جنونی در نوشتن ، ۸ ساعت گریبانم را سفت گرفته بود و ول نمیکرد

بدون تصوری از درد ماهیچه های مغزی جماعتی که گذری بر این نوشته می کنند بگویم
خدا رحم به آن بنی بشری کند که یکی دو ساعت بعد از بیدارشدن از خواب دم پر من بچرخد
آن هم خوابی به اصطلاح شبانه که تازه ۳ بعدازظهر را برای آغاز روز انتخاب میکند.
نمیدانم ول معطل کدام واقعه این تاریخ زندگی شده است که تنظیماتش این گونه بر هم خورده است و به هیچ صراطی مستقیم نیست!
اوضاع خیت اندر خیت است
که مسببش انتظاری است که ۸ ساعت به درازا کشید
جنونی در نوشتن گریبانم را گرفت
آن هم درست از ساعت ۱۲ شب تا همین حالا
خودم را از هر لحاظ آماده بیدار بودن دیدم
نیت به نوشتن رگباری ۵ پست ،برای یاداشت های روزانه سایت کرده بودم
آدمها برای انجام کارهای شان عادت به تهیه مقدماتی دارند
من نیز پیرو راه بشریت مقدمات نوشتن را در کتاب خواندن جوریدم
این شد که از ۱۲ شب تا همین ۸ صبح به بهانه نوشتن ۵ تا پست نیتی سایت، کتاب به دست ماندم
جور شب بیدرای را با هیچ نویسی کشیدم
نوشته ها خوب بودند ولی در نظر بد شمرده می شدند
هی مینوشتم خطش میزدم
دوباره می نوشتم دوباره خطش میزدم
فکر نمیکنم این کار برای شما معنایی داشته باشد ولی برای من معنا دارد
دست آخر خروجی کتابها شدند:
قطاری از تحلیلات پشت هم در یک ور از هیکلم
انبوهی از کاغذهای کلمه نویسی در ور دیگرم
آن هم بی هیچ رغبتی برای نوشتن
خدا نصیب کسی این تعلل در نوشتن را نکند
لامذهب، بی امان نفس گیر است.
اکنون با چشمانی قی کرده خودم را پتو پیچ از سرمای صبحگاهی به گرمای لاته ای دست ساز می رسانم
سر بکشم بلکم امشب کذایی را، بشورد با خود ببرد
حالا خودم را پشت این سیستوم رساندم تا درازه گویی کم کاری های شبی که گذشت را بکنم
و راه نوشتن را تنه زنان از میان انبار کلمات قطار شده باز کنم که حاصلش بشود اباطیل این دستی
چاره چیست ؟
خیال است دیگر گاهی گنده دماغ می شود با ترشرویی پشت به ما میکند
به تمام مقدسات قسم که تا به حال با این خیالاتم شوخی رکیکی نکرده بودم
که امشب تمام فحش هایی که تاکنون آموخته بودم را از نظر گذراندم
حالا چرا شوخی رکیک
این دیگر بین من است و خیالم
اول پی نوشت:من یک متعصب دو آتشه در شوخی های رکیک با خیالاتم کسی لطفا از کوره به در نرود.
دوم پی نوشت:غرض تفسیری قانع کننده بود بر این ۸ ساعت توقف نوشتاری

3 پاسخ به “جنونی در نوشتن ، ۸ ساعت گریبانم را سفت گرفته بود و ول نمیکرد”

  1. فاطمه افتخاری گفت:

    خوشگل نوشته ام ناز بخوانید.
    چه خوب بود اگر شهری میساختند که معمارانش زبان خاک و سیمان و آب را میفهمیدند.و زیر این احساس نرم سخت ترین بتن ها را پی ریزی میکردند.و نمای آن را میپوشاندند از پیچک و یاس.من این آمیختگی را دوست دارم.من این معمار را دوست دارم که زبان خاک را میداند که پیچک را به تمدن این شهر میپیچد و برج ها را بالا میبرد.و سیمان انگار حافظ نجابت است تا زنان که قافیه ی این شهرن را از زلزله مصون دارد.و مردان را لای ایده های سنگین عضله ایشان بی دغدغه نگه دارد.چه خوب است که میشود یک زندگی را با کلمه ساخت.و اشتیاق شد میان سلولها.و رفت تا قعر ناخودآگاه و دوباره همه چیز را تکه تکه ساخت.با کلمه عقل آورد.احساس آورد.با کلمه حال شما را خوب کرد.از چشه بی پایان این ده هی ذره ذره رنگ سبز برداشت هی دشت ها را پر از بهار کرد.هی به مترسکها رخت تازه پوشاند تا کلاغها نترسند. هی گلهای آفتابگردان را رو به خورشید چرخاند.و هی نشست و از گودال کلمه در آورد.چه خوب است که میشود عاشق دوره گردی شد که توی کوچه های بن بست فریاد میزند های نفت داریم گندم داریم و بعد زیر لب میگوید کلمه داریم کلمه میفروشم های……

    • najmehre گفت:

      چه زیبا نوشتی فاطمه جان ممنونم ازت
      باهات موافقم “چه خوب است که می شود زندگی را با کلمه ساخت و اشتیاق شد میان سلولها و رفت تا قعر ناخودآگاه و دوباره همه چیز را تکه تکه ساخت
      با کلمه عقل آورد
      با کلمه احساس آورد
      چه قدر زیبا نوشتی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دسترسی سریع

ارتباط با ما

برای دریافت خبرنامه، ایمیل خود را ارسال کنید


© 2003-2021
طراحی و پشتیبانی: سعید قائدی با همزه