مدیر زیرآب زد ،دستگیره در کنده شد

باید اعتراف کنم این سخت ترین انتقامی بود که می شد درسال دوم راهنمایی از مدیر مدرسه ام بگیرم. 
غروب بود

من مشغول نوشتن تکالیف مدرسه بودم

همچنان چرتی نصفه و نیمه هم بر روی دفتر و کتاب می زدم.

اما مراقب بودم که هر کسی رد شد سریع به حالت اول و تمرکز بر کتابها باز گردم.

داشت خوابهایم در روی کتابها با هم قاطی می شد،که صدای زنگ تلفن جوری در گوشهایم پرید که هر چه خواب بود جوری دستش را به دانش گرفت و پا به فرار گذاشت که تا چند ساعتی چشمان پف کرده ام رنگ خواب را ندید.
مدیر مدرسه مان بود.

بعدظهری دلش هوای خانه ما را کرده بود

آمده بود چند دقیقه ای پشت سیم های ارتباطی تلفن بنشیند و دردسر بسازد.

خدا آن روز را نصیب گرگ بیابان هم نکند.

مدیری پشت سیم تلفنی بنشیند و آش دردسر هم بزند.

که الحمدالله و المنت نصیب احوالات ۱۳ سالگی ما شد.
لعنت به ذاتش حالا که فکر میکنم روز آخر عمرش می شد اگر آن روز کذایی را  برای گزارش و آدم فروشی هایش انتخاب نمی کرد؟

زد.

بد هم زد.

زیر آب شیطنت هایمان را زد

بدون واوی جا انداختن گزارش تمام کارها را سیر تا پیاز به مادر داد.

شاهد مثالش برق چسمان مادر بود که مثل سیمی که اتصالی کند هر لحظه براق می شد و ول میکرد.

من و تنبیه شدن بعدش به درک بیشتر نگران حدقه های چشم مادر بودم که با اشارات مدیر هر لحظه چونان بادکنکی باد کنکی که افتاده باشد دست کودکی شیطان که بازی اش گرفته و هر لحظه بادش می کند و آن را خالی می کند،کوچک و بزرگ می شد

واکنش مادر تنها پاسخ های کوتاهی بود آن هم با سری که تکان می داد.

خدا لعنت کند این مدیر را که چه کرد با روزهای بعد از آن تلفن.


فکر میکنم تا جان داشت و تخیلش یاری کرده بود به شیطنت های من بال و پرداده بود که مادر تا چند روزی ول کن ماجرا نبود.
مدیر بذر نصیحت را دست مادر داد، او نیز این بذر را در ذهن ما کاشت و هر روز آبش می داد.
خاطرم هست وقت خالی که گیر می آورد شروع به دروی ذهن من می کرد.

حالا خوبیش این بود که به لطف معرفتی که مدیر مدرسه خرج کرده بود شبهای طولانی زمستان را مشغول گفت و شنود خانواده و نصیحت های چپ و راستی شان بودم و حوصله م سر نمی رفت.

هر کاری میکردم بی واسطه به آن چقلی های مدیر ربطش میداد .
اما آن قدر این نصیحت ها اوج گرفت که از باقی بچه ها جویا شدم و بو بردم این مدیر از خدا بی خبر تنها گلایه ی این گروه ۸ نفره را به مادرم کرده و مرا سرمدار این شیطنت ها خوانده است.

به عبارتی هر چه کاسه و کوزه شکسته در مدرسه بوده را گردن من انداخته است.
دود از کله ام بلند شد .

فکر انتقام از او بهترین راهی بود که دق و دلی این شبهای دورهم نشینی زمستان را در می آرود.
دستگیره در کلاس ما حسابش با خودش هم صاف نبود و لنگ میزد

خیلی وقتها میشد که دبیری چند دقیقه ای پشت در می ماند تا با ناز و کرشمه ،مغزی قفل را درجایش بیاندازد تا در باز شود.

این لنگ زدن می توانست بهانه ی خوبی باشد برای انتقام آن روزهای من.

دل دل کردن هم نداشت .
دقیق خاطرم هست شنبه زنگ سوم

تاریخ داشتیم و من نفرتی بی شائه از این دبیر با خود داشتم.

دیدم چه بهتر با یک تیر دو نشان را میزنم

از دو نفر انتقامم را می گیرم

خصوصا این معلم تاریخ که خودش کم شباهت به گلین خانم همسر عباس میرزا و زن آقا محمد شاه قاجار نداشت و چند باری مرا پای تخته گیر همین اسامی و نسبت ها کرده بود و نمره زیر ۱۵ را با منت گوشه ی آن دفتر هولناک اش برای شادی و سور خودش گذاشته بود .

خبر نداشت من ککم هم نمیگزد.

چرا که برایش نقشه های شومی را ریخته بودم

یک را با دو نشان زدم.

زنگ تفریح که تمام شد ،بچه ها خودشان را به کلاس رساندندو همه منتظر ورود معلم به کلاس بودند.
کلاس ما در طبقه دوم در انتهای راهرو بود.

خودم را سریع به راه پله ها رساندم تا نگاهم به کفش های معلمان که بعد از یک استراحت یک ربعی در حال بالا آمدن از پله ها بودند افتاد دوان دوان به سمت در آمدم.
نقشه اش را ریخته بودم باید جوری عمل میکردم که در شلوغی سرو صدای بچه ها کارم به چشم نیاید.
انگار بخت یاری کرده بود و آن روز بچه ها تا جان داشتند شلوغ میکردند و صدا به صدا نمیرسید.
سریع دویدم.

جوری با عجله وارد کلاس شدم که اگر کسی هم کارم را دید میزد به ذهنش نیز خطور نکند که کارم عمدی بوده است.
با عجله خودم را به کلاس رساندم و دستگیره در کلاس را گرفتم و در را با شتاب بستم.
به اندازه کافی سریع عمل کردم که آن بچه مثبت های جلوی کلاس بویی نبرند.
در کسری از ثانیه وقتی از بسته شدن در مطمین شدم دستگیره را از جاکندم.

قلبم به قدری تند میزد که فکرش را کردم اگر توپ تنیسی روی آن بود تا شعاع چند متری پرتاب می شد.

در فکر پرتاب شدن توپ تنیس بودم که خودم را جلوی پنجره دیدم .

پنجره باز بود.

این بهترین تصمیمی بود که میشد گرفت.

بی محابا سرم را از پنجره بیرون آوردم و دستگیره را میان شمشادهای پا کوتاه باغچه مدرسه انداختم.

نفس راحتی کشیدم اما قلبم هنوز تند تر از قبل میزد.

خیال میکنم تلافی آن نامردی که مدیر آن روز به سرم آورد دست گرمی خوبی برایش بود.

سر و صدای بچه ها آن قدر زیاد بود که کسی متوجه ولوله پشت در نشد که کار به نگهبان مدرسه و شکستن قفل کشیده بود و نیم ساعتی زمان هدر رفت و یک قفل روی دست مدرسه مهمان کردم.

باید اعتراف کنم که این انتقام از آن دسته انتقام هایی بود که تا مدتها مرا از خواب خوشم می پراند آن هم به بهانه لو رفتن کارم و درگیر شدنم با تمام کادر مدرسه علی الخصوص مدیر.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *