دومین داستان: گوری پشت خط تلفن

صبح است.

روی صندلی نشستم.

پای راستم را روی زمین می‌تکانم.

فشاری از بالا به پایین یا پایین به بالا، دارد سینه‌ی پایم را در هر حرکتی روی زمین می‌فشارد و کشاله های رانم را به لرزه می‌اندازد و چشمهایم که تحریک این تکانش می‌شوند.

نمی‌خواهم بفهمم، اعصابم از کدام اندرونی این روزها، روی عصر حجر درونیاتم، خرد و خاکشیر شده است.

خرد و خاکشیر!

مثل کاسه ای شیشه ای که همین یک هفته پیش از دستم افتاد و نقش زمین شد.

تو هم خرد و خاکشیر شدی درست مثل یک هفته پیش من، که بعد از دیدنت،  از تو خالی شدم و یک لحظه حس کردم چه قدر کم آوردم.

خرد و خاکشیر شدم.

خاکشیر شدم.

روی خاک شیر شدم.

شیری خفته در خاک شدم.

راستی وقتی شیری توی خاکی خفته باشد چه بر سر خرد شدن یک نفر دیگر می‌آید؟

دیر آمدم، دیرتر هر زود دیگری.

دیر آمدم، تو هم زود رفته بودی.

آه که در نبودت، روزگار عصر حجری‌مان از چه معلوماتی بی‌نصیب می‌شود!

گوشی توی دستم جا خوش می‌کند.

زمان روی صدای چند تا بوق چرخ می‌خورد و بوق به نهایتش که می‌رسد، اتصال قطع می‌شود.

نباید هم این وقت صبح در خانه باشی.

یک شماره دیگر را می‌گیرم تا از بودنت در این جهان با تمام گند و گوهش مطلع شوم.

دوباره زنگ می‌زنم.

دوباره صدای خوردن چند تا بوق روی شقیقه هایم می‌خورد.

آب دهانم را جوری قورت می‌دهم که لوزه هایم درد می‌گیرد.

اویی که باید بجنبد و دست روی تلفنش بگیرد  و گور این صدای بوق های ممتد را از توی گوشم گم کند تا کر نشوم، نمی‌جنبد.

گوشم اما هنوز تا کر شدن راه دارد چون شماره بعدی را که می‌گیرم، هنوز، همان حس کرشدن و درد شقیقه ها در وجودم هست.

یک شماره دیگر را می‌گیرم، انگار دارم التماس خطوط را می‌کنم که یکی بردارد.

لابد یکی بر دار است همه دارند تماشایش می‌کنند!؟

روی شماره بعدی هم کسی پیش‌قدم برای جواب دادن نمی‌شود.

دوباره شماره بعدی را می‌گیرم.

رو به راه نیستم.

دلم شور تو را می‌زند.

لابد آن سوی خط قیامتی است.

شلوغ است.

مردم جمع شدند درست مثل روزی که یکی می‌میرد.

یکی مرده است.

بوی گریه‌هایشان تا اندرونی این سیم پیچی‌های تلفن دارد می‌آید .

من دورم !

به یکباره، انگار بی‌وطنی بر من مستولی شد!

هیچ‌گاه به این اندازه حس بی‌وطنی نکرده بودم.

من مدتهاست که غمها را دانه‌دانه، از پشت این سیم پیچی‌های تلفن می‌شمرم.

درست مثل شبهای قبل خواب، که دانه‌دانه همگی‌تان را می‌شمرم.

حالا تو از ما کم شدی.

تو رفتی و حالا منتظرند تا من بیایم برای سپردنت به خاک.

دلت، حسرت به دل، برای یک لحظه نگاهم ماند.

چشمت به در خشک ماند تا مرا ببینی.

وقتی که از دهان یکی در رفت که دیروز قبل مردنت گفته بودی کاش من الان کنارت بودم  و دلت برای دیدن قرص روی ماهم تنگ شده‌بود، دانستم حسرت‌های زندگانی‌ات توی این دالان روزگار کم بود، دم رفتنی، خوب، داغ حسرت، به دلت ماند و حشرت به دل رفتی.

زنگ هم زده‌بودی اما جوابی که ندادم، رنگت پریده‌تر شد و راهی بیمارستانت کردند تا ضربانت از شماره بایستند و یک شماره از شمارش‌های شبانه‌ام کم کنی و خطی صاف روی نمایشگر زندگی من جای بگذاری.

و من از حالا به بعد، همیشه  از دو خط صاف ممتد بترسم و  با دیده نفرت بدانها نگاه کنم.

اول صبحی خبر نبودنت، مرا به هیچ خیری نرساند.

رنگم پرید ورنگ گلهای شمعدانی گوشه اتاق هم

نفسم بالاتر نمی‌آمد که آهی بکشم.

باید بغض می‌کردم.

باید خفقان می‌گرفتم.

دست پاچگی راهی پیش نمی‌برد.

باید به خودم می‌آمدم.

به خودم می‌آمدم؟

اصلا مگر کجا رفته بودم که باید به خودم می‌آمدم؟

نباید به خودم می‌آمدم باید به تو بازمیگشتم

همیشه مشکلم همین بود فعلها را عوضی می‌گرفتم جایشان را گم می‌کردم.

یکی دو تا سیلی نثار صورتم کردم تا توان روی پا ماندن داشته باشم و از تک و تاک نیفتم.

زمان رفته بود به عقب و داشت روی سر بعضی ثانیه‌ها می‌چرخید.

خاطرات داشت روی نوار تند عبور می‌کرد.

من تنها صدای شیون چند زن را که در ایام دور، آشنا بودند اما حالا روی هیچ خیالی تصورشان نمی‌کردم و جایی در تخیلاتم نداشتند را می‌شنیدم.

یکی دوبار هم لابه لای جمعیت سیاه پوشت، دیدمت اما دوباره گم شدی.

شیونها داشت دور سرم می‌چرخید و می‌شد یک گلوله سفت و محکم می‌کوبید روی سینه‌ام از داغ رفتنت.

روی پاهایم راه می‌رفتم اما انگار دست خودم نبود.

همه چیز داشت مثل یک نوار به جلو می‌رفت.

نوار را گذاشته بودند روی تندش که همه چیز در کمتر از یک ساعت به جلو برود و من دستم به هیچ فکر کردن و ذکر مصیبی نرسد.

لب از روی لب برنداشتم.

یخ بسته بودم در این هلاهل گرما

افتاد

هم فشارم، هم خودم.

آب قند هم آماده داشتند تا جرعه ای میان یخ بستگی دیدگانم نثارم کنند.

قورتش دادم همراه با غم رفتنت.

شیرینی‌اش زیادی زیاد بود، توی دلم هوری آتش گرفت.

آتش رفتنت مرا گرفت.

گرگرفتم وقتی به  قد کشیدنم در کنار خمیدگی‌ات اندیشیدم.

من ایستاده قد کشیدم و تو نشسته پر کشیدی.

دیدم که آرام خوابیده‌بودی توی یک پارچه سفید.

دستم به سفیدی تنت نمی‌رسید از بس روی شانه های آدمها بودی.

به دیوار تکیه دادم و از دور می‌دیدمت و گوشه روسری ام را توی دستانم به هم گره می‌زدم.

می‌گویند خوب است دختر جوان این وقتها، روسری گره بزند.

اما برای شوقات و خرافه اش نبود این گره ها، که داشتم، حالای تو را، به روزهای دور عمرت، گره می‌زدم.

به قدری دور که انگار همین لحظه متولد شدی.

از این آغوش به آن آغوش می‌شدی تا برایت اذان بگویند تا مسلمان شوی و مومن خدا.

روی دست داشتی می‌رفتی.

روی دست که گرفتنت شیون‌ها بالا گرفت و من مردم اما نه انگار زنده بودم.

یخ بسته بودم توی این هرم گرما!

روی دست داشتند تو را می‌بردند و من تو را در کودکی‌ات در آغوش مادرت و پدرت دیدم که دارند در گوش راستت اذان می‌گویند تا مومن خدا بشوی و شدی.

همیشه برای دو رکعت نماز ناقابل با هم بگومگو داشتیم و من خلاف تو هیچ گاه مومن خدا نشدم.

یاسین از بر می‌خواندی.

راستی دیشب قبل رفتنت یادت مانده‌بود یاسین را از بربخوانی یا داشتی حسرت ندیدنم را جرعه‌جرعه در انبوه مورفین‌ها و مسکن‌ها فرومی‌دادی؟

کجای آن لحظه‌ها بودی؟

داشتی در آغوش کشیدنم را خیال می‌کردی که خط قلبت روی مانیتور دنیای مدرن صاف صاف شده‌بود ؟

دارد صدای بوق ممتد، اتمام نفس کشیدنت را، خلط صدای مردانه ی لا اله الا الله ها می‌کند و سرم را روی سنگ‌فرشهای این گورستان می‌کشاند.

دوری‌ات بس نبود؟

عذاب حسرت ندیدنت را کجای این عصر معادلات ذهنی بگنجانم؟

قران را نخوانده، ملای عالم بودی و حالا زنهای کنار قبرستان داشتند برایت می‌خواندنش

داشتی بی‌خبر می‌رفتی.

خوب شد دستم به رفتنت رسید که برسم و رفتنت را ببینم.بودنت را که نبودم لاقل برای رفتنت حاضر حار باشم.

کاش بودنت، سهم روزهای بیشتری از روزهای من بود.

کاش این همه دوری از هم، روزهای عمر را از چنگمان در‌نمی آورد

صدای خاطرت داشت برای روزهایم پا درمیانی می‌کرد

شیونها بلند بود.

آن قدر بلند که به گوشم نمی‌رسید و در فضای گنگی، تنها داشتم خفگی را به خورد تجربه‎‌ام می‌داد.

داشتم وسط معرکه برایت می‌نوشتم

برایت غصه دار می‌شدم

داشتم به خاطرم حالی می‌کردم که رفتنی باید برود.

داشتم نگران فردا می‌شدم که دوباره شماره‌ات را بگیرم و تویی نباشد که جوابی بدهد.

از فردا باید پشت سیم‌پیچی‌های تلفن بنشینم و یک دل سیر با سکوتم حرف بزنم و من، دیگر تو را نداشته‌باشم.

انبوه سیاهی آدمها، آهسته می‌رفتند که تو آرام در خاک بیاآرامی.

آرام برای اولین بار، برایت یاسین می‌خوانم شاید با من زمزمه کنی.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دسترسی سریع

ارتباط با ما

برای دریافت خبرنامه، ایمیل خود را ارسال کنید


© 2003-2021
طراحی و پشتیبانی: سعید قائدی با همزه