جدیدترین ها

اساس منطق یک اصل‌گرا

در حال ویرایش اساس منطق اصل‌گرایی چیست؟ اصل‌گرایی یک طرز تفکر است. اصل‌گرایی راهی است متفاوت برای انجام همه‌ی کارها. در بسیاری از موارد در…

ادامه »

روزنوشت ۹ مهر

سکانس اول: ساعت ۱۰ صبح است صفحات صبحگاهی را نوشتم خیلی نشد فقط ۴ برگ کاغذ. همیشه ۶برگ را پر می‌کنم. از همه چیز درش…

ادامه »

اصل گرایی

در حال ویرایش خوشحالی دیگران در قبال از دست دادن آرامش درست ۴ سال یا شاید ۳ سال پیش بود. وقتی برای اولین‌بار باید در…

ادامه »

روزنوشت ۸مهر

سکانس اول ساعت ۹ صبح است تازه از خواب بیدار شدم. اصلا عادت زیاد خوابیدن بد نیست. مهم استفاده درست از ساعات بیداری است. دارم…

ادامه »

روزنوشت ۹ مهر

سکانس اول: ساعت ۱۰ صبح است صفحات صبحگاهی را نوشتم خیلی نشد فقط ۴ برگ کاغذ. همیشه ۶برگ را پر می‌کنم. از همه چیز درش…

ادامه ...

روزنوشت ۸مهر

سکانس اول ساعت ۹ صبح است تازه از خواب بیدار شدم. اصلا عادت زیاد خوابیدن بد نیست. مهم استفاده درست از ساعات بیداری است. دارم…

ادامه ...

روزنوشت ۷ مهر

سکانس اول ساعت ۹ صبح است. دیشب نمی‌دانم کجای زمین ولو شدم و خوابم برد. باید گزارش تجربه‌ی صحبت با اطرافیان در ارتباط با بودن…

ادامه ...

اساس منطق یک اصل‌گرا

در حال ویرایش اساس منطق اصل‌گرایی چیست؟ اصل‌گرایی یک طرز تفکر است. اصل‌گرایی راهی است متفاوت برای انجام همه‌ی کارها. در بسیاری از موارد در…

ادامه ...

اصل گرایی

در حال ویرایش خوشحالی دیگران در قبال از دست دادن آرامش درست ۴ سال یا شاید ۳ سال پیش بود. وقتی برای اولین‌بار باید در…

ادامه ...

جست‌و‌جو در زمان حال

در حال ویرایش این متن صرفا یک تجربه‌نگاری است. سگ حسن دله و یک گفتگو ماجرا از این قرار شد که باید با اطرافیانمان، از…

ادامه ...

اعتراف نامه‌ها

نامه به خودم

نجمه جان سلام! دارم توی آینه چشم توی چشم تو می‌اندازم. از خجالت آب می‌شوم. حال و احوالت ربط عجیبی به تصمیمات من دارد. نمی‌دانم…

بیشتر

هذیان دوم

هذیان ذهنی پنجره بلند شد من روی زمین خوابیده‌بودم داشتم دندان می‌زدم کاشی‌های روی یک فرش گل‌های قالی از آب بیرون آمدند و پژمردند یک…

بیشتر

پادکست‌ها

داستان‌ها

خوابهایی با چشمان نیمه باز

خانه ی زیبایی داشت و در اتاق کارش کتابخوانه ای بزرگ چشم هر بیننده ای را به خود خیره می کرد ،کتابهایی که چندرغاز حقوق معلمی اش را می ریخت به پای خریدشان تا حقوق می گرفت ،سر از کتاب فروشی های انقلاب در می آورد همه شان را نمی خواند ولی ذوق نشاندن آن همه کتاب در چهارچوب های کتاب خانه اش دل خوشی های این چند سال عمرش شده بود. با همان کفش های مشکی مردانه اش که رو به شلختگی می رفت  و واکس زدن هم چهره شان را پشت کهنگی پنهان نمیکرد ،شلوار چروکی که هیچ خربزه ای را قاچ نمیکرد و بلوز چهارخانه ای را که هفته ای یکبار رنگ عوض می کرد راه می گرفت به سوی حوالی خیابان انقلاب و کتاب فروشی هایش  ،ساعتها می گذشت و او همچنان در کتاب فروش ها گذر عمر می کرد. هزار قدم میزد تا برسد ایستگاه اتوبوسهای انقلاب صنعت،چند دقیقه مانده به حرکت اتوبوس فرصت می کرد یکی دو تا سیگار در غروب شلوغی های شهر ،چاق کند و با هر پکی که می زندآهی از سینه بیرون بریزد و دود بگیرد و غرق خیالات کتابهایش شود. خیالش را پرت کتابها میکند فرقی نمیکند کجا باشد،خیالش را پرت کتاب ها میکند تا فکر غر زدن های گیتی از سرش بیافتد حالا که برسد به خانه ،گیتی با آن شکم چاقش می آید و یک ریز تا خود صبح غر میزند به جان او و این کتابهای بی دست پایی که بعد از ساعتها ماندن در کتابفروشی از بین آن همه کتاب انتخاب کرده است. غر زدن های گیتی سر این پول بی زبانی است که به پای این کتابها میریزد. گیتی را به انداختند با آن موهای وز که همیشه به یک زرد کفایت می کند تا سفیدی موهایش این ۲ سال بزرگتری اش از مجتبی…

بخوانید...