از دیدن رخت، همان چشمها مرا کفایت می کند

 به وقت خیالاتی شدن با صدای نامجو

من هنوز از شنیدن صدای نامجو بی اندازه شگفت زده می شوم.

حالی عجیب در ذهن من نقش می بندد.

خیالات بال در می آورند و به هر سویی پر می کشند.

روزهای دانشگاه و مسیر انقلاب را چه قدر آن روز ها نامجو گوش می دادم

وای که چه بر من میگذشت در آن روزها….

 

 

من حالی عجیب را با شنیدن این نغمه ها به دست می آورم.

این در حالی است که  سیر فکری نامجو در برخی موارد کاملا مخالف ذهنیات من است.

شاهد مثال این مخالفت من دنده معکوسهایی است که در سرعت بالای ذهنم، وقتی نظراتش را در باب برخی مسائل می شنوم،می کشم.

شانه ام که به شانه ات خورد فهمیدم،عارضه شانه نابرابر دارم
این یک قاعده در زندگی من است که هیچ گاه مرید بنی بشری نشوم.
اصلا مگر قرار است که هر آدمی برای من تبدیل به بت و الگوی زندگی شود.
اما در این چند سال زندگی آموخته ام که از هر اتفاق بهترین برداشت ذهنی را به نفع روزهایم بکنم.
من در برخوردهایم با دیگران، جلوه های مختلفی از خودم بیرون کشیدم و تازه انگار بعد از سالها زندگی فهمیدم که چه هستم.
یکی با بودنش مرا عاشق تر کرد.
یکی خیال پرداز تر
یکی شوخ طبع تر
یکی جدی تر

یکی احمق تر

یکی پرکارتر

یکی منزوی تر

و هزاران ویژگی دیگر رفتاری من که تنها و تنها در برخورد با آدمها جلوه ظاهری به خود گرفت.
من با شنیدن صدای نامجو نفس خیال پردازم جان دار تر می شود.

حالا ممکن است این وسط خیلی ها چون من با برخی عقایدش مخالف هم باشند.

دنیای دست ساز آدمی

به گمانم ما آدمها به بهانه کمک به یکدیگر در شناخت ویژگی های درونی مان دور هم جمع شده ایم و جایی به نام دنیا را ساخته ایم.
و گرنه که در بهشت برین می ماندیم و جام هایی از سرخوشی ها را سر می کشیدیم و آب از آب هیچ چیزی تکان نمی خورد.
لاید این همه دردسر و تحمل مصائب را هم به جان نمی خریدیم.
من می گویم ما آدمها در جشنی از زندگی دورهم جمع شده ایم.

جشنی که هر کسی، ساز یک کار را میزند اما با ویژگی ها و منش های رفتاری خاص خودش.
این میان آدمهایی هم نظر و هم عقیده یکدیگر می شوند و کفش هایشان را جفت هم می کنندو دیده بان احساسی یکدیگر می شوند.
اما عده ای حتی پدرجدهایشان هم روی یک بند رخت، لباس هایشان را آویزان هم نمی کنند چه برسد کفشی که کنار هم جفت کنند و دیده بان احساسی هم شوند.

گنجی در تن آدمی
اصلا دنیا است و همین قشنگی های این چنین اش.
اما من باز معتقدم باید به بهترین شکل ممکن از تمام ادمها به نفع روزگار خودت برداشت ذهنی کنی.
البته اگر به کل از سطر زندگی ات حذفشان نکرده باشی.
من از هر آدمی که انتخاب میکنم دل خوش یک ویژگی خوبش می شوم.
من بسیار پذیرنده آدمهایی هستم که با اتفاقات روزمره در تضاد هستند.
آدمهایی که پله های احتیاط را با جسارت بالا می روند.
حال نامجو از آن دسته افرادی است که می شود شنیدنش را لااقل برای این روزهای نوشتن من تجویز کرد.
من که نیامده ام کلاس نامجو شناسی راه بیندازم یا تاوان نامجو شنیدم را شما برای خواندن این متن بدهید.
نه!
آمده ام بگویم کاش بشود از آدمها ،از اتفاقات ،از رویدادهای زندگی و هر آنچه مستعد این است که لحظه ای گوش حواس پرت ما را بپیچاند و ما را به عمق درون مان ببرد به شکلی هنرمندانه به نفع روزهایمان بهره ببریم.
گاهی وز وز یک مگس ،گاهی صدای یک استارت خوردن ماشین زیر پنجره،گاهی یک ساز دهنی در صدای شلوغی های شهر که زیر صدای خروارهای آدمیان گم میشود، گاهی رد پای یک عابر دم صبحی یا گاهی شنیدن اصوات آدمیزاد است که می تواند ما را برای رساندن به این احوالات درونی یاری کند.

آدمی سراسر تغییر است و امید است که امروزش با فردایش زمین تا آسمان فرق کند.

پی نوشت:

باید اعتراف کنم صدای نامجو، حالا حالاها بهترین گزینه برای تخیل این روزهای نوشتن من است.

تخیلی که مرا در رسیدن به آن حال درونی در امر نوشتن یاری می دهد.

2 پاسخ به “از دیدن رخت، همان چشمها مرا کفایت می کند”

  1. ممنون که ما رو با نجمه رضایی بیشتر آشنا می‌کنی” نوشته‌های تو همیشه برای من دوست داشتنی هستند.

    • نجمه رضایی گفت:

      سلام زینب جان امیدوارم حالت خوب باشه
      ممنونم از مهرت و وقت ارزشمندی که برای خوندن نوشته‌های من می‌گذاری.
      قلمت مانا!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دسترسی سریع

ارتباط با ما

برای دریافت خبرنامه، ایمیل خود را ارسال کنید


© 2003-2021
طراحی و پشتیبانی: سعید قائدی با همزه