خوابهایی با چشمان نیمه باز

خانه ی زیبایی داشت و در اتاق کارش کتابخوانه ای بزرگ چشم هر بیننده ای را به خود خیره می کرد ،کتابهایی که چندرغاز حقوق معلمی اش را می ریخت به پای خریدشان تا حقوق می گرفت ،سر از کتاب فروشی های انقلاب در می آورد همه شان را نمی خواند ولی ذوق نشاندن آن همه کتاب در چهارچوب های کتاب خانه اش دل خوشی های این چند سال عمرش شده بود.

با همان کفش های مشکی مردانه اش که رو به شلختگی می رفت  و واکس زدن هم چهره شان را پشت کهنگی پنهان نمیکرد ،شلوار چروکی که هیچ خربزه ای را قاچ نمیکرد و بلوز چهارخانه ای را که هفته ای یکبار رنگ عوض می کرد راه می گرفت به سوی حوالی خیابان انقلاب و کتاب فروشی هایش  ،ساعتها می گذشت و او همچنان در کتاب فروش ها گذر عمر می کرد.

هزار قدم میزد تا برسد ایستگاه اتوبوسهای انقلاب صنعت،چند دقیقه مانده به حرکت اتوبوس فرصت می کرد یکی دو تا سیگار در غروب شلوغی های شهر ،چاق کند و با هر پکی که می زندآهی از سینه بیرون بریزد و دود بگیرد و غرق خیالات کتابهایش شود.

خیالش را پرت کتابها میکند فرقی نمیکند کجا باشد،خیالش را پرت کتاب ها میکند تا فکر غر زدن های گیتی از سرش بیافتد حالا که برسد به خانه ،گیتی با آن شکم چاقش می آید و یک ریز تا خود صبح غر میزند به جان او و این کتابهای بی دست پایی که بعد از ساعتها ماندن در کتابفروشی از بین آن همه کتاب انتخاب کرده است. غر زدن های گیتی سر این پول بی زبانی است که به پای این کتابها میریزد.

گیتی را به انداختند با آن موهای وز که همیشه به یک زرد کفایت می کند تا سفیدی موهایش این ۲ سال بزرگتری اش از مجتبی داستان ما را از دید دیگران پنهان کند و خودش رابه اصطلاح در این بزک دوزک های دنیای مدرن گم کند.

گیتی خیلی اهل به خود رسیدن و غرق شدن زیر خروارها آرایش نبود ،این را می شد از آن شلوار گشاد و بلوز بلندش که چاقی شکمش را در خود بلعیده بود و از همان مدل لباس به چند رنگ اکتفا کرده بود و چند روز یکبار تنها  تنوع اندامش تغییر رنگ همان بلوز گشاد بود .

گیتی را در ۴۰ سالگی دادن دست مجتبی،مانده بود روی دست مادرش که به هر التماس و دعایی که می شد قاپ مجتبی را دزدیدند و مجتبی را گرفتار این روزها کردند.

گیتی به وضع ظاهرش اهمیتی نمیداد چه برسد بخواهد برای مغز تلنبار شده اش کتاب بخواند .

او اهل کتاب خریدن و خواندن نبود چه برسد تحمل کند یک اتاق خانه برای کتابهای به این مجتبی بخت برگشته باشد که ساعتهای تعطیل متکایش را بردارد و برود ساعتهای غر زدن گیتی به جانش را در خلوت کتابهایش خلاصه کند.

خدا خیر بدهد به این رحیم کچ کار که آن سال به بهانه ی رنگ کردن  دم عید خانه آمد و مجتبی آن گوشه ی خانه که یک فضای بزرگ بی استفاده داشت را نشانش داد و قبل رنگ خانه چند روزه اتاقکی کوچک برای خلوت خیال مجتبی دست و پا کرد.

آدمها همین گونه سالها زندگی می کنند درست مثل رحیم کچ کار که برای رنگ کاری رفته بود و استاد بنا از خانه مجتبی بیرون آمد .

مثل مجتبی از ترس از یاد بردن چشمهای زهرا پلک نمیزدیم مبادا نگاه دیدگانش را از یاد ببرد و حالا چشمانش را میبندد گیتی را با محتویات درونی اش نبیند.

گیتی بماند با تمیز کاری ها و سابیدن هر روزه خانه،آن قدر در تمیز کردن بند و بساط  خانه غرق می شد که از یاد می برد بوی تند عرق های زیر بغلش خاطر عشق بازی های جمعه های مجتبی را به گند کشیده است .

از اتوبوس پیاده شد ،از ایستگاه تا خانه ۱۰۰ قدم فرصت داشت ،تنها یک سیگار مانده بود تا پاکتش را تقدیم سطل آشغال کند ،فرصت غنیمت شمرد و دودش کرد و آخرین پک را وقتی زد که انگشت چپش روی زنگ خانه بود.

کسی به خانه ی آنها نمی آمد و و گیتی با صدای زنگ این هم این ساعت می دانست که مجتبی پشت درب است ،بدون تعللی درب را باز کرد .

بوی قرمه سبزی کل راهرو را برداشته بود .هر چه گیتی کم کاری زناشویی داشت و غذاهایش هر مرده ای را از شوق خوردن دست پختش از گور در می آورد ،آن قدر در آشپزی بی نظیر و کم نقص بود که یک لایه چربی شکم مجتبی را تنگ در آغوش گرفته بود و سوژه ی خوشمزگی های بچه های مدرسه کرده بود.

در را باز نکرده صدای غر زدن های گیتی به استقبال مجتبی آمد

غر زدن های گیتی خلاصه می شد در اییینکه چرا مجتبی تا بالا آمده قبض آب را از روی تابلو اعلانات مجمع برنداشته و بالا نیاورده یا چرا به فکر سلامت خودش نیست که این پک های سیگار را کم کند و به فکر ریه هایش باشد که داغان نشود و گرد گیری های اتاق کارش را دو چندان نکند و از مولود خانم و طلاق دادن عروسش بگوید و مجتبی حتی صدایش را نشنود.

مجتبی حتی به یک کلمه از حرفهای گیتی گوش نداد،گیتی مثل یک موسیقی بی تکرار تنها پشت سر هم میخواند و تکرار می کرد که گوش مجتبی به این صدا تنها عادت کرده بود و خود را در این اندیشه غرق می کرد که چه می شود که گیتی یک روزکاملا ساکت شود ،گیتی با آن شکم چاقش که به زور دادنش به او.

گیتی انقدر ها هم بد نبود که مجتبی او را بد دید که بعد از سالها انتظار به جای زهرا آمده بود و هیچ شباهتی به روزهای زهرا نداشت و هیچ گاه مجتبی از خواب چمشهای زهرا بیدار نشد حتی همین روزها ،شاید اگر زهرا جای گیتی بود بعد از شام تا صبح با هم کتاب می خوانند و مجتبی در آغوش زهرا غم و غصه ی انتظار این چند سال را از یاد می برد ،سیگار را با سیگار  روشن نمی کرد که گرد و غبار به ریه هایش بنشیند و غم هایش را مضاعف کند.

چشمهای زهرا هر ۲۴ ساعت یکبار به خورد خوابهای مجتبی می رفت چشمانش را می بست تا به خوابش را ببیند و قصه های شب گردی های شبانه مجتبی را جور می کرد این سیاهی چشمانش.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *