از ۳ تا ۶ صبح گوشی ۳۶ دفعه زنگ می خورد

۳۶ لقمه خواب ناقابل

داستان از این قرار است که من در این روزها بدون اینکه ساعتی را برای بیدار شدن کوک کنم
راس ساعتی مشخص از خواب بیدار می شوم.
حالا تو از هر کسی که دلت می خواهد  ماجرای این زنگ خوردن گوشی مرا بپرس تا مطمئن شوی که من معروف بودم به زهر مار کردن خواب سر صبح برای هر بنی بشری که در اطرفم بود.
ماجرای بیدار شدن های من از خواب را از هر عابری هم که بپرسی داستانکی از ناخوشی های سر صبحی دارد که برایت تعریف کند.
خیلی وقت می شود که این عادت را با خودم یدک کش میکنم.

ماجرایش ریشه در سالهای خیلی دور دارد.
من اصولا عادت داشتم که برای بیدار شدن از خواب،ساعت را از ساعت ۳ تا ۶ صبح ، هر ۵ دقیقه یکبار کوک کنم تا بالاخره راس ساعت ۶ از خواب بیدار شوم.
باید اعتراف کنم مریض الاحوال ۵ دقیقه خواب ناقابل بودم.
حالا حساب کنید از ساعت ۳ تا ۶ صبح چیزی حدود ۳۶ بار این گوشی به صدا در می آمد.
کاش و تنها کاش صدای هشدار گوشی که زنگش ۳۶ بار نواخته می شد،صدای بس، آرام را داشت.
اما صدای طبل های جنگی قوم مغول که می خواستند برای غارتگری روانه سرزمین های شمالی شود هم برای نامگذاری این موسیقی ها کم بود.
که لعنت بر من که تاوان از خواب بیدار نشدن هایم را در جان این موسیقی های تند و خشمگین جست و جو می کردم.
خودم و روان صبحگاهی ام به درک ،هنوز هم دلم پیش آن خوابهایی نصفه نیمه کاره ای است که نصفش به فحش خوری تلف شد.
این ۵ دقیقه خوابها حکم رهایی و آزادی مرا داشت.

حس اینکه هنوز وقت برای خوابیدن هست.
حکم غنیمت های جنگی که بی هیچ تلاشی به دست آوردی.
حکم هر کوفت و زهرماری که بگذارد ۵ دقیقه دل خوش به خوابی بی دغدغه باشم.

مضرات ۳۶ لقمه خواب ناقابل

خلاصه که همین ۵ دقیقه ها مرا مسرور می کرد که حسرت یک لقمه خواب را بر دلم نگذارم.
اما تنها عیبی که داشت سر و کله ی دشمنانی خونین را در زندگی ام پیدا کرد.
دندانشان به جگرم کار می کرد و حاضر بودند چند نفری قال قضیه ام را بکنند.
چرا که خواب شان از ۳ صبح معطل من و دالان های تودرتوی  ذهنم می شد.

هر جا قدم می گذاری پای واژه ها گیر است

اما این روزها همان منی که این گونه از ۳ صبح روی گوشی چمبره میزد تا ۳۶ بار هر ۵ دقیقه یکبار بیدار شود و دل خوش خواب های کوتاه شود،
حالا بدون هیچ کوک شده ساعتی راس ساعتی مقرر و مشخص،خودکار از خواب بیدار می شود و بی مهابا دست به کاغذ و قلم می شود.
ومن خیال می کنم:

این عشق است که مرا ازخواب بیدار میکند

این عشق است که مرا این گونه به جدال با تمام احساسات و عواطف دعوت می کند.
اعتراف می کنم که این ثمره ی پر کردن ۲۹ سالگی است.


حالا که در آستانه ی ورود به ۳۰ سالگی ام.
حالا که در حال عبور ازجدال رویا و واقعیت ام.
همان بحران ۳۰ سالگی
که برای من کمی زودتر از ۳۰ سالگی محقق شد.
چرا که واژگان را انتخاب کردم تا از این بحران در بیایم.
در آمدم و به واژگان رسیدم.
اینجا به بعدش را هم به دست واژگان می سپارم.
می دانم در میان واژگان به راه های بزرگی برایم باز می شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *