دست‌کم دو ساعت از روز بی‌شعور باشیم

تجسم کن از فردا صبح که از خواب بیدار می‌شوی تا دو ساعت اول بعد از بیداری، فرصت داری یک بی‌منطق تمام عیار باشی.
یک بی‌منطق گاهی یک بی‌شعور به تمام معنا هم می‌شود.
لطفا برای کاربرد کلمه‌ی بی‌شعور به من خرده نگیر!
باید کمی بی‌منطق شدن را از همین لحظه آغاز کنیم
در ضمن مقصودم از این واژه، آنی نیست که در فکاهیات روزمره کاربرد دارد و آدمیزادها برای القای برخی مفاهیم در مکالمات روزمره‌شان، به خورد هم می‌دهند
که غرض از این واژه در دید من بی‌منطقی در حد اعلایی است که هیچ هدف و مفهوم و معنایی درش دنبال نشود.
یعنی شعوری در کار نباشد.
یعنی اصلا برای نیم‌کره‌ی چپ مغزت و تفکرات مفهومی و معنادارش، تره هم خرد نکنی.
در این دو ساعت اول صبحی قرار است هیچ کاری بر طبق الگوی فکری پیش نرود.
حالا به نظرت
اولین جمله‌ای که به ذهنت خواهد رسید چه خواهد بود؟
اولین اندیشه‌ی بی‌هدفی که این دو ساعت را به خود اختصاص خواهد داد چطور؟
چه احساسی در این دو ساعت بی‌منطقی را آزادانه در تو  جولان خواهد داد؟
به چه رویایی تن خواهی داد؟
در را به روی چه کارهایی باز خواهی کرد؟
کدام ایده‌ی انبار شده در ذهنت را که به جرم منطقی نبودنش، در زندان ذهن اسیر کرده‌ای،اجرایی می‌کنی؟
لابد می‌خواهی بگویی پرنده‌ی خیالت را به هزاران سو پر خواهی داد؟
باید بگویم این برازنده‌ترین تصمیمی است که تو از فردا شروعش خواهی کرد.
حالا بیا و تجسم کن می‌شود این دو ساعت بی‌منطق بودن را نوشت.
کسانی که می‌نویسند نیز مشابه این دو ساعت‌اند.
چون آنها کلید جادویی نادیده گرفتن منطق فکری را به واسطه‌ی کلمات دارند.
آنانی که می‌نویسند از سر احساس درون و نیازهای درون دست به قلم می‌شوند نه از روی منطق و دلیل.
اگر پای منطق را در نوشتن به میان آورند که فاتحه‌ی بداهه‌نویسی‌شان خوانده شده‌است
به مثابه‌ی مردم عادی، به انجام تکالیف و مشغله‌های زندگی کفایت می‌کنند، دیگر دست به قلم شدن توفیری ندارد.
نوشتن از سر بی‌منطقی است.
تجسم کن فرصت دو ساعت بی‌منطقی‌ات را گره بزنی به نوشتن!
چه طلای نابی خواهد شد؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *