منطق یا دیوانگی| چرا به خطا میفتیم؟

مقدمه

دم غروبی داشتم با زهرا خبیدوئی دوست فعالم در حوزه‌ی نوشتن کپی دوستانه می‌زدم.

رشته‌ی سخن‌مان قدری به دارازا کشید و به این نقطه ختم شد که باورهای آدمها تا چه اندازه با یکدیگر متفاوت است و همین تفاوت بستری برای به کرسی قضاوت نشستن را فراهم می‌کند.

چیزی که در این میان مهم است معیارهایی است که آدمها برای قضاوت انتخاب می‌کنند.

معیارهایی که کفه‌ی ترازویشان بر جنبه‌ی عقل و منطق استوار می‌شود.

در این بین جایی برای دیوانگی و واقعی بودن نمی‌ماند.

این که کلمه‌ی منطق رو مقابل دیوانگی استفاده می‌کنم تنها برگرفته از سک سلیقه‌ی فکری این روزهای من است.

چه می‌شود که یک رفتار از منظر نگاه دیگری غیرعاقلانه توصیف می‌شود و همان رفتار برای جماعتی دیگر مورد پسند؟

 

یک: عقل و ادراک به جهنم!

ما خیلی وقتها نمی‌فهمیم رفتارهایمان چطور عاقلان را متاسف می‌کند.

خیلی وقتها نمی‌خواهیم متوجه شویم که در نگاه عده‌ای فردی هستیم که بالاخانه‌مان اجاره رفته است یا از صبح تا شب مشغول سرهم کردن یکسری اراجیف خرد و بیهوده هستیم، گاهی وقت‌ها نیز کم مانده رگ عقلانینشان گل کند و از چوب این دارایی و خردمندی سهمی را روزی‌مان کنند و این روزی را جوری توی سرمان بکوبانند که دیگر نتوانیم بفهمیم، نفهمیم!

 

دو: دلم یک کتلت قدیمی خانه‌ی مادرم را هوس کرد

نوجوانی‌هایم را خوب یادم هست روزهایی که مادرم همیشه‌ خطابش به من این بود که خدا سربه‌هوایی را نگهدارد و بازیگوشی را که از صبح تا شب مشغول جولان دادنی و از آن سیر نمی‌شوی.

هنوز صدایش توی گوشم هست و بوی کتلتش توی ذهنم مانده است.

کتلتی که آهسته با کف دست مالشش میاد تا برای انداختنش توی روغن شکل بگیرد و دم غروب جوری بویش جوری توی خانه بپیچد که عنان گرسنگی را از کف برباید.

آن روزهایی که  چشم‌هایم روی بسیاری موضوعات و کارهای مهم بسته بود اما باز حسی توی وجودم مرا خواهی نخواهی سوی کارها و اتفاقات دیگر که از نگاه عده‌ای غیرمنطقی به نظر می‌رسیدند، راهی می‌کرد.

 

سه: من و تو محبوس خودمان هستیم

«من و تو محبوس خودمان هستیم. به کجا می‌توانیم فرار کنیم؟»

این جمله‌ی نخست کتاب غصه‌ای و قصه‌ای از استاد محمود کیانوش است.

شاید خواندن این مقاله از استاد محمو کیانوش برایتان مفید باشد.

روزها به وقت محمود کیانوش؛گشت زنی ذهنی در آثار محمود کیانوش

به قول آقای کیانوش زندگی همه‌اش بازی است. بازی فکر میان گذشته و اکنونی که در آنیم.

محبوس ماندیم پشت دیوار فکر و قانون‌های نانوشته‌ی ذهن‌ و عرفی که گاهی منطق را حکم نهایی اطلاق می‌کند و غیرمنطقی بودن و شاید کاهی دیوانگی را در رفتار راهی برای افسوس عاقلان می‌داند.

به قول محمود جان کیانوش آن‌قدر دست‌مان خالی از سادگی و اعتقاداتی است که در گذشته جوهر بازی‌ها و قصه‌های کودکی‌مان را تشکیل می‌دادند که این روزها حاضریم به ره سویی فرار کنیم تا خودمان را از این حبس ذهنی در میان افکار پریشان رهایی بخشیم.

 

 کلام آخر

اینکه گاهی وقتها شخصیتی که هستیم آن چیزی نیست که از خود انتظار داشتیم.

اینکه گاهی به هر جادویی متوسل می‌شویم تا خود را از مهلکه نجات دهیم

اینکه گاهی با قضاوتی ناعادلانه از خود روبه‌رو می‌شویم و از روی غرض‌ورزی امیدی در ما ناامید می‌شوذ.

راهی است برای رساندن خودمان به بن‌بست فکری که حاصل اندیشه‌هایی زاید است.

ما محصور میان تفکرات به ظاهر درست اما غلط خود هستیم که باید اندکی از آنها عاصی شویم و مثل کودکی که موضوعات را جدی‌تر می‌دیدیم در بزرگسالی  همه چیز را آن قدر جدی نگیریم.

 

پی.نوشت اول:

باید بگویم کتابهای استاد محمود کیانوش ارزش بی‌وقفه خواندن دارند.

 

پی.نوشت دوم:

این گل کوچک را همین امروز توی این شیشه گذاشتم تا کنار پخته شدن تفکراتم در این روزها، جانی دوباره برای زیستن بگیرد.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دسترسی سریع

ارتباط با ما

برای دریافت خبرنامه، ایمیل خود را ارسال کنید


© 2003-2021
طراحی و پشتیبانی: سعید قائدی با همزه