جدیدترین ها

شتاب در پیچ محتوایی

امروز داشتم توی جاده به سرعت و شتاب ناگهانی فکر می‌کردم که عده‌ای از آدمها در جاده به آن متوسل می‌شوند.   این افراد جانانه…

ادامه »

تغییر به شرط محتوایی

پاییز را نه فقط برای تغییر رنگ چهره‌اش که برای توان هوشمندانه‌اش در پذیرفتن این تغییر بزرگ دوست دارم.     به اعتقاد خیلی از…

ادامه »

تولید محتوا به شرط تداوم

امروز وقتی داشتم از کنار یک مغازه‌ی خدمات کامپیوتری رد می‌شدم ناغافل چشمم را یک کیبورد سیاه‌رنگ گرفت.   از دور عاشق‌اش شدم.   وسوسه‌ی…

ادامه »

پرونده‌ی کاری من

از استبداد پدرم تا معلمی من شغل‌های متفاوتی در پرونده‌ی کاری‌ام دارم . بگذریم که پدرم بر خلاف مادرم، هیچ‌گاه اجازه‌ی استقلال مالی را به…

ادامه »

یادداشت‌ها

شتاب در پیچ محتوایی

امروز داشتم توی جاده به سرعت و شتاب ناگهانی فکر می‌کردم که عده‌ای از آدمها در جاده به آن متوسل می‌شوند.   این افراد جانانه…

ادامه ...

تغییر به شرط محتوایی

پاییز را نه فقط برای تغییر رنگ چهره‌اش که برای توان هوشمندانه‌اش در پذیرفتن این تغییر بزرگ دوست دارم.     به اعتقاد خیلی از…

ادامه ...

تولید محتوا به شرط تداوم

امروز وقتی داشتم از کنار یک مغازه‌ی خدمات کامپیوتری رد می‌شدم ناغافل چشمم را یک کیبورد سیاه‌رنگ گرفت.   از دور عاشق‌اش شدم.   وسوسه‌ی…

ادامه ...

بازخورد موثر مدیر به کارکنان

مقدمه تصور کنید مدیریت مجموعه‌ای از کارکنان متخصص در یک سازمان را بر‌عهده دارید و برای بالا بردن کیفیت کار کارکنان در سازمان، به دنبال…

ادامه ...

اعتراف نامه‌ها

نامه به خودم

نجمه جان سلام! دارم توی آینه چشم توی چشم تو می‌اندازم. از خجالت آب می‌شوم. حال و احوالت ربط عجیبی به تصمیمات من دارد. نمی‌دانم…

بیشتر

هذیان دوم

هذیان ذهنی پنجره بلند شد من روی زمین خوابیده‌بودم داشتم دندان می‌زدم کاشی‌های روی یک فرش گل‌های قالی از آب بیرون آمدند و پژمردند یک…

بیشتر

پادکست‌ها

داستان‌ها

خوابهایی با چشمان نیمه باز

خانه ی زیبایی داشت و در اتاق کارش کتابخوانه ای بزرگ چشم هر بیننده ای را به خود خیره می کرد ،کتابهایی که چندرغاز حقوق معلمی اش را می ریخت به پای خریدشان تا حقوق می گرفت ،سر از کتاب فروشی های انقلاب در می آورد همه شان را نمی خواند ولی ذوق نشاندن آن همه کتاب در چهارچوب های کتاب خانه اش دل خوشی های این چند سال عمرش شده بود. با همان کفش های مشکی مردانه اش که رو به شلختگی می رفت  و واکس زدن هم چهره شان را پشت کهنگی پنهان نمیکرد ،شلوار چروکی که هیچ خربزه ای را قاچ نمیکرد و بلوز چهارخانه ای را که هفته ای یکبار رنگ عوض می کرد راه می گرفت به سوی حوالی خیابان انقلاب و کتاب فروشی هایش  ،ساعتها می گذشت و او همچنان در کتاب فروش ها گذر عمر می کرد. هزار قدم میزد تا برسد ایستگاه اتوبوسهای انقلاب صنعت،چند دقیقه مانده به حرکت اتوبوس فرصت می کرد یکی دو تا سیگار در غروب شلوغی های شهر ،چاق کند و با هر پکی که می زندآهی از سینه بیرون بریزد و دود بگیرد و غرق خیالات کتابهایش شود. خیالش را پرت کتابها میکند فرقی نمیکند کجا باشد،خیالش را پرت کتاب ها میکند تا فکر غر زدن های گیتی از سرش بیافتد حالا که برسد به خانه ،گیتی با آن شکم چاقش می آید و یک ریز تا خود صبح غر میزند به جان او و این کتابهای بی دست پایی که بعد از ساعتها ماندن در کتابفروشی از بین آن همه کتاب انتخاب کرده است. غر زدن های گیتی سر این پول بی زبانی است که به پای این کتابها میریزد. گیتی را به انداختند با آن موهای وز که همیشه به یک زرد کفایت می کند تا سفیدی موهایش این ۲ سال بزرگتری اش از مجتبی…

بخوانید...