه بر تعامل و گفتگو با دیگران به گفتگوی درونی با خود میپردازد و این گفتگوی را روی سفیدی کاغذ می‌نشاند.
نویسنده ممکن است در ابتدای نوشتن به دنبال رهاساختن ذهنش از دام این قبیل تفکرات باشد اما در جادوی نوشتن اتفاقی حادث می‌شود که هر دغدغه مندی در نوشتن را غافلگیر می‌کند و آن هم چیزی جز ارایه راهکار در برابر رویدادها نیست.
نویسنده با نوشتن است که به رویدادها و وقایع اطرافش جان می‌دهد.
با جان دادن به وقایع به دنبال خلق ایده است.
با خلق ایده است که می‌تواند به امر نوشتن به چشم یک کار لذت بخش و مفرح نگاه کند، نه آنکه آن را کاری سنگین و مشقت‌بار تصور کند.
شیوه نگرش یک نویسنده به فعل نوشتن و باور به لذت‌‌بخش بودن این فعل مسبب باورمندی نویسنده به هم‌معنا بودن زیستن و نوشتن می‌شود.
مادامی که نویسندگان به فعل نوشتن با دیده‌ی لذت و کاری مفرح نگاه کنند زیستنشان میتواند مترادف با نوشتن باشد و نوشتن چیزی نیست جز زیستنشان.

شک در امر نوشتن و زیستن با نوشتن:
اگر بخواهم کمی همت خرج کنم و واقعیت ماجرا را بگویم باید صادقانه بگویم روزهایی از هفته می‌رسد که مشتاقانه گرم نوشتن می‌شوم و به گمانم هیچ کاری را واجب‌تر،لذت‌بخش تر و هیجان‌آمیز تر از نوشتن نمی‌بینم.
اما ایامی در هفته می‌رسد که احساس می‌کنم نوشتن کاری است سخت و ملالت‌آور که حال درونی‌ام را خراب و خراب‌تر ‌می‌کند.
آغاز راه نویسندگی با تمام رویکردها و رویدادها و ارایه‌راهکارهایی برای غلبه بر این دودلی‌ها باز هم پر است از اتفاقات پیش‌بینی نشده و احوالاتی درونی که می‌تواند ما را به دام تنوع‌طلبی‌های افراط‌گونه بیاندازد.
ما را تبدیل کند به آدمهایی دم‌دمی‌مزاجی که هنوز از عشقشان به یک چیز اطمینان کاملی ندارند و هربار با موضوعی زیر همه چیز می‌زنند.
به اعتقاد من همه‌ی ما نیازمند دریافت بازخورد برای ادامه‌ی فعالیت در حوزه‌ی نوشتن هستیم و برای اینکه برای ادامه راه پر‌انگیزه بمانیم لازم است فردی خردمندتر و با‌تجربه‌تر کارمان را تایید کند.
چرا که در ابتدای مسیر ممکن است دچار ابهام و تردید در این مسیر شویم.
شاید حضور یک انگیزه‌ی بیرونی بتواند در این راه ما را بسیار راهنمایی کند و بتواند این بی‌تابی رفتاری در امر نوشت را کاهش دهد.
اکثر افراد دغدغه‌مند در نوشتن همیشه هم با نبود ایده همراه نیستند گاهی ذهنشان پر است از ایده و موضوع و قصه برای طرح ریزی و نوشتن اما در درونشان واژه ای با نام شک دارد خیالشان را به بازی می‌گیردو آن را دچار شک و تردید از ارائه مطالب و ذهنیات می‌کند.
پی میتوان برا هر تازه‌ وارد راه نوشتن حضور یک مربی را به عنوان انگیزه بیرونی پیشنهاد کرد.
چرا برخی از نوشتن دست می‌کشیم حتی وقتی انگیزه‌بیرونی هست؟
پیش از آغاز به نوشتن با خودمان کلنجارهای ذهنی داریم
یک موضوع دارد مثل مور و مخ ذهنمان ار می‌خورد و دغدغه مند نوشتن می‌شویم.
ادعا می‌کنیم که اگر الان موقعیت نوشتن داشتیم با این حوادثی که خودمان اجرایش را بر عده داشتیم و از چند و چون کار مطلع بودیم حسابی برای ذکر جزییات حاذقیم
قلم را به دست میگیریم و شروع به نوشتن می کنیم
کلمه اول ار که نوشتیم به هر ضرب و زوری که شد جمله‌ها و کلماتی بعدی را نثار کاغذ می‌کنیم اما پراگراف تمام نشده درب را روی سفدی کاغذ می‌بندیم و حال و احوالات درونی را با ذکر جزییات به امان خدا در ذهن رها می‌کنیم
و مدعی این امر می‌شویم که ما از همان ورز اول هم برای نویسندگی و نوشتن مهارت نداشتیم
و خودمان را ملزم می‌کنیم که از پایه مهارت نوشتشن را بیاموزیم و این می‌شود که به ناگاه سر از میدانی درمی‌آوریم که جمعی از ادبا نشسته اند و دکان کلمه‌فروشی به راه انداختند می‌رویم و چندضباحی در دکانهایشان می‌نشیم و شاگردی می‌کنیم به خیال اینکه دو خط نوشتنمان بشود ده خط و بتوانیم آنچه در لابه‌لای اندرونی ذهنی گیر کرده است و مجال به زبان آوردنش در این میان وجود ندارد را به روی سفیدی کاغذ بنشانیم و هرچه ناروا در حقمان روا کرده‌اند را به عدالت روی سفیدی کاغذ پیاده کنیم .
این میان اگر دکان کلمه‌فروشی باب میل باشد و مشوق‌ها و اساتید تشویقمان کنند می‌شویم مرد این راه و تخته گاز پیش می‌رویم اما امان ازنبود

انگیزه‌ای از درون
آن‌سان که مشوق‌ها می‌شوند حکم سوخت راه تا زمانی که باشند اوضاع بر وقف مراد است و چرخ کلمات روی سفیدی کاغذ در جریان اما امان از لحظه‌ای که دیگر سوخت این انگیزه‌های بیرونی خاموش شود و خبری از آن نباشد
آنجاست که دوباره حکم می‌دهیم که انگار الحق و الانصاف مرد این راه نبوده و نیستیم
انگیزه‌های درونی همپوشان انگیزه‌های درونی
شاید هیچ کسی در این میدان نباشد که از تعریف و تمجید لذت نبرد
این ادعا که تشویق و تمجید بر هیچ کاری اثر ندارد و ادعای شخصی که نسبت به این تشویقها بی‌تفاوت است کذب و شایعه‌ای بیش نیست
آدمی خواهان تایید است و اغلب موارد به دنبال تایید‌شدن در کاری راه را پیش می‌گیرد و به ادامه راهش می‌اندیشد
وجود تشویق‌ها و محرک‌های درونی برای هر فردی لازم است اما کافی نیست
درست است که تشویق شدن و تایید شدن در شروع هرکار و الزاما در ادامه کار تاثر گذار است اما نمی‌شود این ادعا را پذیرفت که در صورت نبود این تشویقها و تحسین‌ها کاری به حال خود رها شود.
تکیه بیش ازحد نیاز بر انگیزه‌های درونی سبب وابستگی فرد بدان می‌شود و نوعی شرطی شدن بر او چیره می‌شود که به او اجازه دست اندازی بر روی کار را نم‌دهد و
از طرفی فرد به دلیل جلب نظر و تایید شدن از جانب دیگران همواره همان راه همیشگی را طی می‌کند و به خود اجازه خلاقیت و امتحان کردن فرصت‌های جدیدی نمیدهد و به قولی برای ورزهای خودش فرصت‌سوزی میکند
آدمها به جای فرصت سازی به فرصت سوزی روی می‌آورند.
آدمها به جای آنکه به فرصت سازی فایق آیند مغللوب فرصت سوزی‌ها می‌شوند.
اینکه در ابتدای هرکاری به تشویقها و حضور انگیزه‌های بیرونی تکیه کنی اصلا هم بد نیست که اتفاق موتور راهت را روشن نگه می‌دارد اکما وابستگی بیش‌از‌حد بدان میتواند منجر به بروز خلاقیت و مواجه شدن با ترسها و مشکلات راه شود.
لازم است هر دغدغه ‌مند امر نوشتن در ابتدای کار با تکیه بر انیگزه‌های بیرونی‌اش در راه نوشتن اقدام کند و کم‌کم برای نوشتن و راه در هر مسیری انگیزه‌نتراشی کند
با تیکه بر انگیزه‌های درونی است که میشود به جای مغلوب شدن در برابر فرصت سوزیها به استقبال فرصت‌سازی ها رفت و از این گذرهای دمدمی مزاج گونه رهایی یافت.

عدم نظم محتوایی
همیشه این ویژگی در من بوده و هست که توی ذهنم برای اجرای کارهای روزانه برنامه‌رزی ذهنی دارم و توی همان ذهن هم بر اجرایی نبودنش حکم می‌دهم.
آری دیکته نانوشته هیچ غلطی دربر ندارد
ماندن ایده‌ها در ذهن و حکم بر خوب و بد بودنش تنها تنبلی ذهن است بر اجرای کار و عملکرد
نوشتن هدفها و برنامه‎‌های اجرایی وری کاغذ و نشاندنش جلوی چشم مسبب این امر می‌شود که بتوانی هر طور که می‌شود از دل زمان‌های مرده روز یک فضای خالی را انتخاب کنی تا بتوانی نیم از کار را اجرا کنی
این که یک نظم محتوایی در روند کاری‌ات داسته باشی و اینکه بتوانی طبق برنامه و بر اساس چیدمان بررنامه پیش بروی خود را به خاطر اجرایی نشدن برنامه‌ها سرزنش نخواهی کرد و هر لحظه با کوچکترین اتفاقی برنامه را کنسل نمی‌کنی
یکی از بهترین رویکردها برای هر محتوا‌نویسی داشتن یک تقویم و برنامه اجرایی است
حتی بهتر از آن نصب این برنامه در جلوی چشم و هر ورز بازرسی روند کار
فکر میکنم با این موارد باشد که میتوانی به راحتی مسایل درونی ات را کاهش دهی و برای نوشتن فارغ از دردمندی‌هایش اقدام کنی.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *