باز انتخاب من تو هستی،گر هزار بلا پیش رویم باشد

چه شد که به کیسه نوشتن سرک کشیدم؟
بعد از ظهری نشسته بودم پشت میز و داشتم مقاله جدید را کار می کردم
وسط کار از فرط خستگی خیالم سرکی به سمت نوشتن و نویسندگی کشید.
کتاب صدسال تنهایی را گذاشته ام کنار میز کار که هر زمان خستگی امنم را برید بازش کنم و چند دقیقه ای از این فضا دل بکنم.
بازش کردم.
اما چند کلمه ای نخوانده فکرم مشغول سوالی شد.
اینکه:
من چرا بین این همه علاقه مندی هایم به نوشتن روی آوردم؟
میتوانستم:
خیاطی یاد بگیرم که لاقل چهارتا لباسی برای خودم بدوزم وهر روز یکی را به تن کنم ای
آرایشگری یاد بگیرم که لاقل این روزهای کرونایی و تعطیلی آرایشگاه ها اسیر یک قیچی زدن چند هزار تومانی خانم آرایشگر نمانم.
نقاشی یاد بگیرم که لاقل برای یک عکسی که میخواهم منت این و آن را نکشم که دست آخر متلک بارم کنند.
دنبال مربیگری هندبال را بگیرم و مدرسه تخصصی هندبال بزنم.
حمید هم که چند باری پیشنهادش را داده بود و پی گیر مسائل مالی اش می شد.
یا اصلا بروم پی موسیقی و سازم را کوک این پیانو کنم که از بچگی دیوانه اش بودم و به گمانم با حسرتش از دنیا می روم.

 

رشته نوشتن سر درازی در گذشته ها دارد

اما چرا بین این همه علاقه مندی انگشت گذاشتم روی این نوشتن و انتخابش کردم؟
راز این واژه ها که به دنبال هم بدون وقفه در کلام من خودشان را جای می دهند در کجاست ؟
بین این همه کار در دنیا چرا انتخاب واژگان؟
به ذهنم رسید این بار برای متقاعد کردن خودم به گذشته ها رجوع کنم
فکر میکنم در آستانه ی ۳۰ سالگی این انتخاب بی دلیل به گذشته ها نباشد.
هیچ گاه این صحنه ها از یاد نمی برم.
زمانی که به ایم درس خوانب برای کنکور می رسیدم
چه کارشناسی ،چه ارشد
مثل هر آدمیزادی که وظیفه ام تنها خواندن کتاب های درسی بود من بیشتر وقتم را به خواندن کتب غیر درسی مشغول بودم.
جدال های من و مادرم بر سر یک کتاب
کتابهای رمانی دشمانی چموش و بی وجدان برای مادر بودند.
همیشه داد مادر بر سر این کتابها بلند بود
اصلا آبش با این زبان بسته ها به یک جوب نمی رفت.
حق هم داشت در خانه ما از همان سالهای اول مدرسه درس خواندن و بالا رفتن از پله مدارج علمی نه تنها یک وظیفه بود که حتی در صدر الویت ها نشسته بود.
من شاید اولین قانون شکن این جریان بودم.
مادر همیشه مرا در حالی که یک کتاب غیر درسی در کنارم بود وشاید بیشتر اوقات درس خواندن به خواندن یک کتاب و رمان سپری می شد،رصد می کرد.
و اولین واکنش مادر در این کلام خلاصه می شد:
«بچه جان انقدر رویایی نباش، به جای خواندن این رمان های بی سر وته بنشین سراغ درس و کتابت»
او به هر آیه ای متوسل می شد تا به عقل کله شق من مفهوم کند که به جای خواندن خزعبلات این کتابهای چندر غاز به درس و مشقم برسم.
ولی من آخر هم نمی خواندم.
همیشه سر و تهم را میزد مرا دراز کش و قوسان کمر روی کاناپه می دید که یک کتاب داستان را تا ته خوانده ام و بعدش در حال نوشتنم.
خودمانیم!
حالا که نوشته های آن روزها را که می خوانم جدا خنده ام می گیرد.
اما خاطرات گذشته ختم به درگیری های من و مادر نمی شد.


شب آخرین امتحان پایان ترم اول دانشگاه
خاطره ای که میخواهم از نوشتن بگویم بر میگردد به سال .۸۸
همان سال ۸۸ که دانشجوی دانشکده علوم اجتماعی بودم.
آخرین شب بیداری، امتحانات ترم اول دانشگاه بود .
من به سالن مطالعات خوابگاه رفتم و به جای شب بیداری هایم برای خواندن درس فردایی که قرار بود امتحانش را بدهم به خواندن کتاب سکوت بره ها مشغول شدم.
هیچ وقت چشم های پریسا، هم اتاقی ام را در سالن اجتماعات، از خاطرم نمی رود.
انگار یک دوز کافئین یکجا تزریقش کرده بودی که چشمان خواب آلودش با دیدن من داشت از حدقه در می آمد.
او که به سلامت ذهنی ام شک کرد و گفت حالت خوش است ؟
این وقت شب آمدی که کتاب داستانی بخوانی امتحان نداری فردا ؟

 

جنگی بزرگ لابه لای سفیدی برگه های دفتر مشقم
اما انگار کمی که دقت می کنم رد پای نوشتن در کودکی ها هم پیدا می شود.
گویی از همان کودکی ها این علاقه ام به واژه ها بی حد و حصر شد.
درست همان وقتهایی که از خواهر بزرگترم در دعوای کودکی کتک می خوردم و خودم را به اندازه ی کاشفان قطب شمال و جنوب تنها می دیدم.
اصلا من کتک خورم ملس بود.
حداقل در کودکی.
از پسش در دعواهای کودکی بر می آمدم
اما هیچ گاه دلم نمی آمد آن گونه که او مرا شماتت می کرد او را شماتت کنم.
دلم که از آن لحظه های خودم پر می شد، تنها می رفتم سر وقت یک دفتر.
همان دفتر مشق سالهای قبل که چندین برگه در آخرش اضافه آمده بود.
چرا که معلم درسش را داده بود و ما هم تکلیفش را نوشته بودیم و حالا چند برگه ای فرصت داشتیم برای خودمان داشته باشیم.
و من در کودکی ها ذوق این را می کردم که تابستان بساط نوشتن هایم جور می شود.
از نتایج شگفت انگیز این برگه های خالی انتهای دفتر این بود که:
دفتر را بر میداشتم و می رفتم پشت بام خانه و در انبارکی پشت به نور آفتاب یک جایی برای خودم ردیف می کردم و می نشستم.
در عصر های تابستانی که صبح اش کتکی مفصل خورده بودم، اصل معرکه و دعوا را در انتهای دفتر راه می انداختم.
پای خواهر بزرگه را به وسط نوشته ها می کشاندم.
آن قدر بین کلماتم می آزردمش و می زدمش که وقتی دفتر را می بستم خاطرم نبود اصلا چه اتفاقی میانمان افتاده است.

 

راز واژهایی که می نوشتم حالا برملا شد
میدانی من حتی در آن روزهای کودکی که مثل حالا دغدغه خاطری نداشتم هم سمت نوشتن می رفتم .
شاید آن روزها معنای این کارها را نمیدانستم.
نمی خواستم بدانم که دوای درد من، در کلماتی خلاصه می شدند که از عمق جان آدمها بیرون آمده بود
کلماتی که می توانست مرا از زمین و زمان بکند و حال دلم را دگرگون کند.
شاید آن سالها من از وادی نوشتن پرت بودم و تنها برای دردهایی که دچارش می شدم می نوشتم. اما حالا اطمینان دارم که این نوشتن ها راه به جاهای بزرگی در زندگی ام دارد.
بی اندازه از انتخاب نوشتن مطمئنم


درست در روزهایی که مادر هر روز جویای نوشته ها می شود.
این یعنی راه درست انتخاب شده است .

به راستی حالا که کمی عمیق تر فکر میکنم انتخاب واژگان را در ۲۹ سالگی بهترین انتخابی بود که می شد کرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دسترسی سریع

ارتباط با ما

برای دریافت خبرنامه، ایمیل خود را ارسال کنید


© 2003-2021
طراحی و پشتیبانی: سعید قائدی با همزه