سومین داستان: او یک روسپی بود یک آواره ولگرد

این داستان با الهام از نقاشی یوهانس ورمیر نقاش هلندی تبار قرن هفدهم و از پایه گذاران دوران طلایی هنر هلند نوشته شده است.

 

او یک روسپی بود!

یک آواره‌ی ولگرد
در شبستان یک بستر
در آرمیدگی‌های یک تن
مو‌به‌مو و تن‌به‌تن، آمیخته با نداشته‌ها
هم‌آغوش تنهایی و تن‌های تکیده از درد
ساعت به وقت ۵ عصر ماه جولای ۱۹۹۵در اقامتگاه روسپیان خیابان شانزدهم برلین روسپیانی بر بسترند در لایه‌ای از اندوه
مالامال‌اند از صدای شیهه تنهایی خستگانی برای مدت زمانی اندک.
چه میگذشت در آن مدت زمان بر تن آنان!
جسم بود که به ارضای تمایلات میرفت یا روح که در جدال نداشته های سالها زیستن، زیر حجم تنی خسته داشت لگدمال نبود عاطفه‌ای می‌شد.
در این میان نطفه ای بی‌اجازه‌ی میل زن روسپی، از تنی خسته با چشمانی خمار و مغزی خاموش شده شکل گرفت.
اما بی آنکه نطفه خود خواسته باشد این حکم انسانی را، این جدال احساسی را زاییده شد.
بی آنکه نطفه میل به هستی در دنیا، در وجودش ریشه دار شده باشد،آبستن حوادث شد.
نطفه از آمیخته ای از خواسته های درونی زاده میشود بی آنکه خود خواسته باشدش
ساعت ۴ عصر است به وقت برلین در ژانویه ۲۰۱۹
در اصطبلی در حاشیه شهر که تاریکی، اصطبل را درخود فروخورده است، دخترکی با صندوقچه ای از نوشته های ناگفته در نوری از چند شمع نشسته بر بالین یک میز، دارد از همجواری با نوشته های روی کاغذ لذت می‌برد و سایه ای از ابهام را روی دامنش می‌نشاند.
سایه ی ابهام از روی دامن دختر بالا می‌رود و می‌نشیند روی بندهای انگشتش تا بزند به چانه اش و میان ابهام سالهای زیستنش لحظه‌ای درنگ کند.
درنگ برای یک نامه نانوشته که گوشه ذهنش مانده بود و این نانوشتگی هر روز به عمق فاجعه می افزود.
عمق فاجعه از نانوشته ها نبود که از نداستن دانسته ها بود.
روسپی نمی‌دانست آن دانسته‌های دخترک را.
باید نامه به دست آن زن روسپی می‌رسید
حالا مدتی بود که آمانتیا متروکه های حوالی شهر را ترجیح داده بود تا بتواند بنشیند در کنج خلوت این کوره راه تاریک که با نور شمع های روی میز، چراغ نوشته‌هایش را روشن نگه دارد.
تا واپسین حسهای باقی مانده از آن زن ورسپی را بر تن کاغذ بریزد و راز سر به مهر این چندسال را به گوش او برساند.
مروارید دور موهایش را در نور شمعها با مروارید های دور گردنش به هم آمیخته بود چنان آمیختگی دو تن در کنار هم.
مرواریدها را آمیخته بود که در تاریکی آن کوره راه بدرخشند و شاید نشان دهد در عصری که او از آمیزشی زاده شد در بی وطنی محض و حتی ندانست زاییده از کدام آمیختگی تن بوده است می‌توان درخشید آن هم در نور یک شمع!
او یک روسپی‌زاده بود یک آواره شبگرد در جستجوی نوری در شب.
شاید بساط این شب‌نشینی ها و نوشتن‌های این دخترک در تاریکی، بی ربط و بی نشان به زاده شدنش در شب نباشد.
نامه به روسپی را بارها می‌نوشت اما هربار آنرا در صندوقچه‌اش پنهان می‌کرد.
اما اینبار از رسیدن این نامه به دست روسپی مطمئن بود.
از اطمینانش بود که چندباری از نو نوشتنش.
هر بار خطش میزد و بدون امکانی در هاله ای از ابهام تمامی ماجرا را فرو می‌برد اما باز هم این درد چندین ساله بر دوشش را از نو بازنویسی می‌کرد و هربار داغ این نسبتش با روسپی تازه و تازه تر می‌شد.
اینبار فرق میکرد.
جولیا زن میانسالی که در اصطبل خانه‌ی اشراف زادگان به تمامی امور رسیدگی می‌کرد اما از نگاه آمانتیا به قدری قابل اطمینان نبود که راز سر به مهر ۲۴ سال زندگی را به دست روسپی برساند.
زن میانسال یک شانه اش را زیر سم اسبان به باد داده بود و همیشه ی خدا از دست راستش لنگ میزد
خلاف بسیاری از آنانی که از پای راه رفتن لنگ می‌زنند، او از دست گرفتن لنگ می‌زد.
نگران بود آمانتیا
نگران از رازی که برملا شود.
جولیا را نمی‌شناخت اما خلاف چهره معصومش نمی‌توانست به معصومیت یک نگاه دل ببند.
می‌خواست خودش هر طور که میشود ادرسی از روسپی پیدا کند اما بی امان از حضور در روشنی روز هراسی عجیب داشت.
او که در شبی، از خوابیدن بر تنی ناشناخته زاده شده بود.
پیچیده بود در شهر که مرض آفتاب دیدگی دارد و در کودکی از نور آفتاب هراسناک به تاریکی پناه می‌برد.
او که در شبی بر تنی ناخواسته زاده شده بود.
از توی صندوقچه کاغذی بیرون کشید و روی نامه نشانی از زخم روی پای راستش را روی کاغذی نوشت و زیرش نوشت
«او یک روسپی بود یک کولی آواره در شبستانی از یک بستر که در خود نطفه ای ناخواسته داد.»
نگرانی از توی چشمهایش خود را رسانده بود روی انگشتان دست راستش که داشت چانه اش را نوازش می‌کرد.
هر لحظه به فکر غبضه ی روح جولیا، مستخدم شانه افتاده ی آن اصطبل دورافتاده بود که مبادا راز سر به مهر آن روسپی بی نام و نشان را پیش از دانستن زن روسپی توی شهر بچرخاند و عطر ناخواستگی این درد بیست و چندساله را با یک قدم جهالت، روی ذهن آدمهای نابه‌کار پخش کند.
جولیا صورتی گوشتالو داشت با چشمهایی ورقلنبیده که به پای باریکی بینی اش نمی‌رسید و به قدری بیرون آمده بود که پشت پلکهایش را پفی عمیق ناشی از خمر و خواب آلودگی در بر‌گرفته بود
نگرانی رسیده بود تا روی چانه‌هایش
داشت او را سر می‌داد روی ابهامی از برهم زدن همه‌ی نوشته‌ها و دوباره در هاله ای از ابهام فرو بردنشان
فرو بردنش در یک جمله که:
ا«و یک روسپی بود یک آواره شبگرد در ولنگاری از یک بستر»
آخر جولیا به قدری کندی ذهنش در قیافه اش خلاصه میشد که نداند و نفهمد که یک دختر در بستری از کلمات، خودش را با راز سر به مهری برای یک روسپی آواره، خلاصه می‌کند.
روسپی که هیچ گاه ندانست دخترش از سالهای دور می‌داند که زاییده یک شب خوابیدن بر بالین غریبه ای بود و سالها این راز سر به مهر را در خفای دیدارهای روسپی با تنهایی‌های تکیده تنان در صندوقچه اش نوشته بود.
حالا او زاییده شده از یک روسپی بود، یک آواره ولگرد در شبستانی از درد.

8 پاسخ به “سومین داستان: او یک روسپی بود یک آواره ولگرد”

  1. حدیث خداداد گفت:

    نجمه عزیز الهام نوشتن و الهام گرفتن از روی این عکس بسیار زیبا و دلنواز بود برام
    داستان غیر ایرانی نوشتن مطمئنا چالشیه برای نوشینده ی ایرانی اما حسن بین المللی بودن نظر و اندیشه ی نویسنده به نظرم به سختی هاش می ارزه.
    توی پردازش شخصیت و انتخاب ایده ی داستان سراغ موضوع جذابی رفتی و حتما در اولین فرصت فایل صوتی رو هم می شنوم
    موفقیتت روز افزون

    • najmehre گفت:

      مرسی از وقتی که برای داستان گذاشتی.از کارای لذت بخشی که این روزها برای نوشتن داستان تجربه کردم نوشتن با الهام از نقاشی‌ها هست که بسیار تاثیرگذار بوده.

  2. هدی قلی پور گفت:

    هم صدای زیبا و هم متن قشنگی بود.ترکیب چیدمان سایت هم جذاب بود نجمه عزیزم موفقیتت افزون و راهت هموار

    • najmehre گفت:

      سلام به روی ماهت هدی جان!
      هدی من به داشتن عزیزایی مثل تو در کنار خودم افتخار میکنم.
      ممنونم از وقتی که برای شنیدن قصه گذاشتی!
      امیدوارم همگی مون از نردبون ترقی بالا بریم

  3. معصومه گفت:

    سلام نجمه جان
    از شنیدن قصه ات لذت بردم. با همین فرمون ادامه بده، موفق باشی

  4. الهام اشتری‌نژاد گفت:

    خانم رضایی عزیزم
    داستان فوق‌العاده ت را باخوانش دلنوازت شنیدم و لذت بردم
    خلاقیت و حس شگفت‌انگیزت به نوشتن و رفاقتت با واژگان، جذابیتی استثنایی به نوشته‌هایت می‌دهد.
    موفق باشی و بدرخشی

    • najmehre گفت:

      سلام به روی ماهت الهام جان
      چه قدر از دیدن نظرت خوشحال شدم.
      نظرت برام بسیار ارزشمنده
      از اینکه حس و حال خوبی در نوشته بهت رسید برام بسیار خوشحال کنندست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دسترسی سریع

ارتباط با ما

برای دریافت خبرنامه، ایمیل خود را ارسال کنید


© 2003-2021
طراحی و پشتیبانی: سعید قائدی با همزه