اولین داستان :تسبیح سبز مادر بزرگ

ما را اشتباه انتخاب کردند.
اشتباهی پا برهنه میان زندگی بعضی آدمها دویدیم.
این روزگار از خدا بیخبر سر کیسه مان کرد!

یک رخ بر جای مانده از این اتفاقات ساده ی زندگی، آن هم با آن انتخاب اشتباهی که برایمان کردند.
اشتباهی با پای برهنه افتادیم وسط زندگی جماعتی که هفت جدمان هم لباسشان را روی یک بند با آنها خشک نکرده بود چه برسد به حالا با این داغ بر دل نشسته.
این جماعت مثل موریانه از تو وجودمان را بخورند و یک لیوان آب که رویش سر بالا کردند،توی صورتمان که آروغ زنند بعد دوقورت و نیم شان باقی بماند.

ما بمانیم و یک مشت فکرهای نشخوارشده از ابتدای روز.

شب هم که شد چمپاتمه زنان گوشه ای بنشینیم و دست به دندان بگزیم که این جماعت خیر ندیده با سالهای عمر ما چه کرده اند.
همان جماعتی که فکرهایشان  سالیان دراز است که که از تغییر دور مانده  و بوی کهنگی را می شود از عادات زندگی شان فهمید.

بدبختی این جماعت همین ساده لوحی شان  است که هر از خدا بی خبری هر چه می گفت فردا حکمشان در خانه همان بود

مثلا اگر کسی می گفت که فلانی عرق خور است،حکم کوچک و بزرگشان عرقی خوری سگ مصبی است که روحش از این خزعبلات بی خبر است.
خاک بر سرمان !
همان روزهای اول باید پایمان را میکردیم در یک کفش که این انتخاب از همان اول اشتباه بود .
خدا کند کسی اشتباه زندگی کسی نشود که شبها در خلوت چمپاتمه، دستش را زیر بغل بزند و لحظه ای فکر کند و در ثمره اش ،بر این روزگار که چپانده ات در کوچه بن بستی، که راه پیش و پس برایت نمانده تف بیاندازد.

کوچه بن بست مرا یاد قدیم می اندازد.
یاد آن روزها که پا برهنه در کوچه الک دولک بازی می کردیم

دود می شد قیل و قال شادی مان در غروب روزهای گرم تابستان

یادمان می رفت ساعت از شامگاه گذشته است و ما هنوز غرق بازی در شبهای تابستانیم

به خانه که می آمدیم،با همان دست و پای چرک و کثیفمان غرق بالش های سفید خانه مادربزرگ می شدیم.

همان بالشهایی که بوی سفیدی اش را می شد از چند فرسخی کوچه و محل شنید.
دلمان تنگ آن چارقد سفیدش شد با آن روسری گلدار آبی رنگ که گلهای سبز و قرمز ریزش را فرق سرش کاشته بود و صبح به صبح آبشان میداد. موهای حنایی رنگش با آن فرق وسط با آن گره سفت زیر گلویش و صورت گردی که دلت میخواست در میان دستانت بگذاری و ماچ ابداری از آن گونه های لپ قرمزی اش کنی

بوی عطر تنش لا به لای مهره های تسبیح گم شده بود،آن قدر که شب تا صبح ذکر و صلوات از دهانش نمی افتاد

با همان تسبیح سبز رنگی که هربار دستش میگرفت فاتحه اش را نثار رمضان علی میکرد که سوغاتی یکبار مشهد رفتنش بود.

رمضانعلی هوای جوانی مادربزرگ را زیاد داشت .

بعد مردن آقاجان مادربزرگ زیاد به خانه شان رفت و آمد می کرد که مبادا روزگار به خانواده ی رفیق گرمابه و کلستانش سخت بگیرد

و این آخری های خاطر مادر مادربزگ را زیر چشمی زیاد داشت.

خدا میداند این را مادربزرگ هر بار فاتحه ای به روحش می خواند، برای آسیه زن میان سالی که چند صباحی آمده بود تا مثلا گرد و خاک خانه را بروبد،تعریف می کرد.

آسیه را مادربزرگ به خانه آورده بود،خودش که از پس کارهای خانه بر می آمد و خانه اش مثل نقره می درخشید ،ولی او را آورد که پولی کف دستش بگذارد مبادا بی شوهری آواره کوچه و خیابانش کند.
آسیه جوان بود که داغ دار مرگ شوهرش شد.

شبی یک از خدا بی خبری به خانه نرسیده دمارش را درآورد وداغ بیوگی را بر دل آسیه نشاند.

مادر بزرک دلش مثل خانه اش بزرگ بود و همه را به پناه می داد.

آن روزها نزدیک شب عید که می شد هوای محله حمام قدیمی ها را داشت.

آن روزها که مثل حالا نبود،گرفتاری های مردم یکی دوتا بود و سرجمع با لقمه نانی از خاطرشان می رفت،اما حمام قدیمی ها دستشان به دهانشان هم نمیرسید.

مادر بزرگ هوایشان را داشت که غم روزگار بیشتر از این بر آنها سخت گیری نکند

کیسه برنج ها را میداد مرادعلی ببرد دم خانه های کوچه ی حمام قدیمی ها .

آن روزها مرادعلی خرکش مان می کرد که فقط همراهش برویم و

دلش نمی آمد کیسه های سنگین برنج را را به ما بدهد.

کیسه ها را روی چرخ دسته چوبی می گذاشت و رویش گونی های قهوه ای رنگ،وصله شده ای که داده بود آسیه برای این روزها دور دوزی کند روی کیسه ها می کشید که کوچه خبردار کار خیر مادربزرگ نشود

بعد هم چشم می انداخت به فرقان دسته چوبی اقابزرگ و میگفت :«زورش را داری بلند کنی؟ مرد شدن می خواهد بچه جان!».
کم بیراه هم نمی گفت آن روزها هنوز به پشت لبمان سبزی نمالیده بودند و قوتی برای آن بار سنگین نداشتیم.

مراد علی سنی نداشت.

قد بلند بود و شکم چاقش اولین منزل گاه چشم هر بیننده ای بود.

تمام دل خوشی هایش همان سبیل هایی بود که صبح به صبح از خواب بیدار نشده با جاروی همیشگی که خودش ساخته بود می افتاد به جانشان و آفتاب نزده پیج و تابشان میداد که خاطر خواهان محلی اش صبح به صبح در محل از زیر آن چادررنگی هایشان تماشایش کنند و زیر لب  برایش هفت قل و والله بخوانند.

آقاجان او را گذاشته بود دم پر مادربزرگ بپلکد و هوای روزهایش را داشته باشد.

آقاجان تنها قدش نبود که بلند بود که روح بلندی زیر آن جسمش نهان بود.

جوری که در کوچه و محل روی اسمش قسم می خوردند.

انگار این صفت را خدا یکجا در دو نفرشان کاشته بود

از قدیم تر ها به چشم دیدم که خدا در و تخته را جفت هم می کند.

هر چند در بزرگ منشی در و تخته شان جفت هم بود اما سازشان کوک هم نمیشد.

ما ندیدیم یک بار خلق شان به روی هم باز باز شود.

مدام به جان روزهای هم غر میزدند.

این آخری ها نمیشد یک دقیقه کنار هم تنها بمانند، آن قدر با نیش و کنایه از خجالت هم در می آمدند.

ما که ندانستیم تکلیفشان چه بود اما یک هفته ای از رفتن آقاجان  از دنیا نگذشته بود که یک شب مادربزرگ اسبابش را جمع کرد و به مراد علی سپرد رخت و وسایل زیاد، به درد این خانه نمیخورد .

جمعشان کند و یکجا بدهد به زنان محله ی بالا حمومی ها که خودشان می دانند چگونه قسمتش کنند.

این را گفت و آن پتوی گل قرمز با ملافه ی سفیدچهارلا را که داده بود آسیه با نخ بدوزد و دورش را با نخ طلایی دور دوزی کند روی خودش کشید.

تسبیح سبز رنگ را درمیان انگشتانش گرفت .

فاتحه ای به روح آقاجان و رمضان علی خواند و خوابید و نماند به ادای نماز صبحش برسد.

حالا این روزها او زیر خاک صد کفن پوسانده است و خوش به حالش نیست ببیند این روزهای گردن کشی افسار گسیخته ی تند باد زندگی را .

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دسترسی سریع

ارتباط با ما

برای دریافت خبرنامه، ایمیل خود را ارسال کنید


© 2003-2021
طراحی و پشتیبانی: سعید قائدی با همزه