نمی‌میری اگر کمی بشناسی

تجسم کن درست همین حالا که مسواکت را زدی و داری نخ دندانت را می‌کشی
و چراغ‌های بالای سرت را یکی‌یکی خاموش می‌کنی و سرت را روی بالش می‌گذاریو با هر ترفندی یک بهانه برای متقاعد کردنت در ماندن در فضای مجازی جور می‌کنی تا صفحات اینستاگرامی را بالاوپایین کنی

یک‌دفعه در سکوت شب، صدای کوبیده‌شدن درب ساختمان تمام دلهره‌های عالم را بریزد توی جانت.
چه می‌کنی؟
لابد داری فکر می‌کنی مثل کودکی‌ها، سرت را ببری زیر پتو تا صدا بیفتد؟
یا شاید هم دلت می‌خواهد خودت را به نشنیدن بزنی و انکار این صدا را کنی؟

دلهره‌ای توی تاریکی شب افتاده به جانت
و بالاخره کورمال کورمال بلند می‌شوی چون مجبوری منشا این صدا را پیدا کنی وگرنه تا صبح خواب به چشمانت نمی‌آید

از چشمی در نگاه می‌کنی اما جز جاکفشی، چیز دیگری نمی‌بینی که یک‌دفعه انگار مشتی دوباره به در کوفته می‌شود!

هری دلت می‌ریزد.

این دیگر چیست این وقت شب؟

هراس از یک طرف و دودل ماندن از طرف دیگر.
دو دل می‌مانی که در را باز کنی یا بگذاری میان تو و محدوده‌ی خطری که در ذهنت ایجاد‌شده، آن هم این وقت شب و تا مرز سکته دادنت پیش می‌رود یک در چوبی باقی بماند!

از چشمی در هم جرات نمی‌کنی دوباره نگاه کنی یاد فیلم های ترسناک دوران جهالتت می‌افتی که مبادا یک شی ترسناک از توی چشمی جلوی چشمت ظاهر شود و یک سکته ناقص توی دامنت بنشاند.

با خودت می گویی
باز کنم یک جنازه روی دست همسایه می اندازم از سکته کردنم
باز نکنم تا صبح از ترس، خواب به چشمم نمی‌آید
باز کنم یا نکنم ها توی سرت چرخ می‌خورد تا بالاخره در را آرام آرام باز می‌کنی و از درز در،  نیم نگاهی به راهروی نیمه‌تاریک می اندازی!

چشمت می‌افتد به یک گربه‌ی خپل پشمالو که این وقت شب کنار درب خانه جوری کز کرده و خودش را جمع کرده که از خاطرت می رود تا لحظه ای پیش داشتی یک سکته‌ی ناقص را رد می‌کردی.
حالا در را کامل باز می‌کنی و حتی یک دست هم روی سر گربه می‌کشی!

بله ترس!
ترس می‌تواند از ما شخصیت دیگری بسازد، آن هم در برابر موقعیت‌هایی که ناشناخته‌اند.
ناشناختگی‌ها، به ترس‌های ما دامن می‌زند و در برابر انجام هر کاری،تبدیل به مانعی بزرگ می‌شوند.
ناشناختگی‌ها حتی، زاویه‌ی دیدمان را محدود به همان چشمی کوچک در می‌کنند  که نمی‌تواند کل فرصت و موقعیت را به ما نشان دهد.
کافی است اجازه دهیم موقعیت‌ها در ناشناختگی سر کنند،آن وقت است که ترسیدن و پشت در هر فرصت و موقعیتی ماندن، تبدیل می شود به یک عادت غلط.

تجربه به من می‌گوید باید به ناشناخته‌ها در زندگی فرصت شناخته‌شدن داد شاید ترس را به عمیق ترین باور زندگی تبدیل کند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *